۶/۲۲/۱۳۸۸

خميازه كشدار!

پل سيمون از موجودات قالب ريزي شده قلابي پوچ شده تكراري قسطي مد پرست بي ريشه و بي راز و بي عشق و بي آرمان و بي آينده اي سخن مي گويد كه :" ديگر در انتظار هيچ چيز نيست، جز رسيدن مترو"!... واي به امروز كه مترو هم از كار افتاده و هنوز منتظران در ايستگاه روزنامه مي خوانند...

كجا خوانده بودم ناتانائيل كه هيچ فاجعه اي از نيمه روشنفكري شوم تر نيست؟!

۶/۱۰/۱۳۸۸

من از زبان شهریور!

اول شهريور
صبح!
پيرمرد هشتاد ساله با سابقه آلزايمر و پاركينسون با اختلال هوشياري روي تخت خوابيده... استاد ديروز دانشگاه تهران، ساكن امروز سراي سالمندان روي تخت خوابيده... پيرمرد هشتاد ساله با سابقه آلزايمر و پاركينسون با اختلال هوشياري و پنوموني شديد روي تخت خوابيده... استاد ديروز دانشگاه تهران ، ساكن امروز سراي سالمندان، رئيس سالهاي دور انستيتو پاستور ايران و همدم اين روزهاي تنهايي و بي نفسي روي تخت خوابيده... نبضش را كه در دست مي گيرم، نفسهاي به شماره افتاده اش را كه مي شمرم... حس مي كنم تنها كسي است كه امروز دلم مي خواهد بگويمش: "روزت مبارك استاد!"
عصر!
دمي كه عاشقانه ترين بوسۀ دنيا، خواهرانه ترين مي شود... تولدت مبارك!
شب!
آرامترين باش ناتانائيل!


دوم شهريور
صبح!
خوشگل شده ام !...چشم چپم چنان كوچك شده كه به زور باز مي شود... انگارخرده شيشه دارد!... با چنین چشمک ثابتی سر به زیرترینها را هم از راه به درمي كنم!... صورتم هم از الماس باران يكريزش درخشان مي شود... آنتي هيستامين سر به راهم مي كند!
ظهر!
ماكاروني با گوشت و قارچ و زرشك اساسيترين درمان ماژور دپرشن!
شب!
همۀ رازهايم را مي ريزم توي صندوقچۀ آن سو ترك و همۀ خستگي نگاهم را مي ريزم توي غار امن عميق چشمانت... در آن لحظه فقط کافی بود كه رمز صندوقچه ام را می پرسیدی...

سوم شهريور
صبح!
بيمارستان
ظهر!
بيمارستان
شب!
بيمارستان

چهارم شهريور
صبح!
گفته بودم استاد ! نگران نتیجه بیوپسی مغز استخوانش نبودم... بی امید شدن فروغ چشمانش نگرانم کرده بود.... حساسیت این یکی را بیشتر از نمونه مغز استخوان اعلام کنید لطفا" ...
ظهر!
ببخش كه تمام حجم سنگين خستگيهايم مي ريزد روي حجم سبك روح مهربانت و به خدا كه مي ترسم كه اين حجم بي اندازه وزنۀ سنگين دست و پا گيرت شود...
شب!
کولی شیشه ای مینایی ام! صفای مدام مردم میهمان نواز روحت، دلم را نمک گیر خوش نشین قبیله رنگارنگ پرهیاهوی دوست داشتنیت کرده...


پنجم شهريور
صبح!
انگار همه چيزسر ناسازگاري دارد...هر چند قهر بلد نیستم اما ايالت جدايي طلب بي سرمايه و منبع و معدن و صنعت و اصلا" بي همه چيزي شده ام...
عصر!
شليل و سيب و انگور و كيسه فريزر و ماهي قزل آلا ماحصل تمام عصرم!
شب!
اي جان جانان، اي درد و درمان، اي سخت و آسان، آغاز و پايان...


