۳/۰۴/۱۳۸۸

چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش...

بعد از دیر زمانی قرعه توفیق که به یمن دولت بخت ، برای نگاشتن نصیبمان می شود، دیده بر هم می نهیم و در انتظار بارش کلمه ها در پس پرده پلکهایمان می نشینم... شاید طرحی نو در انداخته شود هر چند نه گلی برای افشاندن است و نه ساغری برای انداختن می... تنها به مدد قدرت خیالیمان برای شکافتن سقف فلک نظاره گر رقص نرم کلمات می شویم...کلمه ها باز شکوه گرانه رقاصی می کنند، شاید شاکی از دستهای خالی مطرب برای نوازش سرود خوش کذایی... یا شاید حسرت زده سرانداختنی پای کوبان و غزل خواندنی دست افشان... و ما حق قضاوت نداریم که قسم خورده ایم، محک لاف عاقلان و طامات بافته شده مدعیان را از این پس فقط و فقط حواله به داور کنیم... پس چشم بداندیشمان را می گشاییم و خامش گوشه ای می نشینیم که دیگر این دل نازکمان! طاقت فریاد دادخواه ندارد...! و بر آن می شویم تا دیدگان گشوده مان را باز آینه دار جمال شما بگردانیم و گوشه محراب ابرویتان آرام بگیریم و نفس به بوی خوشتان مشکبار کنیم شاید این راه مستانه چاره مخموریمان گردد...و شاید که وقتی دیگر نوای سرخوشانه مهرتان دستان مطرب را پر کند از عود و رودی خوش و کلمه ها میدانی یابند برای پای کوبان سرانداختن و دست افشان غزل خواندن...

۲/۱۷/۱۳۸۸

برای ٪×!* !

