۱/۰۸/۱۳۸۹

از عشق تو جان بردن وز ما چو شكر مردن

تو نشسته بودي توي يك اتاق تاريك تاريك من از سوراخ كوچك كليد تو را نگاه مي كردم... اتاق تاريك بود و من از حركاتت حس مي كردم كه داري عكس ظاهر مي كني... اتاق آنقدر تاريك بود و من آنقدر سراپا چشم شده بودم كه حتي نمي شنيدم!... تو نشسته بودي روي يك صندلي كه بوي چوب گردو مي داد و اصلا" نمي دانستي يكي ميان آن همه تاريكي از سوراخ كوچك كليد دارد تو را مي كاود...تو وسط آن اتاق تاريك تاريك نمي دانم ازكدام پرتو نامرئي نوراني آن همه روشن شده بودي و نفهميدي كه من پشت سوراخ كليد نفسم بند آمده بود و داشتم از تو مي مردم... صحنه عوض شد... تو وسط يك كتابخانه باشكوه قديمي جلوي يكي از قفسه هاي بلند كتاب ايستاده بودي ... من درست جلوي قفسهء پشتي از ميان شكاف باريك ميان كتابها تو را نگاه مي كردم... تو يكي يكي كتابها را بر مي داشتي و با دقت ورق مي زدي و آنها را نفس مي كشيدي و بعد با دقت مي گذاشتي سرجايشان... نگاه من از ميان شكاف باريك ميان كتابها از روي انحناي گردنت سُر مي خورد و مي رسيد به آخر خوشيهاي عالم... تو از ميان آن روزن باريك نمي دانم باكدامين مقياس شده بودي قدر تمام دنيا و نفهميدي كه من پشت آن همه كتاب قطور نفسم بند آمده بود و داشتم از تو مي مردم...
نسيم كه سرخوشانه از صورتم گذشت نگذاشت تا چشمانم بسته بماند... نگذاشت تا من نگاهم در تاريكترين زاويهء اتاق روشن شود... اتاق تاريك يادم آمد و كتابخانهء باشكوه... سوراخ كوچك كليد و شكاف باريك ميان كتابها... يادم آمد كه نه آن "من " ، من بودم و نه آن" تو" ، تو... اتاق تاريك خواب و خيال بود و كتابخانهء قديمي رويا... اما چشم كه باز كردم ، نفسم كه بند آمد فهميدم كه دارم از تو مي ميرم...

چند است ز تو تا جان تو طرفه تري يا جان
آميخته اي  با جان  يا  پرتو  جاناني

۱/۰۳/۱۳۸۹

تو چي دوست داري؟

از عيد امسال فقط همين گلدان سنبلم را دوست دارم... نه سبزه اي كه جوانه نزده گنديد و نه ظرف خالي يكي از سين ها كه هنوز منتظر است من بروم و سنجد بخرم!... عيدي دادن را هم خيلي دوست دارم و گفتن ندارد كه ايضا" عيدي گرفتن !... كه خب امسال وقتي براي صرف كردن هيچ كدام از اين افعال نبود... امروز بعد از چند روز شلوغيهاي نچسب و دل آزار بالاخره فرصتي دست داد تا كمي براي خودم باشم... البته بماند كه اين كمي براي خودم بودن واقعا" كم است! و خيلي به انتهايش نزديك... در شرايطي كه براي نهار 10 نفر مهمان داريم و تعدادي قابلمه با محتويات متفاوت روي گاز قل قل كنان مرا صدا مي كنند و همزمان با نوشتن دارم آماده هم مي شوم تا بروم خريد شايد ازحجم عظيم ليست سياه روي يخچال اندكي كاسته شود و تازه شرايط را براي صرف فعل عيدي دادن مهيا كنم... توي اين اوضاع درهم و برهم دلم شور دو تا قمري  را مي زند كه نمي دانم به پشت گرمي كدام پروردگار قَدَر قدرتشان هميشه در سست ترين و ناامنترين مكان ممكن آشيانه مي سازند، و اين بار آمده اند و درست لبهء پنجره آشپزخانه، لانه كرده اند و سه تخم هم گذاشته اند، جايي كه حس مي كني با اندك نسيمي كاشانه و دودمانشان به باد مي رود، بماند كه اين روزها اينجا نسيم بهاري لباس طوفان پوشيده و اين بار به شدت مقتدرانه دلبري مي كند!... من يواشكي در كار طبيعت مداخله كردم و لانه شان را كمي عقبتر كشيدم و تخمها را هم جابجا كردم و حالا دلم الكي شور مي زند و هر چند دقيقه يك بار وسط كار آرام از لاي پنجره تخمها را حاضر غايب مي كنم، هنوز قمريها برنگشته اند و من نگرانم!
خب انگارفقط اين ها را نوشتم تا به خودم بفبولانم كه مُردم از اين همه " براي خودم بودن!"
فرياد قل قل آميز قابلمه ها را آرام مي كنم... ليست سياه را مي گذارم توي كيفم... لانه قمريها را به خدا مي سپارم... و هورا! مي روم عيدي بخرم... راستي تو چي دوست داري؟

