نشسته ام اینجا... حالم خوب نیست... از عیدی که بوی تازگی ندارد بدم می آید... نشسته ام اینجا و هی فکر میکنم که چه باید بنویسم و این وسط ظرف آجیل جلویم خالی می شود و باز من نمی دانم چه بنویسم... نشسته ام اینجا تلویزیون روشن است و کنارم اخبار ورزشی می گوید از زنگ خطری که یک پینک پنک باز برای چینیها به صدا در می آورد و من به این فکر می کنم که چقدر همه، همه چیز را جدی می گیرند و چقدر همه چیز مزخرف و بیخود و الکیست... نشسته ام اینجا یاد یکی از ماجراهای بیمارستانی امروز صبح می افتم و جرقه ای می شود برای نوشتن، امّا از حرفهای بیمار و بیماری و بیمارستان خسته ام... نشسته ام اینجا لرزش ویبره موبایل افکار درهم و برهمم را می لرزاند، اسم یک دوست قدیمی که همیشه دوستش داشته ام هی روشن و خاموش می شود ولی من فقط نگاه میکنم، احساس می کنم صدا برای حرف زدن ندارم! شاید هم حال!.... نشسته ام اینجا همین الان از حیاط بیمارستان باز صدای گریه و زاری و سوگواری می آید ولی این بار دیگر اصلا" حس همدردی ندارم فقط داد و فریادشان آزارم می دهد... نشسته ام اینجا... حالم خوب نیست... نمی دانم چرا درست همین لحظه یاد اصحاب کهف افتادم و بدون داشتن مصداقی از دقیانوس دلم خواست جای آنها می بودم و تجربه شیرین خواب سیصد ساله... نشسته ام اینجا... دوستم همین الان از اورژانس آمد اینجا و گفت: " شب اگه مریض نبود بیا پایین باهم مرد دوهزارچهره ببینیم!"... من جواب دادم حتما"! و دردل آرزو کردم همان موقع صد تا مریض داشته باشم!... نشسته ام اینجا ... از زیر دستشویی یک سوسک به سرعت به سمت زیر میز می آید و من نگاهش می کنم ، حس ترسیدن هم ندارم... نشسته ام اینجا همین الان تلفن زنگ می زند که باید بروم فلان بخش و فلان مریض چنین و چنان شده و از این حرفها و من به این فکر می کنم که قبل از رفتن این نوشته های مزخرف را پاک کنم ولی الان هیچ چیز بیشتر از این حالم را خوب نمی کند که با خودم لجبازی کنم و همین پست بیخود را ثبت کنم... من الان دیگر اینجا ننشسته ام! دارم میرم پایین!
۱۲/۲۶/۱۳۸۷
گفته خواهد شد به دستان نيز هم...
این حرفها تکراری است...مثل هر روز صبح چشم مالاندن و از خواب بیدار شدن... این حرفها تکراری است مثل همه قصه های سربی توی روزنامه ها... این حرفها تکراری است...مثل حس گس و چسبناک همیشگی خرمالو... این حرفها تکراری است...مثل چرخش مکرر پشه ای که درست همین الان دور سر من هی تاب می خورد و با تکان سرم دور می شود و دوباره بازمیگردد...
این حرفها تکراری است...حرف رقص ماهیهای قرمز توی تُنگهای تَنگ دلتنگی بی هیچ رخصتی برای جولان وعرض اندام... حرف رنگارنگی سنبل و پامچال و شب بو در گلدانهای بیرنگ سفالی بی هیچ فرصتی برای بالیدن و قدکشیدن... حرف طعم گذرای شیرین نقل و باقلوا در دهانهای تلخ و خاموش بی هیچ زمانی برای ماندن و سیرکردن... حرف مکرر "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو بر روی ترمه خسته و قدیمی هفت سین بی هیچ حوصله ای برای شین شراب و شاهد و شور و شادی....
این حرفها تکراری است...از حرف رقص نگاه حسرت بار کودک تخم مرغ رنگی فروش تا رقص باله ماهیهای قرمز... از حرف رنگارنگی دردهای دختر در انتظار پیوند کلیه تا نمای رنگارنگ شب بو و پامچال حیاط بیمارستان...از حرف طعم خاک و گردغبار خانه تکانیهای اربابان در دهان خشک حوّای کارگر تا طعم شیرین باقلوای بادامی و پسته ای در ظرفهای براق نقره ای... از حرف "دال" درد و "میم" مرگ و "ف" فقر و "ت" تبعیض و "جیم "جنگ تا "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو...
این حرفها تکراری است... این حرفها تکراری است... و تکرار این حرفهای تکراری شاید چونان چرخ و فلکی بلند برای آنی و لحظه ای از زمین جدایمان کند و آن بالاها دلهامان را کمی پرتپش... اما دریغ که به چشم بر هم زدنی پایمان را سفتتر از پیش بر زمین می فشاریم تا کِی که باز هوسی دوباره به سوی چرخ و فلک بکشاندمان...