ششم شهريور
صبح!
امروز خدا رفته بود و نشسته بود توي دل مرد جوان ژوليدۀ تبدار عرق كرده و از پشت چشمانش به من نگاه مي كرد... با لبهايش به من لبخند زد و با من درد دل كرد...پيش خودمان بماند صداي خدا كمي خشدار و گرفته بود...من ديدم كه خدا امروز گريه كرد و من از گريه خدا گريه ام گرفت... من فكر مي كنم كه امروز حال خدا را گرفتم و به او گفتم كه تو خدا نيستي! تو مننگوانسفاليت هرپسي داري و اين تصور خدا گونه ات هذياني بيش نيست!... و او در جواب من گفت كه:" تو بهتر مي داني يا خدا؟!"... و من به او ايمان آوردم... راستي امروزحتي خدا هم روزه نبود!... واي من بايد امروز خدا را دقيق معاينه كنم!...
ظهر!
اورژانس سرريز شده... خدا آرام خوابيده...
شب!
ناتانائيل! مستي و هوشياري را ازهم باز نمي شناسم وقتي شراب سكر آور كلامت که بوی ازلی دارد با آرامش خيالي حضورت در هم مي پيچد... به سقف شبم نقره اي ترين مهتاب را آويختي... شبت تا ابد نوراني...

هفتم شهريور
شايد ادامه داشته باشد...! شايد!

۵/۱۹/۱۳۸۸

Insomnia

بي خواب شده ام!... هر چقدر كه گوسفند شمردم و در آسمان پر ستارهء خيالم صور فلكي جستم و از اين دنده به آن دنده چرخيدم و شدم محتسب حساب و كتاب پيچيدهء اين روزگار و هي سرنخهاي به مشت گرفته را محكم چسبيدم كه مبادا از دستم در برود و هي كشيدمشان و آنها كشاندنم و شد آنكه نبايد بشود!...عاقبت در هم تنيدم و چرخيدم و پيچيدم و گره خوردم و كلاف شدم و كلافه!... ستاره هاي آسمان خيالم را خاموش كردم و وعده ديدار مهتابش را موكول كردم به فردا شب و خورشيدش را خبر كردم تا بيايد و اين آسمان تيرهء بي خواب را روشن و بيدار كند و او خميازه كشان اجابتم كرد و نشاندم و نور پاشيد تا نوشتنم چارهء بي خوابيم گردد... و حالا مانده ام از چه بگويم كه بازتكرار نشود همان حكايت سرنخ و گره...
نمي دانم چرا ولي آسمان شبگون خيالم اين چنين مي نمايد كه انگار بايد در سطرهاي بعدي ازسياهي زندان بنويسيم و كلافگي زنداني كه غرق شده در خاطرات رنگ و رو رفتهء نخ نمايش... به طنين از ياد رفتهء آوازها فكر مي كند و خون هاي از دست رفته اي كه هنوز در پس پريدگي رنگشان انتظار مي كشند...و او در اوج خاموشي و بي اميدي ناگاه غافلگير صدايي مي شود...صدايي چونان تق تق انگشتي بر شيشهء پنجرهء باران خورده... صدايي چونان تيك تاك ساعت شماطه دار زير بالش خوابالودگي...زنداني بر مي خيزد... شايد كسي بر ديوار مي زند... شايد حكايت از سلامي، كلامي، پيامي ، ديدار و قراري ... درد و سوز زخم دستانش را فراموش مي كند و با خيالي روشن بر ديوار مي كوبد... تق تق تق تق... و همزمان در آن سوي ميله هاي زندان داركوبي لجوج سرسختانه بر تنه ء خشكيده نارون مي كوبد در خيال كرم ريزه اي لذيذ...
نه! نه! نه! نبايد در سطرهاي بعدي اين همه خاكستري بنويسم!... اصلا" بايد در سطرهاي قبلي... همان اوّل ِاوّل ِ سطر فارغ از تمام گره ها و كلافها و رها از تمام زندانها از تو مي نوشتم كه انگارآرامش ِ يادت تمام افكار ِ اسير و زنداني را حتي در خودِ خودِ زندان آزاد مي كند... با تو مي شود از تق تق لجوجانهء داركوب گفت و براي زنداني گريست... مي شود در نرمي ِمخملي ِشعرخواني هاي تو خواب پايان همهء اسارتها را ديد... حقش بود امشب در اوّل ِاوّل ِ سطر از تو مي نوشتم... بايد مشتي كلمه از قحط سال كلام و معنا در مي آوردم و مي كاشتمشان اينجا تا با آفتاب نگاهت در زاويهء چشمانت برويند و ببالند و سبز شوند و جوانه شوند و برگ شوند و گلهايي سپيد دهند هديه ء من براي تو...من بي خواب شده ام و مي دانم كه هنوز دير نشده...