۱۲/۲۸/۱۳۸۸

مبارك شماييد

هفت سين امسال را پر مي كنم از همهء سالهاي رفته و تمام سالهاي نيامده ... سالهاي رفته ام با روبانهاي سفيد و قرمز و آبي و سبز و سياه زنده مي شوند تا چشمانم را گرم كند و من به اندازهء تمام سالهاي مبهم نيامده دلم مي خواهد بخوابم ، گيرم كه به سال هم نكشد و گيرم كه هزار سال ادامه يابد... بگذارهشتاد و چند ديروز تحويل شود و هشتاد و چند امروز بيايد... اصلا" هشتادها نود شود و سيصدها چهارصد شود و هزارها دوهزار... من دلم مي خواهد بخوابم...

چه به شادباش گفتن من و چه به خاموش ماندنم قرار نيست سال بگردد... قرار نيست دنيا  زير و زبر شود و حالهاي پريشان، شادان!... قرار نيست نامبارك ها مبارك شوند و بدشگون ها ميمون... اما تو كه خوبتر باشي سال هم مبارك مي شود و هم ميمون كه  مبارك شماييد*...



*:شمس تبريزي:
ايام را مبارك باد از شما
مبارك شماييد
ايام مي آيد تا به شما مبارك شود
"شب قدر" در ما "قدر" تعبيه كرده است...

۱۲/۲۴/۱۳۸۸

باور نمي كنم...

عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ، در عمليات ماجراجويانه مان براي كشف سوراخ سنبه هاي زيرزمين پرراز و رمز و كنكاش كمد هميشه بستهء پدربزرگ تو سركشترين عضو گروه بودي كه هميشه رسوايمان مي كردي و نخودي مي خنديدي... تو حريف هميشه بدجنس من در بازي گوشه هاي اتاق رو به حياط خانه تان بودي كه با گرگ وسط تباني مي كردي و دستم را محكم مي كشيدي تا جايم را به او بدهي و من وسط بيافتم... تو دزد شيطان تمام گوش ماهيهاي منحصر به فرد ساحل فريدونكنار من بودي و باعث همه اشكهاي در حسرت گوش ماهي من...  تو پسرك شوخ دوست داشتني از دل در آوردنها و عذرخواهيهاي شيطنت آميز ... تو همراه ناباب كوچولوي كودكانه ترين پُك ناشيانهء يواشكي زندگيم به سيگار زير درخت آلبالوي مادربزرگ ...تو مالك بانمكترين چالهاي روي گونه ها و كجكي نگاه كردنهاي باحال ... تو صاحب حرص در آورترين لحن زمان بودي وقتي كه كتابم را از دستم مي كشيدي و "خرخون" خطابم مي كردي... تو موهاي مرا دسته جارو مي خواندي و من مي گفتم كه تو نمي فهمي و چقدر جوادي!...تو پسر لاغر سبزه رو كه سربازي و آفتاب جنوب از او مرد آفتاب سوختهء قوي ساخته بود... تو امپراطور سيمها و كابلهاي درهم بودي و من كه مي خواستم لجت را در آورم و مي گفتم:" مهندس! ببخشيد اوستا! بوي سيم سوخته ميدي" ...
 تو بزرگ شده بودي و من بزرگ شده بودم و تو پدر خانواده شده بودي و عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ بي هيچ هيجان عمليات اكتشافي مثل آدم بزرگها مي نشستيم و مثل آدم بزرگها  لبخند مي زديم ، اما هنوز چالهاي روي گونه هايت و كجكي نگاه كردنت مثل بچه ها بود... آنقدر مثل آدم بزرگها شده بوديم كه من نفهميدم تو كي آنقدر خسته شدي كه به خواب رفتي و اصلا" چرا ديگر بيدار نشدي... امروز من شده ام اين كلمه هاي بيروح و ناباوري و بغض و افسوس تمام سالهاي شيريني كه بي هيچ كلام مهرباني گذشت... امروز تو نشسته اي توي يك قاب عكس كه اطرافش گل گذاشته اند و آرام نگاه مي كني و چالهاي گونه ات اصلا" پيدا نيست... و من زل زده ام به پسركت كه دستان كوچكش سردي خاك را باور نمي كند و تو كه از توي چشمان درشتش كجكي به دورها نگاه مي كني...