ناتانائیل! این روزها چشمانم آنقدر تار است که نمی فهمم از های و هوی اسفند است یا دود اسپندی که برای چشم زخم نخوردن بهار تمام و کمال به چشم خودم رفته...
این حرفها تکراری است...حرف رقص ماهیهای قرمز توی تُنگهای تَنگ دلتنگی بی هیچ رخصتی برای جولان وعرض اندام... حرف رنگارنگی سنبل و پامچال و شب بو در گلدانهای بیرنگ سفالی بی هیچ فرصتی برای بالیدن و قدکشیدن... حرف طعم گذرای شیرین نقل و باقلوا در دهانهای تلخ و خاموش بی هیچ زمانی برای ماندن و سیرکردن... حرف مکرر "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو بر روی ترمه خسته و قدیمی هفت سین بی هیچ حوصله ای برای شین شراب و شاهد و شور و شادی....
این حرفها تکراری است...از حرف رقص نگاه حسرت بار کودک تخم مرغ رنگی فروش تا رقص باله ماهیهای قرمز... از حرف رنگارنگی دردهای دختر در انتظار پیوند کلیه تا نمای رنگارنگ شب بو و پامچال حیاط بیمارستان...از حرف طعم خاک و گردغبار خانه تکانیهای اربابان در دهان خشک حوّای کارگر تا طعم شیرین باقلوای بادامی و پسته ای در ظرفهای براق نقره ای... از حرف "دال" درد و "میم" مرگ و "ف" فقر و "ت" تبعیض و "جیم "جنگ تا "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو...
این حرفها تکراری است... این حرفها تکراری است... و تکرار این حرفهای تکراری شاید چونان چرخ و فلکی بلند برای آنی و لحظه ای از زمین جدایمان کند و آن بالاها دلهامان را کمی پرتپش... اما دریغ که به چشم بر هم زدنی پایمان را سفتتر از پیش بر زمین می فشاریم تا کِی که باز هوسی دوباره به سوی چرخ و فلک بکشاندمان...
ناتانائیل! این روزها چشمانم آنقدر تار است که نمی فهمم از های و هوی اسفند است یا دود اسپندی که برای چشم زخم نخوردن بهار تمام و کمال به چشم خودم رفته...
۱۲/۱۶/۱۳۸۷
وخدايي که در اين نزديکي است...
من معتقدم خدای روزهای ابری از خدای روزهای آفتابی قدبلندتر است... من معتقدم دستان خدای سه شنبه ها از دستان خدای چهارشنبه ها قویتر است... من معتقدم چشمان خدای دریا براقتر از چشمان خدای صحراست... من معتقدم خدای پاورقی داناتر از خدای در پرانتز است... من معتقدم خدای کوچه های بن بست آرامتر از خدای چهارراههاست...
من معتقدم قامت خدای من آنقدر بلند است که روزهای ابری پشت ابرها قایم میشود... و دستانش همیشه چهارشنبه ها از زورآزمایی سه شنبه خسته و دردناک است... و برق چشمانش آنقدر شدید است که نمی گذارد فرق دریا و صحرا را بفهمی... و همیشه در پاورقیها به قرینه معنایی حذف می شود... و هر روز در مسیر کوچه های بن بست پشت چراغ قرمز شلوغترین چهارراهها انتظار می کشد...
اما من باز هم معتقدم خدای من خدای روزهای ابری است... خدای سه شنبه ها... خدای دریا... خدای پاورقیها... و خدای کوچه های بن بست...
ناتانائیل! دیروز سه شنبه ابری بود و من در یک کوچه بن بست در پاورقی ذهنم قصه های دریایی تو را مرور می کردم...
من معتقدم قامت خدای من آنقدر بلند است که روزهای ابری پشت ابرها قایم میشود... و دستانش همیشه چهارشنبه ها از زورآزمایی سه شنبه خسته و دردناک است... و برق چشمانش آنقدر شدید است که نمی گذارد فرق دریا و صحرا را بفهمی... و همیشه در پاورقیها به قرینه معنایی حذف می شود... و هر روز در مسیر کوچه های بن بست پشت چراغ قرمز شلوغترین چهارراهها انتظار می کشد...
اما من باز هم معتقدم خدای من خدای روزهای ابری است... خدای سه شنبه ها... خدای دریا... خدای پاورقیها... و خدای کوچه های بن بست...
ناتانائیل! دیروز سه شنبه ابری بود و من در یک کوچه بن بست در پاورقی ذهنم قصه های دریایی تو را مرور می کردم...
اشتراک در:
پستها (Atom)