۵/۱۱/۱۳۸۸

گر تو شكيب داري طاقت نماند ما را...

انگار صداي كات كارگردان را مي شنوم... پرده ها پايين مي افتد... فيلم تمام شده... گاه ِ داد به پايان رسيده... هنوز خيره ام به پرده پايين افتاده... همهمه ها و زمزمه ها شروع شده... فيلم خوبي نبود!... بازيگرانش حرفه اي نبودند!... نورپردازيش را بگو!... اوه! گريمها كه اصلا" حرفش را نزن... كارگردانش بايد آدم ساده انديشي باشد... و من به اين فكر مي كنم كه " گاه" در اين فيلم پسوند مكان بود يا زمان... صحنه ء لرزش دستها آزارم مي دهد و رهايم نمي كند... برويم... برويم... بغل دستيهايم همچنان حرف مي زنند... راستي! گفتي قرار فردايمان چه ساعتي بود؟... يادم رفت بپرسم عروسي هفته بعد كه مي آيي؟... يادم باشد يك مطلب عاشقانه ء آرام براي وبلاگم بنويسم... از مقارنهء ماه و پروين چه خبر؟!... عزيزم! بلال مي خوري؟!...صدايي مي گويد: فيلم تمام شده فراموشش كن!... نكند دير شود براي زندگي كردن... براي عروسي رفتن... براي عاشقانه نوشتن... براي بلال خوردن... اصلا" براي مقارنه ماه و پروين... صداها دور مي شود و دلم مي خواست امشب چراغهاي سينما را من خاموش مي كردم... اطمينان دارم امشب خواب گاليله را خواهم ديد در دادگاه فلورانس!

۵/۰۹/۱۳۸۸

گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم/ یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

فضای کدر و دلگیر پر از همهمه های تبدار غروب اورژانس آن روز را هیچ چیز نمی توانست آن چنان شفاف و خوشرنگ و پر نشاط گرداند به جزدرخشش قرمز بلوز دخترک مو مشکی و آوای شاد خنده های سه ساله اش ، که چونان پرندهء بیقرار کوچکی دراطراف مادر بیمارش به این سو و آن سو می پرید و انگارمحیط قفسگون نافرم اورژانس را تاب نمی آورد و بیقرار پریدن بود...
امّا نه قرمزی شاد و درخشان بلوزش... نه شفافیت گیسوان شبق گونش... نه برق زیبای چشمان سیاهش و نه ناز و ملاحت لبخند شیرین کودکانه اش... هیچ کدام هیچ کدام و هیچ کدام را یارای آن نبود که بپوشاند و پنهان کند غم عمیقی را که در جای جای چهره زیبایش فردا و فرداها رسوخ خواهد کرد و درد و رنج عظیمی که سایه سیاهش را بر سرزمین خوشی و بی خیالی کودکانه اش به زودی زود می گستراند...
مادر جوان بیمارش نمی دانم به تاوان کدامین گناه ناکرده مبتلا به سندرم نقص ایمنی اکتسابی (AIDS) بود... آه که همین اکتسابی بودن این ویروس لعنتی سرم را به درد می آورد... آن گاه که راه اکتسابش تحفه ای باشد که همسر معتاد و زندانی زن جوان به وی تقدیم می کند... تحفهء فراموش ناشدنی که تا آخرین دم حضورش را با تب و درد و عفونت مدام به یاد می آورد... و باز آن گاه که راه اکتسابش هدیه مادر بیگناهی باشد که نادانسته و ناخواسته به عزیزترینش... به پارهء وجودش تقدیم می کند...
دلم نمی خواهد نگاهم را از صورت ناز دخترک بردارم... دستان نرم کوچکش را که در دست می گیرم... به رگهای آبی نازکش که نگاه می کنم ، نمی خواهم باور کنم که شاید شریان سه ساله بودنش را جریانی آلوده هدایت کند ...
انگار صداهایی در گوشم هی تکرار می کند Orphanage Crisis ... و به یاد خوانده ها و شنیده هایم از این عبارت می افتم که انگار فقط از چنین بحرانی در آفریقا خبر می داد...و من که امروز امثال دخترک و مادر بیگناهش و پدر قربانی نابسامانیها شده اش را نه در افریقا بلکه در همین دور و اطراف خودمان فراوانتر از فراوان می بینم... دلم می خواست دست دخترک مو مشکی را بگیرم و تحویل همان سازمانهای با اسامی دهان پرکن انسان دوستانه بدهم و بگویم لحظه ای سر از برنامه ریزیها و سیاست گذاریهای بی اساس بی نتیجه تان بلند کنید و اسم این یکی را هم به لیست سیاه کوچولوهای بحران زده تان اضافه کنید... راستی چه وقت یکی از اسامی این سیاههء شما خط می خورد؟ وقتی یکی می میرد یا وقتی یکی رها می شود؟...خدا را چه دیدی... شاید هم در این مورد رهایی جز مردن وجود نداشته باشد...
آه ناتانائیل! انگار اینجا باید همیشه باران ببارد...