۱۲/۲۳/۱۳۸۸

Devoted Petros

امروز يك بيمار هلندي داشتيم! با دو همراه هلندي!... از آن دست آدمهايي كه قيافهء تيپيك توريستي دارند و به شدت چهره شان اروپايي است و كوله پشتيشان خيلي خوشرنگ است و رنگ لباسشان شاد است و خودشان هم كلي سفيدند و سرخند و مي خندند و خيلي  سريع جدي مي شوند!... دلم مي خواست بدوم بروم جلوي در بيمارستان ببينم دوچرخهء خوشگلشان با يك سبد بزرگ هم آنجا پارك شده يا نه... از آنجا كه بسي نديد بديد هستيم، هميشه در برقراري ارتباط با بيماران خارجكي! كلي دست و پايم را گم مي كنم و ساده ترين جمله ها هم از ذهنم پاك مي شود و زمان زياد مي برد تا راه بيافتم و گرم شوم!...تازه اين طور مواقع  خجالت از وضعيت اسف بار شرايط بهداشتي و درماني و دغدغهء اين كه واي! آبروي خودمان و بيمارستانمان و كشورمان و... رفت هم به اين موضوع دامن مي زند!... و هر چه سعي مي كنم كه سنگ تمام بگذارم و حفظ آبروي ملي كنم! بد از بدتر مي شود... مثلا" موقع سمع ريه براي گفتن همين جمله ساده كه:" لطفا" نفس عميق بكشيد " ، كلّي فكر كردم و آخرش هم اداي نفس كشيدن درآوردم تا طرف فهميد!... بيمار خوشبختانه مشكل جدي نداشت و با دستور دارويي قابل ترخيص بود...تا موقع رفتن  من هم ديگر گرم شده بودم و حرف زدنم كمي تا قسمتي از حالت دست و پاشكستگي خارج شده بود و ديگر كلي باهم رفيق شده بوديم و اي ميلشان را به من دادند و كلي حرف زديم و گفتند كه حدود سه ماه است كه در سفرند و تصميم دارند آسيا را خوب ببينند و بشناسند و سال بعد نوبت آفريقاست، جالب بود كه دو تا از آنها در آمستردام سوپر ماركت داشتند و يكي ديگر آهنگر بود يعني گفت: Blacksmith  كه فكر كنم مي شود آهنگر... و من كه كلي حسودي كردم... آخرش كه جوگير شده بودم، فكر كردم يك شخصيت معروف هلندي يادم بيايد تا درباره ش از آنها سوال كنم كه هر چقدر به ذهنم فشارآوردم، كمتر فهميدم!... كه ناگهان ياد پطرس فداكار افتادم! كه به گمانم هلندي بود... حالا آن وسط مانده بودم كه فداكار چه مي شود و چطور بپرسم كه عاقبت پرسيدم:
?! Do you know devoted Petros
نمي شناختندش! پرسشگرانه نگاهم كردند و سر تكان دادند!... من گفتم: اي بابا! چطور نمي شناسيدش! در كتابهاي درسي ما كلي در باب فداكاريش قلمفرسايي شده و به خدا كه:
!He Was Dutch
!!!...A boy who put his finger into the hole of dam
با چشمان گرد نگاهم كردند و باز هم اظهار بي اطلاعي كردند... و من مانده بودم حيران كه چطور اين دوست خوب دوران كودكي ما كه با او بزرگ شده ايم و در خيال كودكيمان جاي او بارها انگشتمان را در سوراخ بزرگترين سدها فرو كرده ايم، را اينها كه Native خودشان هم هست، نمي شناسند!!...
هموطنان پطرس كه دور و دورتر مي شدند، من به اين فكر مي كردم كه ونسان ونگوك معروفتر است يا پطرس فداكار!!...


