۶/۰۴/۱۳۸۷

آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش...

برای تو دوست خواهم نوشت که با نامه مفصل و پر از لطفت مرا مورد سؤال قرار داده بودی و برایم از عشق گفتی و از ازدواج پرسیدی و از سرنوشت عشق در این بازی همه گیر و گوش مرا محرم حرفهای بی صدای از جنس خط و نقطه ات دانستی..... نمی دانم چرا فکر کردی شاید من پاسخی داشته باشم برای سؤالی که اذهان زیادی را مدتهای مدید درگیر خود کرده ، بدون رسیدن به پاسخی قاطعانه ..... و وقتی برایم تنها از عاشقانگی می گویی، بی هیچ اشاره ای به سن و جنسیت و دیدگاه و بینشت نسبت به عشق مرا وادار به کلّی گویی می کنی..... دوست دل مشغولم! من نه مشاور و روانشناس و جامعه شناسم و نه صاحب تجربه فراوان، امّا برایت خواهم گفت از باور و پندار و عقیده و اندیشه و دیده ها و شنیده هایم.....
دوست سر درگمم! اگر آدم آرامش و سکون و سکوتی .... اگر همسوی با باد در حرکت هستی و همراه جریان رایج روزگار شدن را می طلبی و همرنگ با زمانه بودن دلخواه توست.....ازدواج کن!....... و اگر آدم هیجان و طوفان و تلاطم هستی....... اگر یکرنگ با روزگار بودن تو را در میان خیل عظیم "دیگران" گم خواهد کرد،..... ازدواج نکن!
دوست عاشق پیشه ام! اگر دوست میداری آنچه روزگاری برایت شعر بود و شاید یک رویای ناتمام و یا طرحی از باور شیرین فلسفی، روزی تبدیل به یک واقعیت مجسم شود و پرده رویاها را بدرد و مقابلت بنشیند و با تو غذا بخورد!....... ازدواج کن! ...... و اگر دوستتر میداری تا همیشه گرم بازی دلپذیر خیال باقی بمانی و او همچنان در قالب یک شعر ناب و رویای دست نیافتنی دوباره و دوباره عاشقت کند و مستت کند و مدهوشت گرداند..... ازدواج نکن!
دوست نازک دلم! اگر تمامیت خواه و متعصب هستی و اگر می خواهی بی هیچ دغدغه ای برای از دست دادن و با خیالی آسوده از، برای همیشه داشتنش، پا روی پا بیندازی و با فراغ بال فرمانروایی کنی..... ازدواج کن!...... و اگر کمال گرایانه و بی تعصب نگاه می کنی و دلت می خواهد هراس همیشگی از دست دادنش سائقی شود برای بهتر گشتن و زیباتر شدن و آرمانی تر رفتار کردنت جهت موردپسند قرار گرفتن ...... ازدواج نکن!
دوست مهربانم! اگر می خواهی مانند آدمهایی شوی که تند و تند و پشت سر هم از پله های ساختمانهای بلند چند طبقه بالا و پایین می روند و امضاء می دهند و امضاء می گیرند و گرسنگی و قار و قور شکمشان آنها را به یاد عشقشان می اندازد ..... ازدواج کن! ........ و اگر می خواهی از جنس آدمهایی باشی که در هیاهوی شلوغترین و پرکارترین ایام روزگار و در لحظه لحظه امضاء دادن و امضاء گرفتن آنقدر در اندیشه رویای شیرین عاشقانگی هستند که گرسنگی فراموششان می شود..... ازدواج نکن!
دوست نگرانم! اگر سرشار و لبریز از خواسته و توقعهای رنگارنگ و کوچک و بزرگ هستی و اگر نهایت آرزوهایت برآورده شدن بی چون و چرای این خواسته ها و انتظارات است..... ازدواج کن! ..... و اگر از عشق تنها عاشقی را می خواهی بی هیچ تمنا و توقعی و اگر برآورده شدن این انتظارات را لطف مطلقی می دانی از جانب معشوق..... ازدواج نکن!
و در نهایت دوست خوبم! می دانم که در بحبوحه عاشقی، طالب جاودانگی عشقی . و می دانم که اینگونه می پنداری که شرایط دوران و روزگار این جاودانگی را تنها با ازدواج برای تو میسر خواهد کرد .... حالت را می فهمم و جواب مطلوبت را می دانم، که خودم نیز روزگاری در بالا و پایین این احساس به چنین نتیجه ای رسیدم! بی انصافی نخواهم کرد! ازدواج کن دوست من! فقط با آگاهی و آمادگی برای تحمل و باور رنگ به رنگ شدن عشق دیروز! خداحافظی با دل دل کردنها و شرم و حیا و کوبشهای گاه و بیگاه و هیجانات دمادم دیدار ..... و سلام به چشم گشودن و چشم بستن همیشگی در کنار دلبر محبوب و او را برای همیشه از آن خود کردن..... ازدواج کن دوست من! و دل ببند امّا دل را اسیر نکن .....همگام و همراه باش امّا حریم خلوت و کنج تنهایی را از یاد مبر ...... دستانش را نوازش کن و در دست بگیر امّا به دستانت زنجیر نکن..... پیاله اش را لبالب پر کن و بگذار تا پیاله ات را لبریز کند امّا از یک پیاله ننوش! ......
خوشبخت و آرام باشی دوست من!