۵/۰۴/۱۳۸۸

CLONING

اسمش را هم انتخاب کرده ام... هی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و بالاخره برایش نامی انتخاب کردم که هم به دو تای قبلی بخورد و هم معنا داشته باشد... دختر و پسرش هم فرقی نمی کند از آن اسامی است که برای هر دو می گذارند... فقط خدا کند سالم به دنیا بیاید!... اسمش را می گذارم نیروانا!... بنیانا، تأمینا ، نیروانا!... تأمینا همین امروز به دنیا آمده... خواهر کوچولویش بنیانا چهار روز قبل مرد و نماند تا تأمینا را ببیند...می گویند بنیانا کوچولو بر اثر تب و عفونت مرده... درست مثل همان بیمار خوشگل تخت شماره ده خودمان... تأمینا تنهاست... می گویند تأمینا با یک فرایند ترانس ژنیک متولد شده... می گویند تأمینا فقط یک والد دارد... می گویند تأمینا با هدف تکثیر دامهای با ارزش ژنتیک بالا متولد شده... می گویند تأمینا شبیه سازی شده است... تأمینا باید زنده بماند... من حتی برای خواهر یا برادرش که قرار است برای همان هدفهای والا ! متولد شود اسم هم انتخاب کرده ام... باید تا دیر نشده همین فردا به رئیس پژوهشکده رویان نامه بنویسم و بگویم: "آقای محترم عزیز! لطفا" اسم این کوچولو را بگذارید نیروانا!"... خب گوساله است که باشد!... مگر نیروانا نمی تواند اسم یک گوساله باشد... مگر نگفتید مرگ بنیانای شما ربطی به شبیه سازی و این حرفها ندارد؟...مگر شما بلد نیستید بز و گوسفند و گوساله شبیه سازی شده بسازید و حنا و رویانا و تأمینا صدایشان کنید... خب این یکی راهم با یک فرایند ترانس ژنتیک طوری شبیه سازی کنید که نیروانا به او بیاید... راستش را بخواهید گوساله و بز و گوسفندش مهم نیست... فوق فوقش به جای آنکه بشود برادر یا خواهر حنا و تأمینا می شوند پسر خاله یا دختر عمه... یا اصلا" به نحوی فامیل سببیشان می کنیم... فقط بشود نیروانا... مگر تأمینا با هدف تکثیر دامهای با ارزش ژنتیکی بالا متولد نشده؟... پس لطفا" نیروانا را با هدف تکثیر ارزشهای معنوی بالا شبیه سازی کنید... چند بار بگویم گوساله است که باشد... چه توفیری می کند وقتی همه ما باید مثل او فکر کنیم و راه برویم و سرهامان را پایین بیاندازیم و گاهی سر بجنبانیم تا بتوانیم زندگی را تاب بیاوریم... پس لطفا" برای ما یک نیروانا شبیه سازی کنید... در قالب گوساله مامانی که ما را می رساند به آخرین مرحله طریقت... می رساند به آزادی از زنجیر رنجها و تعلقات... می رساندمان به دانستگی به وارستگی به فرزانگی به یگانگی... می رساندمان به راستی و رهایی... می رساندمان به نیروانا و از ما هزاران بودا می سازد که هر چند مبدل به شعله ای خاموش گشته اما هزار هزار مشعل افروخته و روشنی ها ساخته...
آه آقای محترم عزیز! خسته ایم از خستگیهای در راه و مضطربیم از اضطرابهای بیگاه... برایمان نیروانا شبیه سازی کن... برای ما! برای تأمینا... برای حنا... برای روح رویانا و بنیانا!... آقای محترم عزیز! چند بار بگویم خب گوساله است که باشد! شما فقط اسمش را بگذارید نیروانا!...