پ.ن1: واقعا" ممنونم از سلمان عزيز كه كمك كرد تا فونت و قالب اينجا از حالت خشونت خارج بشه...

پ.ن2: فرافكني يعني همين ناتانائيل نازنينم!

۱۲/۲۱/۱۳۸۸

خودم يا ديگری...

هر طرف دنيا را كه بگيری درست همين موقعها شايد فقط كمی زودتر يا ديرتر آخرش مي رسی به همين دوراهی بی هويتی كه حس مي كنی فِلِش تابلوی كهنه و شكسته اش را يكي قبل از تو آمده و با بدجنسی يواشكی چرخانده و پشت يك درخت منتظر پنهان شده و می پايدت و موذيانه لبخند می زند... و تو كه نه به فِلِش خاموش راهنما اعتماد داری و نه به ذهن درخروش خسته ات... زير تابلو می نشينی و سرت را مي گذاری روی دستانت و آنقدر صبر می كنی تا زير نگاه يواشكی سوزاننده اش آب شوی و بريزی و جاری شوی از هر طرف كه شيب بيشتری داشت...


پ.ن: كمكم كن ناتانائيل!

۱۲/۱۹/۱۳۸۸

انديشه پريشان شد*

اسفند ماه ِ سررسيد است... ماه تقويمهاي ورق نخورده با تاريخهاي مجهول ِ هنوز نيامده ... اسفند فلان شركت و بهمان مؤسسه سررسيدهاي از قبل آماده شده شان را رويهم مرتب چيده اند و رئيس رؤسا چندين بار با دقت بر نام شركت كه روي سررسيد درج شده، دست كشيده اند و لبخندي زده اند و رفته اند... اما سرنوشت اين سررسيدها اغلب بي نياز از اعتبار و اسم و رسم شركت رقم مي خورد... شايد صفحاتش پر شود از جزوه هاي تند تند نوشته شدهء يك دانشجوي درسخوان كه بين تمام همكلاسيها دست به دست مي چرخد و شب امتحان حكم طلاي ناب پيدا مي كند... شايد برگهايش بشود سنگ صبور دخترك عاشق پيشه تا در آن از كشف نگاه بنويسد و حال ِ اولين بوسه... شايد اوراقش سياه شود با حساب و كتابهاي رديف شده و دخل و خرجي كه هيچ وقت باهم نمي خواند... شايد هم بيشتر برگهايش همچنان دست نخورده بماند و تنها چند برگ خاص امانتدار يادگاريهاي كوچك باارزشي شود كه آن صفحه و آن تاريخ را جاودان مي كند ، شايد فقط يك تار مو!... شايد يك گلبرگ كوچك خشك شده... شايد يك بيت شعر به ياد ماندني... شايد كاغذ يك شكلات!...
من يك كمد كوچك دارم كه پر از سررسيد است، از چند سال قبل تمام آنها را نگاه داشته ام و به ترتيب قدمتشان رويهم چيده ام... بين اين سررسيدها هركدام از داستانهايي كه گفتم به نوعي پيدا مي شود... از آنجا كه مثل كلاغ اشياء براق را دوست دارم و با حرص آنها را جمع مي كنم، در طي اين مدت دلم نيامده هيچ كدام از آنها را دور بريزم، حتي جزوه هاي قديمي زماني كه براي كنكور درس مي خواندم هم هنوزبين دوستانشان جا خوش كرده اند!... هر چه به سمت سالهاي اخير آمده ايم برگهاي سفيد اين سررسيدها بيشتر و بيشتر شده ، طوري كه تنها نشان زندگي لابلاي صفحات آخرين سررسيدها برگهاييست كه وسط آنها خيلي بدخط و با عجله نوشته شده: " كشيك"...!
