پيش از تو
صورتگران
بسيار
از آميزهی برگها
آهوان برآوردند;
يا در خطوط ِ کوهپايهيي
رمهيي
که شباناش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
نهان است;
يا به سيری و سادهگي در جنگل ِ پُرنگار ِ مهآلودگوزني را گرسنه که ماغ ميکشد.تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:
آه و آهن و آهک ِ زنده دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشي
تقوای ما نيست.
□
سکوت ِ آب ميتواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;سکوت ِ گندم ميتواند گرسنهگي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
همچنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:غريو راتصوير کن!
عصر ِ مرادر منحني تازيانه به نيشخط ِ رنج; همسايهی مرا بيگانه با اميد و خدا;و حرمت ِ ما راکه به دينار و درم برکشيدهاند و فروخته.
□
تماميِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتيم تو تصويرش کن!
احمد شاملو
۱۰/۰۸/۱۳۸۸
۱۰/۰۱/۱۳۸۸
آیین مهر...
می میرم برای خمار چشمانتان که میان این همه ظلمت و اندوه باز هم بی پلک بر هم زدنی سیاهی یلدا را می کاوید، نکند سپیدهء پنهان این شب زدگی رخ ننماید... ما که دیگر هیچ برایمان نمانده تا فخر کنیم و بنازیم وببالیم... نه برق سیاهی شرقی چشمانمان که دیریست غبار گرفته... و نه دودمان برترآریاییمان که امروزحتی نقشهایش هم بر روی سنگ نوشته ها و کتیبه ها و لوحها به تاراج رفته... دلخوش کرده بودیم به آیین هزارهزار سالهء این آخرین شب سیاه پاییزی که آن هم انگار سیاهیش میان سیاهی درد و دروغ گم شد وسنگینی غم هزار سالهء غیبت خورشید همچنان بر دلمان ماند...هوس طعم ترش و شیرین انار بمانَد که بشارت همیشهء حافظ هم این بار آرام نیاورد... من فقط دلتنگم برای خمار چشمانتان که تمام سیاهی یلدا را رام و آرام می کرد...
۹/۲۸/۱۳۸۸
something & nothing
In yeki az haman posthaye 'yadam bashad' ast! ba nahayate ajale! va albatteh az noe maskhareash... az hamanha ke chand nafar hamzaman sedayat mizanand ke : zood bash!... che kar mikoni?... kojayi? va... va to hey bayad beguyi amadam amma naravi! ... chon bayad sabt koni ta yadat bashad! ... yadat bashad ke aseman birahmaaneh hame ja yekrang ast!... va dard injast ke nemishavad hichgah delzadeye in rang shod!... yadat bashad ke hanooz ham pingpong doost dari!... yadat bashad ke zendegi engar bedoone shenidane khabarhaye rooz zendegiye khoshmazeyi mishavad albatte az aan khoshmazegi ha ke nakhaste delat ra mizanad!... yadat bashad baraye hezar hezar hezaromin bar ke deltangi hesse tamaamnaashodanist... yadat bemanad ke in keyboard fonte farsi nadasht... yadat bemanad ke hanooz dashtand sedayat mizadand o to neshaste boodi... to begoo chera bayad yadam bemanad Natanail
۹/۱۹/۱۳۸۸
ماه رويا روي خوب از من متاب...!
به اجبار آمده ام تعميرگاه... اينجا محيط به شدت مردانه است، آن هم از نوع خشنش... حس مي كنم زير بار نگاههاي كنكاشگر كنجكاو شوخ دارم له مي شوم... خودم را مي زنم به اين راه و آن راه كه مثلا" حواسم نيست!... سرم را الكي گرم مي كنم تا زودتر آقا مراد بيايد و ماشين را بسپارم به او و سريعتر خودم را آزاد كنم، او هم كه سرش را كرده داخل كاپوت يك ماشين و هرچند گاه يك بار سر بلند مي كند و دستانش را با يك دستمال سياه شده از روغن پاك مي كند و باز سر فرو مي برد... نگاهها و پچ پچها و خنده هاي تمسخر آميز تمام نمي شود... مقنعه ام را جلوتر مي كشم، كمر بارانيم را آزادتر مي كنم... اعصابم آنقدر خط خطي شده كه ديگر يك دست سياه ِ سياه است... مي روم به سمت يكي كه انگار از بقيه پرروتر است، نمي دانم چرا دلم برايش مي سوزد، مجسمش مي كنم كه غروب خسته و هلاك به خانه باز مي گردد و همسرش كه از صبح دلش براي دستهاي روغني شوهر زحمتكشش يك ذره شده به استقبالش مي رود... مرد به پشتي تكيه مي زند و چايش را داغ داغ هورت مي كشد... زن در حالي كه لباسهاي كار سياه روغني مرد را از ساكش بيرون مي اورد، با كمي ناز مي پرسد :" شامو بكشم؟"... و مرد بي اعتنا و زل زده به تلويزيون سر تكان مي دهد... زن در آشپزخانه ظرفها را تند تند مي شويد و از همانجا با مرد حرف مي زند و اخبار روز را اعلام مي كند و نظر مرد را جويا مي شود... مرد در حالي كه چشمانش سنگين شده فكر مي كند كه چقدر دلش براي زن تنگ است... زن اين بار با ناز بيشتر مي پرسد :" ميوه بيارم؟"... اما صداي خر و پف مرد نهايت هيجان و پاسخش به اشتياق زن است... در خيالم سينما راه انداخته ام انگار!... سنگيني نگاه وقيحش انتراكت فيلمم مي شود! ... اين بار مستقيم نگاهش مي كنم و لبخند مي زنم و مي گويم: خسته نباشيد!... انگار خجالت مي كشد و آرام تشكر مي كند و سرش را مي اندازد پايين و مشغول كار مي شود.... فكر مي كنم: او از زندگي چه مي خواهد؟... چند نگاه ديگر را هم با همين روش سركوب مي كنم... آقا مراد بالاخره مي آيد به طرفم... مشكلات ماشين را يادداشت مي كند... سوييچ را تحويلش مي دهم و به سرعت بيرون مي روم... مي پرم توي تاكسي... آهنگي با كيفيت افتضاح دارد پخش مي شود: " بودم همه شب ديده به ره تا به سحرگاه... ناگه چو پري خنده زنان آمدي از راه... غمها به سر آمد، زنگ غم دوران از دل بزدودم... منتظرت بودم... منتظرت بودم".... با اين كيفيت بد بيشتر دوستش دارم... بوي خانهء مادربزرگم مي آيد... به اين فكر مي كنم كه:" من از زندگي چه مي خواهم؟..."