۴/۲۵/۱۳۸۸

من آيه پيدايي ام ، تفسير را گم کرده ام...

دوستي به من گفته بود که کوچکترينها را بزرگ مي کنم و بزرگ مي کنم تا بشود "اکبرالعالمين"... دوستي به من گفته بود که کوتاهترينها را کش مي دهم و کش مي دهم و تعميم مي دهم تا آنجا که برسد به "هم فيها خالدون"... دوستي برايم ازفايده ها و لذتهاي "صمٌ بکمٌ عميٌ ، فهم لايعقلون" گفته بود... دوستم امروز به اندازه يک قاره از من دور است و اينجا نيست تا برايش بگويم که چقدر اين روزها حرفهايش برايم مهم شده و چقدر در تلاشم تا بزرگ نکنم و کش ندهم و گنگ شوم و کر و چشم بسته اما انگار نمي شود و باز ياد حرف همان دوست ميافتم که هميشه مي گفت:
* !"Having no pretention to begin with"...
و من نمي دانم که تعابير عربيش را آويزه گوش کنم يا مثلهاي اينگليشش را!... به حرفهاي دوستم فکر ميکنم و تيغه ء چاقو را بر گلوي سخت هويج محکمتر فرو مي کنم ودر مثله کردن پيکر نارنجيش نهايت ظرافت را خرج مي کنم... در اين بين ناگهان انگار که اساسيترين رکن هستي به يادم بيايد چاقو را رها مي کنم و محتويات طلايي ماهيتابه را به هم مي زنم... بوي پياز داغ که ميپيچد حالم از اين همه روزمرگي زنانه به هم مي خورد... گويي که يکي محتويات روحم رابه هم مي زند و روحم در روغن سوزان انديشه هاي باطل و ناباطل غلت مي خورد و طلايي مي شود و کم کم سياه مي شود و آتش مي گيرد و مي سوزد... و من ذوب مي شوم و آب مي شوم و جاري مي شوم و ميريزم در درياي سخاوتمند بي مانند آغوشش تا يادم بماند تا يادش بماند که جاي همه آنها که خون گرمشان آغوشي جز بستر سرد خيابانهاي درد و عصيان نيافت، بايد شيدا باشم ... و به قدر تمام آنها که در کوچه هاي قرار عاشقي مشامشان جاي عطر بوسه از بوي باروت پر شد بايد عاشق بمانم ...

*: خر ما از کرّگي دم نداشت!

۴/۱۷/۱۳۸۸

ره اين چاره ندانم به خدا به خدا!