ديروز اولين سررسيد سال 89 به دستم رسيد كه داستان دوست داشتني دارد!... بيمارم پيرمرد 85 ساله اي بود با چهره اي به شدت نوراني!... اين كه مي گويم نوراني اغراق نمي كنم كه واقعا" اگر مي خواستم مقدسترين انسانها را در خيالم تجسم كنم چنين چهره اي برايشان متصور مي شدم... آنقدر چهره اش خوب بود كه واقعا" دلم مي خواست ببوسمش!...  امّا اين پدر نوراني طبق معمول آلزايمر داشت و اختلال حواس... دستش را گرفتم كه نبضش را بگيرم و معاينه را شروع كنم كه دستم را محكم گرفت و لبخندي پهناي صورتش را پر كرد، لبخند زدم و خواستم دستم را جدا كنم امّا مگر دستم را رها مي كرد؟... محكم گرفته بود وفشار مي داد و مي گفت: نرو! ...  پسرش گفت: " شبيه نوه اش هستيد و شما را با نوه اش اشتباه گرفته!"... هم دلم نمي آمد دستم را محكم بكشم بيرون و هم خجالت مي كشيدم!... گفتم :" پدرجون من برم زود بر مي گردم!"... ولي ول كن معامله نبود!... عاقبت به كمك پسرش دستم را رها كرد و گفت:" زود برگرد!"... بغضم گرفته بود، سريع معاينه اش كردم و زود دور شدم... فشار دستش هم انگار  نور داشت حس شيريني به من داد كه هيچ وقت فراموش نمي كنم... كمي بعد پسرش آمد و برايم يك سررسيد آورد و گفت:" تقديم به شما!"... صفحهء اول سررسيد براي آنكه يادم بماند نوشتم: " از طرف يك پدر آسماني كه آمده بود دستانم را متبرك كند!!"...

سررسيد را گذاشتم روي باقي سررسيدها و به بهانهء خانه تكاني خاطرات گمشده را لابلاي برگهاي تمام آنها دوباره پيدا كردم... صفحات سفيد سررسيد امسال را كه ورق مي زدم فكر كردم چقدر ناجوانمردانه است كه بگذارم اين كاغذها همچنان بي خط باقي بمانند... هر چند خاطراتي هست كه ثبت بشود يا نشود در بهترين و نابترين كنج خيال و انديشه ايمن و جاودان مي ماند، اما آنقدر خوب و فراگيرند كه دلت مي خواهد زمين و زمان را از عطرش آكنده كني و دوباره و صدباره و هزار باره مست شوي... فقط مانده بودم كه اين همه نقش و رنگ و شور و نوا را چگونه روي يك برگ نازك كاغذ جا دهم ... پس گوشهء يكي از همان تاريخهاي به يادماندني ماه سررسيد ِ اسفند فقط نوشتم:
بر روح بر افزودي تا بود چنين بودي/ فرّ تو فروزان شد تا باد چنين بادا
.
.
*: خاموش كه سر مستم بربست كسي دستم/ انديشه پريشان شد تا باد چنين بادا

