۱۲/۰۹/۱۳۸۹

براي دخترم 3

.....

دراز كشيده بودم روي تخت، چشمانم تازه گرم شده بود، زير باراني تند وريز راه مي رفتم... چتر نداشتم... خيس خيس بودم، مي دويدم تا برسم به خانه، اما همه جا تاريك بود و من كوچه ها را اشتباه مي رفتم و باز بر مي گشتم... وسط يكي از كوچه ها ليز خوردم و افتادم توي يك گودال كوچك آب...همان جا نشستم و گريه كردم، دلم لرزيد... تو انگار محكمتر از هميشه تكان خوردي... از خواب پريدم... چشمهايم را باز كردم، دست گذاشتنم روي شكمم و ميان اشكها خنديدم...

بعد از مدتها وارد اتاق بيمار شدم... توي چشمهاي قرمز خوابالود نگران 50سااله اش نگاه كردم و گفتم: سلام... از ترس اينكه مبادا به تو كوچك نازنينم گزندي برسد دو تا ماسك زده بودم و دستكش داشتم ... بيمار را معاينه كردم و داشتم توي پرونده اش مي نوشتم كه شنيدم انگار گريه مي كند... علتش را پرسيدم... نگاهي به ماسك و دستكشم انداخت و با بغض پرسيد: بيماريم خيلي خطرناكه؟... دلم لرزيد... تو انگاردستهايت را از هم بازكردي... ماسك را برداشتم، دست گذاشتم روي شكمم و گفتم: زود زود خوب ميشي...

تنها ايستاده بودم توي آشپزخانه، داشتم پياز خرد مي كردم... هوا خيلي ابري و تاريك و دلگير بودو من دلتنگ... پياز خيلي تند بود و چشمانم پر اشك شده بود خوب نمي ديدم... با آستينم چشمانم را پاك كردم... چاقو انگشتم را خيلي سطحي بريد... هوس لوس شدن كردم و اشكهاي واقعي... روي لبهايم خاطرهء بوسه زنده شد... دلم لرزيد...تو انگار نرم چرخيدي... لبخند زدم، دست گذاشتم روي شكمم و به سمتي دور بوسه فر ستادم...
دلم كه مي لرزد انگار تو تكان مي خوري...
عاشق تكونهاتم ماماني!

۱۲/۰۷/۱۳۸۹

براي دخترم 2

...

دختركم! تو خيلي زود بزرگ مي شوي، خيلي زود به روزهايي مي رسي كه رنگ ديگري دارند، به روزهايي مي رسي كه وقتي مي آيند خواهي فهميد كه تمام عمر منتظرشان بوده اي... روزهايي كه تو را زيبا مي كنند... روزهايي كه مي گذرند اما تو را هم با خود مي برند و هزار و يك شب و روز هم كه بيايد و برود، باز تو را در خود نگاه مي دارند...كوچولوي نازنينم! يادت باشد در سالگرد اين روزها زمين را به آسمان بياوري و آسمان را به زمين ببري و هر طور كه شده آن روزها را تكرار كني، وگرنه ياد ِ ثانيه ثانيهء آن روزها در سالگشتي كه هيچ نشاني از آن حال و هوا ندارد ديوانه ات خواهد كرد... به خدا! ديوانه ات خواهد كرد...


۱۲/۰۱/۱۳۸۹

براي دخترم 1

 

تصميم گرفته ام كه مدتي اينجا براي تو بنويسم... مي داني دختركم اسم اينجا هست: "نقش خيال". اينجا يكي از جاهايي است كه من خيالهايم را در آن نقش مي زنم... راستي تو كه اصلا" نمي داني خيال چيست ماماني! مي داني؟... شايد هم خيالات امروز تو محدود شود به تكانهاي ظريف دست وپايت و صداهايي كه از اين بيرون مي شنوي. نمي داني چه حس غروري دارم از اين كه صداي من صداي غالبي است كه تو را به سرزمين خيال و روياهاي كوچولويت مي فرستد... و من شايد حسودم و مي ترسم از زماني كه صدايي روي صداي من بلند مي شود، شايد تعجب كني ولي سعي مي كنم اين روزها صدايم آرامتر باشد و ملايمتر تا محرك هيچ صدايي براي بلندتر شدن نباشد... مهم اين است كه تو بشنوي و آرام باشي و خوش خيال!... داشتم از خيال مي گفتم و نقش خيال و تو كه اين روزها يكي از نقشهاي پررنگ خيال من هستي، پس بايد برايت بنويسم... راستي اين روزها كه تو در من زندگي مي كني از همه چيز خبر داري؟ همهء حرفهايم را مي شنوي؟ همهء فكرهايم را مي خواني؟ از رازهاي دلم خبر داري؟... واي ماماني! يادت باشد رازدار باشي و وقتي كه بزرگ شدي برايم بگويي كه چقدر يادت مانده!... هر چند اطمينان دارم از زماني كه بتوانم بغلت كنم و ببويمت برايت دنيايي از حرفها خواهم داشت ، فقط قول بده كه زود گريه نكني و خوب گوش كني كه من دلبسته ام به اينكه تو سنگ صبور و راز دار كوچولوي من باشي... واي دختركم! زودتر بيا!... من گفته بودم كه اين دنيا خوب نيست... گفته بودم كه گاهي تقويمش پس و پيش مي شود... گفته بودم كه ستاره هايش خيلي دورند... و گفته بودم كه من هيچ وقت از ديدن ديوانه ها تعجب نمي كنم، از اين تعجب مي كنم كه چطور باقي آدمها ديوانه نمي شوند... ولي حالا كه عزم آمدن كرده اي بيا دختركم!... كاش مي توانستم دنيا را براي آمدنت آرام كنم... اما زودتر بيا! شايد لااقل آن لحظه اي كه در آغوشم هستي دنياي هردويمان قدري آرام شود...
بعدا" بيشتر با تو حرف خواهم زد...