بعضي كارها حوصله مي خواهد... بعضي كارها حال خوش و هواي خوش و دل خوش و صداي خوش و سيماي خوش و نواي خوش و كلام خوش و عطر خوش و نگاه خوش و هزار خوش ِ ديگر مي خواهد... مثل آواز خواندن!... مثل حرف زدن... مثل نقش بازي كردن... مثل بلاگيدن!... مثل نوشتن... توي اين كدورت غم گرفتهء مه گرفتهء درد گرفتهء غبار گرفته... با اين حال غم آلود مه آلود درد آلود غبار آلود...و در اين هواي سربي شرجي شرقي... نه دل خوشي مي ماند و نه نفس و صدايي براي حتي حرف زدن چه رسد به آواز خواندن!... و نه حس و حالي براي حتي نگاه كردن و فكر كردن چه رسد به نوشتن...روزها و اتفاقها مي آيند و مي گذرند وفقط مي شوند يك تاريخ... آدمها مي آيند و مي روند و فرياد مي زنند و سكوت مي كنند و مي ميرانند و مي ميرند و فقط مي شوند يك اسم... آن تاريخ و آن اسم شايد فردا بشود يك خاطره... آن خاطره شايد فردا بشود نام يك خيابان... توي همان خيابان فردا باز آدمها راه مي روند... حرف مي زنند... مي خندند... گريه مي كنند... بستني مي خورند... قرار سينما مي گذارند... عاشق مي شوند... تصادف مي كنند... چشم چراني مي كنند... از دستفروشها خريد مي كنند... راه مي روند... راه مي روند... راه مي روند... و وقتي مي رسند به تابلوي نام خيابان كمي تامل مي كنند و يادشان نمي آيد كه ديروز اينجا آدمهاي همنام همين خيابان در تاريخي مقارن نام همين خيابان اينجا فرياد زدند... سكوت كردند... كشتند... كشته شدند... و باز راه مي روند و راه مي روند و بستني مي خورند... تا فراموشكارانه برسند به فردايي كه بايد بي هيچ حافظه و تجربه اي باز تكرار كنند فرياد و سكوت و كشتن و كشته شدن را تا شايد بشوند نام خياباني ديگر... و رهگذران فراموشكار بستني به دست فردا نامشان را بي هيچ خاطره اي مرور كنند...ومن اكنون اينجا نشسته ام و چشممم كه به تاريخ كارت آزمون فردايم مي افتد خاطره ده سال قبل روزي مثل فردا را كه هنوز نام خيابان هم نشده فقط مرور مي كنم وآنقدر بي تفاوت كه چشمم به بستني خط بالا كه مي افتد هوس بستني مي كنم و باز مي خوانم: " كارت ورود به جلسه آزمون ارتقا دستياري تخصصي دوره 28 مورخ 18/4/1388 "... و خاطره پاك مي شود و فقط اضطراب امتحان مي ماند... و من در اين هواي سربي شرجي شرقي از خودم بدم مي آيد...
آه ناتانائيل! گفتم كه بعضي چيزها حوصله مي خواهد...

۳/۲۷/۱۳۸۸

زمين و آسمان گلرنگ و گلگون...

اين روزها من و تو نگاهبان بغض هماره تاريخ شده ايم كه راه گلويمان را سخت گرفته و هزار هزار سينه راه دارد براي نشستن و جاخوش كردن و باز نشكستن... اين روزها من و تو فريب خورده بازي قديمي هستيم كه معدود برنده و فراوان بازنده را كنار زده وهنوز هزار هزار دور مانده براي چرخيدن و دورگشتن و باز فريب دادن ...و كاش در هنگامه اين بازي طولاني يارگيري نكنيم با ژوكرهاي فريبكار دغلباز كه حاصلش جز واگذاري دور بازيمان نخواهد بود... اين روزها كاش من و تو تمام كنيم مرثيه پايان اميدهاي بر باد رفته را و هم صدا و يكدل و هدفداربا همين بغض چندهزارساله در گلو فرياد آسماني سر دهيم هر چند كه نيازمند معجزه اي هستيم براي باور اكبر بودن الله مان بر خدايان زميني...

۳/۱۹/۱۳۸۸

حال ما خوب است... اما تو باور نکن!