۱۲/۱۶/۱۳۸۸

جنس دوم

آن روز كه كلار ا زتكين در حالي كه رسايي صدايش برق چشمانش را صد چندان مي كرد، هشتم مارس را روز جهاني زن پيشنهاد مي داد، نمي دانم فكرش را مي كرد كه صد سال بعد صداهاي ظريفي هست كه هنوز سر بر نياورده خاموش مي شود؟... مي دانست صد سال هم كه بگذرد باز فريادهاي اعتراض نه اين بار بر ضد امپرياليسم يا تزاريسم يا فاشيسم و... بلكه براي سهلترين خواسته ها ماهرانه سركوب مي شود؟
روزهايي كه نامي از آن خود مي گيرد را هيچ وقت دوست نداشته ام ... كه  به اجبار به خاطر آوردن و به زور تبريك گفتن و به ضرب هُل پرتاب شدن را هيچ وقت دوست نداشته ام... امّا گاهي بعضي آرزوها تاريخي مي شود... آرزوهايي كه سينه به سينه مدام جوانه مي زند اما هنوز غنچه نكرده پژمرده مي شود ... آرزوهايي كه نفس نفس دم مي گيرد و زنده مي شود اما هنوز پانگرفته جان مي دهد... آرزوهايي كه نسل به نسل به ارث مي رسد اما هنوز سند نخورده باطل مي شود... آرزوهايي كه از فرط سادگي به آرزو نمي ماند!.. آرزويي براي دانستن وبه رسميت شناختن حرفي ، نفسي‌، فضايي ،اتاقي ، پنجره اي ،  قضاوتي و حقوقي از آن خود... به همين سادگي!
آرزويي براي كاويدن  و رسيدن به مفهوم به بند كشيده شدن زن و يافتن مفري براي رهايي از اين بند... آرزويي براي آموختن و دانستن امكانات  برابري و تصميم براي قمار كردن بر سر رهايي...
آرزويي براي همچنان به سبك زنانه زن بودن و زن ماندن و مرد را آزادانه دوست داشتن!... آرزويي دور براي به خانه رسيدن كلاغ قصه هاي درد و  تبعيض و رنج و آتش و اسارت فقط و فقط به جرم زن بودن...
نمي دانم كلارا هم صد سال قبل به همين آرزوها فكر مي كرد؟... و صد سال بعد دختركان ِ دختركان ِ دختركان ِ ما هنوز هم نگران ساقه هاي نازك همين آرزوها هستند؟... واي! خدانكند!
.
.
پي نوشت: آدميم ديگر! خسته شدم از اين نوشتنهاي بي فيدبك! اگر هنوز كسي اينجا را مي خواند فيدبك مي طلبيم!

۱۲/۱۲/۱۳۸۸

غوغاي خاموش

چندمين باري است كه قلم برداشته ام تا بنويسم و هر بار كه دوباره شروع كردم قلم سنگينتر شد و جلو نرفت... انگار كه اين بغض مانده در گلو به او هم سرايت كرده كه نفس نوشتن ندارد و مدام دل دل مي كند... بايد آرامَش كنم تا آرامم كند و راه بيايد با من و بنويسد... مي گويمش كه ببين! نمي خواهم شاعرانه بنويسي كه تا اوج شاعرانگي بزرگترين شاعران اين روزها رفته ام و كلمه كم آورده ام... نمي خواهم عاشقانه بنويسي كه ضرباهنگ غمناك عاشقانگي راهزار بار ساده تر از آواي محزون اين روزها مي بينم... نمي خواهم از فرم و رنگ و صدا برايم بنويسي كه خوشرنگترين رنگها و دل انگيزترين صداها را ميان اصالت روح نواز باور و  احساس جا گذاشته ام...
اصلا" بيا و به زبان غريب ديگري برايم بنويس... بيا و برايم يك واژهء تازه بياور... يك مفهوم نو... برايم يك باور خوب مخملي انحصاري را بدعت گذار كه وصف كند و بخواند و بگويد و كم نياورد... برايم مفهومي بياور كه مصون باشد از تمام نگاههاي آزارندهء پرسشگر و فارغ از تمام خيالات خام بي روح... برايم واژه اي را ثبت كن كه هجوم حجم سنگين ديوارهاي قراردادي كه بيرحمانه آوار مي شود را تاب بياورد... برايم بگو قلم حرفي كه هيچ گوش نامحرمي آن را نشنود و در هيچ خيال بي باوري نگنجد و هيچ ديوار سنگيني بر آن آوار نشود...
اصلا" ننويس قلم!  كه نوشتني نيست... شايد همين بغض من و تو كه در هم گره بخورد اسم شب جادو شود و طلسمهاي صدساله بشكند و ناتمام تمام ِ واژه ها معنا شود... ننويس قلم!
.
.
 ناتانائيل! اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است...