پ.ن۱:
ناتانائیل! کاش لذّتی که از اشیاء برای تو حاصل میشود خود آنها را برایت منتفی کند....
پ.ن۲:
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

۵/۱۸/۱۳۸۷

پیش نوشت: این مطلب طولانی ست! ولی ارزش خواندن دارد!!
هنوز هم كه هنوزه وقتي حرف "جذام" و "جذامي" به ميون مياد، خيليها چهره در هم ميكشند و حس وحشت و نفرت وجودشونو پر ميكنه.... من از بچگي در ذهنم جذام جايگاه دهشتناكي داشت و جذاميان در نظرم انسانهايي نفرين شده بودند كه اگر داغ اين بيماري بر پيشانيشان مي افتاد محكوم ناگزير بودند به فراموشي و نابودي و انزوا..... تا اينكه سالهاي اول دبيرستان قسمتهايي از فيلم مستند " اين خانه سياه است" فروغ فرخزادو ديدم و اين فيلم به شدت منقلبم كرد و روم تأثير زيادي گذاشت، طوري كه يكي از كابوسهاي شبانه ام ديدن يك زن جذامي بود كه كاسه اي رو به سمت من گرفته بود و از من تقاضاي غذا مي كرد و من جرأت نزديك شدن نداشتم..... در دوران دانشجويي و با شناخت بيشتر اين بيماري و دونستن اينكه يك بيماري عفوني قابل درمان در صورت تشخيص به موقع است، كابوس و هراس من كمرنگ و كمرنگتر شد....... تا اينكه بعد از فارغ التحصيل شدن يكي از اساتيدم به من پيشنهاد كرد كه دو روز در هفته براي ويزيت عمومي بيماران جذامي به بيمارستان "الف" برم..... با شنيدن اين پيشنهاد بلافاصله دوباره صحنه همون كابوس نوجواني جلوي چشمم اومد و انگار تمام آموخته ها و دانسته هام در مورد جذام از بين رفت و بدون فكر و فوري گفتم:" ولي آقاي دكتر! من نمي تونم!" استادم دكتر "ي" كه با من خيلي صميمي و خوب بود گفت : " تو مثلا" پزشكي خانوم دكتر! شنبه با من بيا اگه نخواستي قبول نكن.."
روز شنبه با ترس و اضطراب زياد در حالي كه چند تا ماسك با خودم برده بودم، رفتم جلوي بيمارستان و داخل نشدم تا دكتر "ي" برسه. وقتي اومد، قبل از داخل شدن، من سريع ماسك زدم! دكتر "ي" با عصبانيت نگاهم كرد و گفت:" اين كارا چيه؟!! بهشون برميخوره!، اين بيماران بيماري فعّال ندارن و اسميرهاي پوستيشون همه منفيه، اينجا بيشتر براشون حكم آسايشگاه داره و در حال دست و پنجه نرم كردن با عوارض بيماري هستند، ماسكتو بردار!" دكتر "ي" يكي از محبوبترين اساتيد من بود كه اصلا" نميتونستم حرفشو گوش نكنم..... باهم وارد شديم و.... فقط ميتونم بگم بعد از تموم شدم ويزيت مشتاق بودم كه هر چه زودتر كارمو اونجا شروع كنم..... بيماران خونگرم و مهربان و صميمي و بيش از همه منتظر و تنها و فراموش شده با هزار و يك حرف نگفته و قصه هاي نشنيده.... شايد نگاه كردن به چهره خيليهاشون در وهله اول سخت و زجرآور بود، اكثرا" يا نابينا بودند و يا شديدا" كم بينا با عنبيه آتروفي شده كه ظاهر چشمشونو كاملا" به هم ريخته بود، بدون ابرو و مژه و با بينيهاي زيني شكل.... دستاي گرمي كه دفرمه شده بود و شايد چند انگشتش از بين رفته بود و صداهاي آرامي كه به سختي شنيده ميشد..... ولي وقتي كمي بيشتر باهاشون آشنا ميشدي دوست داشتني ترين موجودات روي زمين بودند......