صدای تاپ تاپ پر هیجان ضربان قلب کوچولویت که پیچید توی فضای بسته و غمگین چهاردیواری خاکستری، انگار که گوشه گوشه اتاق پر شد از خروار خروار طراوت و نشاط و زندگی... و من از میان این تاپ تاپ بی وقفه و پرشتاب یک دنیا انتظار و هیجان و امید شنیدم... یک دنیا سوال از دنیایی که چیستی و هستیش معمای شیرینت شده و برای ورود و دیده شدن در آن هی بزرگ و بزرگتر می شوی... صدای تاپ تاپ محکم قلب کوچکت به من گفت که خانه گرم و نرم این روزهایت دارد برایت هی تنگتر و تاریکتر می شود و هوای جولان دادن در عرصه ای بازتر به سرت زده...
کوچولوی لوبیایی! در آن لحظه چقدر حرف داشتم که برایت بزنم... دلم نمی خواست توی ذوقت بخورد... دلم نمی خواست امید و انتظار تاپ تاپ قلبت را ناامید کنم... ولی حق تو بود که بدانی... حق تو بود که معمای شیرین دنیایی که مهیای ورود به آن می شوی برایت باز و بازتر شود... دلم نمی خواست برایت بگویم، اما عسلک! باید بدانی که اینجا خیلی تنگتر و تاریکتر و اختناق آورتر از آن است که در پندار ذاتی توست آنقدر تنگ و کوچک که روحهای بزرگ در آن جا نمی گیرد... دلم نمی خواست برایت بگویم اما قدر فضای آرام و امن و پرمهرت را بدان که اینجا امان و آرامش سخت دور و نایاب است...
نازنین ِ کوچولو کاش می شد که گوشهای لطیف و ظریفت تنها و تنها پر شود از آهنگ دلنواز قصه های شیرین خوش عاقبت مادربزرگ و هیچ گاه صدای شوم آژیر و توپ و تانک و بمب و انفجار را تجربه نکند... کاش می شد، دنیایی که انتظارش را می کشی آنقدر پاک می بود که دروغ حدیث اول داستانهایش نمی شد و دفاع از اعتقاد تاوانی چنین سنگین نمی داشت...
آخ کوچولوی بی خبر! چقدر دریچه ها هست که باید به روی دیدگان زیبایت باز شود و چقدر هشدارها هست که باید آویزه گوشهای لطیفت گردد... وای که اگر دختر باشی مدام باید در پی اثبات حقانیت فکرت، توانت و حتی وجودت تقلا کنی و خم به ابرو نیاوری... اگر دختر باشی چقدر باید دنبال کنی این کلاف پر پیچ و خم عاشقی را و آخرش برسی به گره کوری که کار بازشدنش از دست و دندان گذشته... و اگر پسر باشی نباید هیچ وقت فراموشت شود که احساسات تو تابع جنسیت توست!...اگر پسر باشی در بازیهای کودکانه ات هم باید لباس رزم بپوشی و دغدغه غالب ذهنت شکست دشمن خیالی باشد و سنگینی کوله بار مردانگی را همیشه بر شانه هایت تحمل کنی...
کوچولوی منتظر! این روزها دور و اطراف ما خبرهای تازه ای است... موجهای رنگارنگ از این سو به آن سو کشیده می شود و عده ای گرم موج سواری روی آبهای گل آلود هستند و ماهی می گیرند و ماهی می گیرند... ما هم این روزها خیره به افقی ناپیدا سوار موج سبز شده ایم اما شاید بیشتر برای فرار از موجهای دروغ و ریا و فریبکاری... عسلک! همان جا بمان! بگذار در رویاهایت این دنیا را سرشار از رنگهای ناب و خالص آزادی و رهایی ببینی... بگذار در همان محیط کوچک و مرطوب و گرم گوشهایت خواب نجواهای آرام و عاشقانه آسمانی ببینند... همان جا بمان عزیز کوچولو... به خدا که آنجا آزادتر و آرامتر و در امانتری...
سونو کیت* را از روی شکم مادرت بر می دارم، تاپ تاپ امیدوار قلب کوچکت را دیگر نمی شنوم و باز حجم خاکستری اندوه اتاق به سویم هجوم می آورد... نمی دانم حرفهایم را شنیدی یا نه؟!... به چشمهای بی قرار مادرت نگاه می کنم... یک راه دیگر هم هست برای هدیه کردن آزادی به تو... چشمانم را بر هم می گذارم شک ندارم که مادرت هم راضی ِ راضی خواهد بود...از ته ته ته دلم از خدا می خواهم تا بهشتی را که قرار است فردا زیر پای مادرت پهن کند، به زمین بیاورد و تقدیم کند به تو... به تو و همه کوچولوهای بیگناه دنیا...

*: سونوکیت: ابزاری برای ارزیابی و شنیدن ضربان قلب جنین از روی شکم مادر