٪×!* عزیز! که اگر نام واقعیت این است، بسیار دوست دارم بدانم به نام خواندنت چه آوایی دارد؟!.. ببخش که بعد از شاید یکی دو ماه تازه امروز فرصت و حال و هوای آن دست داد که جواب سوالات مکررت را بنویسم... راستش را بخواهی پرسشهایت مرا یاد زمانی انداخت که به آرایشگاه می روم و هر چقدر سعی میکنم خودم را با کتاب و موبایل و... مشغول نشان دهم، باز هم خانوم کناری که انگار حوصله اش خیلی سر رفته، سر صحبت را باز می کند و سوالهایی مشابه پرسشهای تو می پرسد... این مراسم معمولا" با سوالی در مورد سن و سال شروع می شود و متعاقبش اینکه چقدر بیشتر یا کمتر نشان می دهم و... دنباله اش ازدواج و شغل و خانه و آشپزخانه و شوهر و مادر شوهر و جد و آباء و.... سوالات تو به همان صمیمیت و سادگی خانوم بغل دستی بود و در عین حال به همان شیرینی حرفهای ناگزیر خاله زنکی!... از من در مورد زندگی خصوصی بدون سانسور پرسیده بودی!... در مورد همسرم!... در مورد خانواده همسرم!... در مورد کارهای خانه و اینکه کی غذا درست می کنم!!... در مورد قصد مهاجرت به خارج از ایران... در مورد رضایتم از زندگی و... و در نهایت با دلخوری از جواب ندانم از من خواسته بودی یک روز معمولی زندگیم را توصیف کنم... شرمنده! ولی این یکی هم مرا یاد انشاهای دوران دبستان و راهنمایی انداخت... ولی امروز و این لحظه انگار فقط برای این ساخته شده تا برای تو بنویسم... امروز انگار احتیاج دارم به هیچ چیز فکر نکنم و مثل همان خانوم بغل دستی آرایشگاه برایت یک روز معمولیم را توصیف کنم... تاببینی که چقدر همه به هم شبیهیم... تا ببینی که من و تو و هنرپیشه تئاتر لهستانی و پستچی مکزیکی و مدیرمدرسه چینی و سبزی فروش سرکوچه همگی باهم زیر آسمان مینایی، طاق سپهر، گنبد کبود و... و هر چه می خواهی اسمش را بگذاری جا گرفته ایم و گرم روزمرگی هستیم... و در مقیاس وسیع با تفاوتهای کوچک کوچک کوچک.... خنده ام می گیرد از نوشتن جزئیات تکراری ولی نوشتن توام با خنده اش هم کیف دارد!
٪×!* جان! من در حال حاضر روزهای هفته ام دو دسته هستند : وقتی خانه ام و وقتی بیمارستانم... روزهایی که خانه ام ۶:۳۰ ساعتم زنگ می زند و من ۶:۴۵ تا ۷ بیدار می شوم و معمولا" با عجله در حین نوشیدن یک لیوان شیر آماده می شوم و بعد به سمت بیمارستان حرکت می کنم... پشت اولین چراغ قرمز از پسر کاپشن صورتی یک روزنامه می خرم... و پس از رد کردن پنج چراغ قرمز که پشت هر کدام یک تیتر درشت را خوانده ام ، می رسم به بیمارستان... باز هم معمولا" با عجله لباس عوض می کنم و به سمت سالن مورنینگ ریپورت می دوم... به جز معدود زمانهایی که توی این جلسات تمرکز دارم و گوش می کنم و نت بر می دارم، بقیه مواقع یا کارهای بخش را آماده می کنم، یا با موبایل وبلاگ خودم و دوستان را چک میکنم! یا پیامکهای عقب افتاده را جواب می دهم! یا با دوست کناری چرت و پرت می گوییم و گاهی هم خسته از کشیک شب قبل چرت می زنم... بعد از آن ویزیت بیماران بخش شروع می شود که این قسمت ماجرا را دوست دارم... بعد ویزیت مجدد و رفع اشکال با استاد عزیز و گیر دادنهای متوالی و درس پرسیدن و راندهای طولانی ... کارها که تمام میشود فکر کنم دیگر ظهر شده است! ... و قسمتی که بیشتر از همه دوست داشتی بدانی! ناهار و تشریفات مربوطه!... اگر کشیک باشم که بعد از تحویل شیفت و کارهای اولیه با بچه ها ژتون می گیریم و ناهار را در سلف بیمارستان صرف می کنیم... اگر کشیک نباشم چندین حالت دارد: یا شب قبل دختر خوبی بوده ام و غذا آماده کرده ام!... یا اصلا" غذایی در کار نیست!... یا اگر همسر همیشه مهربانم صبح وقت کرده باشد غذا را آماده کرده!... یا مامان همیشه مهربانم!... جانم برایت بگوید که! بعد از غذا خوردن باز هم چند حالت دارد اگر شب قبل کشیک بوده باشم به چشم بر هم زدنی بیهوش می شوم و دو سه ساعت بعد به هوش خواهم آمد... اگر شب قبل کشیک نباشم، یک عادت دوست داشتنی داریم که اگر همسرم باشد باهم یک عدد جدول حل می کنیم! گاهی سودوکو و گاهی جدول کلمات متقاطع!... بعد کمی کتاب یا روزنامه میخوانم... و بعد مجددا" کمی می خوابم!... عصر هم که کلی کارهای همیشه عقب مانده خانه و ظرف و گرد و خاک و ... و بعد چایی یا نسکافه همیگشی عصرانه که معتادش هستم... و بعضی روزها خرید و خونه مامانم و مامانش و این حرفها!... و شبها بعد از سالاد و میوه و وقت گذرانی بیهوده جلوی تلویزیون، افکار و سنگینی بار درسهای نخوانده تلنبار شده و اکثر اوقات درست کردن اسلاید برای کنفرانس و ژورنال و این برنامه ها... و این وسطها ناخنکی به اینترنت و وبلاگ و کامنتها زدن... اینها که تمام می شود فکر کنم دیگر دیر شده! ساعت حدود ۱:۳۰ تا ۲:۳۰می شود و باز کوک کردن ساعت و سنگینی چشمها چیره بر حسرت کلمات کتابهای نخوانده ...و بوس و لالا!... و از صبح تا شب در میان تمام اینها مقادیر زیادی حرف و سکوت و گاه خنده و گاه گریه و گاه شادی و گاه دلتنگی و هزار هزار هزار احساسات و افکار پیچ در پیچ موزون و ناموزون...
٪×!* عزیز! خاطره یک روز معمولی من تمام شد و حالا تو هم مثل همان خانوم بغل دستی توی آرایشگاه که نوبتش شده و از کنار من بلند می شود برو به کارت برس!... این پست فقط برای تو با این اسم قشنگ و سوالات کوچولویت بود تا از من دلخور نباشی ...و یک توفیق اجباری برای همه دوستان خوبی که مرا می خوانند...

ناتانائیل! تو اینقدر خوب و نازنینی که آدم هی گریه اش میگیره...!