۱۲/۰۹/۱۳۸۶

تسليم

چنديست كه در مرحلة شك و ترديد نسبت به همه چيز ماندگار شده ام و انگار كه هيچ ياريگري نيز براي رهايي از اين صحراي ابهام رخ نمي نمايد .
چنديست كه بيش از همه وقت احساس نياز مي كنم براي فرو شدن و غرق شدن و حل شدن در يك وادي مطلق پذيرش بي بر و برگرد. ماواي امن و آرامي كه آنقدر اطمينان بخش باشد كه چون و چرايش ذهنم را درگير نسازد.
چنديست كه حسادت مي كنم به آناني كه بر الگويي از پيش تعيين شده و صريح آنچنان باور و ايمان محكمي دارند كه هيچ گونه برهان و اثباتي اين سرسپردگي را سست نخواهد كرد . من كه اين روزها حتّي براي پذيرش و عمل به بنياديترين و ساده ترين اصول اخلاقي، كه سابق بر اين برايم مطلق تر از مطلق بود، درگير فكر و جدال با منطق مي شوم. و دلم دلايلي مي خواهد آنقدر مستحكم و قوي كه اين فكر و ترديد ناخواسته را نابود و سركوب كند.
اصلا" دلم مي خواهد كه دلم دليل و برهان نخواهد! اين طور كه باشد خوبتر خواهم بود و صبورتر. و صبر و اخلاق مفاهيم مطلقي خواهند شد بي نياز از هر منطق و فلسفه اي .
خسته ام از اين همه ترديد دلم همان وادي مطلق پذيرش را مي خواهد ، امّا به اين شرط كه با منطق و فلسفه ام بخواند! واي خدايا! پذيرش همين وادي مطلق پذيرش هم دليل و برهان مي خواهد !

ناتاناييل! به تو وجود نامرييت هم شك كرده ام! خودي نشان بده رفيق!

۱۱/۱۲/۱۳۸۶

به من بگو...

به من گفتي كه ديوانگي و بي قراري را هرگز نخواهي دانست، وقتي كه كلام هست، وقتي كه اين سركشي را می توان بي مهابا در بند و اسیر زنجير سرد اما مهربان سخن کرد.
به من بگو اين بار كدامين زنجير را به ياري خواهم، براي رهايي از بار خردكنندة اين خستگي و تكرار؟

به من گفتي از گلداني ساده، از كتابي آرام، از باراني لطيف و مردماني مهربان.
به من بگو اين چندمين تصوير ترك خورده گلدان ساده است ؟ چندمين كتاب نخوانده؟ چندمين ابر سنگين باران زا؟ و چندمين عكسي كه مردة آلبوم قديمي شده؟

به من گفتي نشاني فردا را كه از زبان تو عجيب سرراست مي نمود.
به من بگو اين چندمين امروز من خواهد بود كه گمشده هميشگي و سرگردان فردايش هستم؟

به من گفتي و گفتي و گفتي....باز هم به من بگو....