.............................
بعد از مدتها شيرجه مي زنم توي آب... با فشار سرم تا جايي كه جا دارد آب را هل مي دهم پايين شايد هم خودم را... چشمانم را باز مي كنم ... چقدر همه چيز آبي است... چقدر به كف نزديكم... چقدر من دارم ذوق مي كنم!... چقدر من سبك و آرام مي شوم وقتي بدنم را صاف مي كشم و هيچ حركتي نمي كنم و منتظر مي مانم تا برسم به سطح آب... كاش اين لحظه به اين زودي تمام نمي شد... كاش عمق استخر چند برابر مي بود... چقدر من همنوازي دستانم با آب را دوست دارم وقتي با دلم كوك باشند، اصلا" مي توانم همنوا با آنها زير لب بخوانم... سرم را از آب بيرون مي آورم... پشت پنجرهء شيشه اي برف مي بارد... سوز سرما را انگار حس مي كنم... دوباره فرو مي روم در آغوش آب... پايينتر و پايينتر مي روم و نفسم را تا آنجا كه توان دارم حبس مي كنم و بيرون نمي دهم و در دل ميشمارم... 1 2 3 4 5 ... نمي دانم به چند مي رسم كه حس خفگي شيريني پيدا مي كنم ... وقتي به ناچار نفسم را بيرون مي دهم و باز بدنم را صاف و كشيده و بي حركت مي گيرم تا برسم به سطح به اين فكر مي كنم كه :" زندگي از من چه مي خواهد؟..."
۹/۱۱/۱۳۸۸
شال گردن!
من هوای سرد را دوست دارم... من برف و باران را دوست دارم ... من سوز سرما را دوست دارم... من سر انگشتان یخ زده و نوک قرمز بینی و اشکی که از فرط سرما از چشمها جاری می شود را دوست دارم... و خوب می دانم یکی از دلایل این دوست داشتن بلند شدن نفسم از جای گرم است!... و یکی دیگر از دلایل این دوست داشتن لباسهای زمستانی است!... من عاشق پالتو و بارانی و پولیور و ژاکت و چکمه و دستکش هستم!... من می میرم برای شال گردن، برای شال گردنهای کلفت خوش رنگ... عشق من به شال گردن از دوم راهنمایی شروع شد که در درس حرفه و فن بافتنی را یاد گرفتم و من آن زمان اولین شال گردن زندگیم را بافتم!... یک شال گردن آبی که هم کوتاه بود و هم باریک و من آن را هدیه کردم به مادربزرگم که خیلی تند تند سرما می خورد... بعد از آن داستان شال گردن بافی های من شروع شد!... برای هر کدام از افراد خانواده به بهانه و مناسبتهای مختلف یک شال گردن بافتم و همین طور برای خودم... تب شال گردن بافی من بهار و تابستان فروکش می کرد و با رسیدن پاییز و زمستان دوباره شروع می شد... به هر کس که دوستش داشتم و دلم می خواست از من یادگاری داشته باشد شال گردن هدیه می کردم... گذشت و گذشت و من دور شدم از آن دخترک شال گردن بافی که عشقش را رج به رج می بافت و پنهان می کرد در دانه دانه کلاف کامواهای رنگی... تا دو سه سال قبل که باز یادم آمد راهی هست برای گرم شدن... راهی هست برای گرم کردن ... راهی هست که از میان دانه های محکم به هم تنیدهء رجهای شال گردن می گذرد... و باز بافتنم شروع شد... تند تند کارهایم را تمام می کردم و شب چونان مادربزرگها بساطم به راه بود و بازی شیرین میلهای فلزی و کلافهای پیچ در پیچ... اما تیک تاک پیاپی ساعت شماطه دار زمان که مدام نهیب دیر شدن ِ بیهودگیهای زندگی را می زد، مجالم نمی داد تا تمام کنم همهء احساسی که قرار بود در میان دانه های زیر و روی شال گردن آرام گیرد و شال گردنم نا تمام می ماند... و من از حرصم از نو یکی دیگر را شروع می کردم و باز تیک تاک و شتاب و ناتمامی... و امروز گوشهء اتاقم یک سبد جاخوش کرده که پر است از شال گردنهای نیمه کارهء سفید و خاکستری و آبی و قرمز و سبز و صورتی و انتظار نگاههایی که قرار بود دلشان با این رنگها گرم شود، و این دلهرهء مضحک که امروز آنها بدون شال گردنهای من حتما" سرما خورده اند!... و این منظرهء غم انگیزی است...!
پی نوشت:
کی اهمیت میده، اگه ماهیای برکه یه روزی گریه کنن؟
کی اصن می فهمه چشماشون تره؟
حالا تو تنهاتری یا ماهیا؟!
اشتراک در:
پستها (Atom)