من يك سال دو روز در هفته براي ساعتهايي با اونها بودم و اون ايام يكي از برجسته ترين خاطرات زندگيم هست و مطمئنا" خواهد بود.... مريم ،خانم ۵۰ ساله خوش قلب و ساده دلي كه از ۱۳ سالگي به دنبال ابتلا به جذام از خانه و خانواده اش جدا افتاده بود و من عادت كرده بودم هر روز صبح كه ميرسم در كنار اون و توي اتاقش چايي بخورم و به جرأت ميتونم بگم كه دلچسب ترين چاي ها رو كنار مريم و در اتاق کوچکش خوردم....فرامرز هم یکی از دوست داشتنی ترین و شوخ طبعترین بیماران بود که از کودکی داغ انکارنشدنی جذام رو بر پیشانی داشت و خودش در فیلم "این خانه سیاه است" پسر نوجوانی رو به من نشون داد و پرسید:" میشناسی اینو خانوم دکتر؟!" باورم نمیشد! خود فرامرز بود!.... یکی از نکاتی که در مورد این بیماران برام خیلی جلب توجه میکرد عشق و امید به زندگی بیش از اندازه اونها بود...... معمولا" هر اتاق برای دو نفر مشترک بود و این دو نفر طبعا" همجنس. مگر بعضی اتاقها که ساکنان مهربانش زن و شوهر بودند...... جالب اینجاست که در همون مدت یک سال که من اونجا میرفتم شاهد چندین ازدواج و طلاق و ماجرای عاشقانه بین اونها بودم! در حالی که رنج سنی متوسط بین ۴۵ تا ۷۵ سال داشتند!..... مظفر تقریبا" از همه جوونتر بود و حدود ۴۵ سال داشت کاملا" نابینا بود و از یک پا هم محروم! با این همه روحیه شاد و عاشقش اونو از بقیه متمایز میکرد..... مدتها بود که عشق سوزانی به فاطمه که یک پیرزن ۷۵ ساله به شدت غرغرو بود! داشت! ..... و با انواع و اقسام روشها و واسطه قرار دادن همه ازش خواستگاری کرده بود! و این فاطمه خانوم تا مدتها با نازکردن و طاقچه بالا گذاشتنهای جور واجور به آتش عشق مظفر دامن می زد..... تا اینکه بالاخره نمیدونم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرد که دلش به رحم اومد و جواب مثبت داد!...... منم در مراسم ازدواجشون شرکت کردم و هیچ وقت صحنه ای رو فراموش نمیکنم که مظفر بعد از تموم شدن خطبه عقد با شتاب و عجله دنبال دستای فاطمه میگشت..... و تنها تغییری که در شرایط زندگیشون ایجاد شد این بود که تخت مظفر به اتاق فاطمه منتقل شد!.... و جالب اینکه مظفر روزهای پیش از ازدواج از من میخواست براش سیلدنافیل بنویسم!! (اون یکی اسمش خیلی تابلو بود! و چون من بسیار محجوبم! ترجیح دادم اینو به کار ببرم...اونا که میدونن که هیچی! اونا که نمیدونن میتونند از قوه تخیل و حس ششمشون استفاده کنند! و یا یه سرچ کوچولو!).... بگذریم که مظفر بیشتر از دو ماه نتونست غرغرهای فاطمه خانومو تحمل کنه و بعد از اون عشق آتشین از هم جدا شدند و یک ماه بعدش مظفر از یکی دیگه خواستگاری کرد!!..... دوست دارم تا صبح ازشون صحبت کنم.... از بهادر ، موسی، خاتون ، نبی و...... از انسانهای به حقیقت فراموش شده با هزاران امید و آرزو از جنس آمال و خواسته های خود ما..... صاحبان دلهای بلورین و سرشار از مهری که تنها با یک لبخند ناچیز و کوچک مملو از نشاط و رضایت می شد..... مردمان پاک و بیگناهی که قربانی قهر دنیا و فقر دانش شدند ولی جفای روزگار رو با دلهای دریایی تاب آوردند و با چشمان بیرنگ و شیشه ای نظاره گر بازی زمانه شدند و هرگز لبخند و دوستی و عشق رو از یاد نبردند..... کاش ما هم بی پاسخ نگذاریم نگاه منتظر مهربانشون رو........
دلم امشب بیشتر از همیشه تنگ شده برای چای پر از هل مریم..... شوخیهای بامزه فرامرز..... صدای گرفته مظفر..... غرغرهای فاطمه..... زمزمه های خوش آهنگ موسی ...... بی محلیهای بهادر ...... خاطرات نبی و........

۵/۱۱/۱۳۸۷

اين رخ رنگ رنگ من هر نفسي چه مي شود...

روزگاری بود که کمترین بهانه ها لبهایم را کفایت می کرد برای گشوده شدن به قصد خنده ای از عمق جان..... روزگاری بود که همیشگیترین نشانه ها چونان ترنمی ریتمیک چشمانم را به رقص شور و شادمانی وامیداشت..... روزگاری بود که ساده ترین رخدادها جذابیتی تازه را میهمان نگاهم می کرد..... روزگاری بود که کوتاهترین فراخوانها دلم را با شوق پرواز میداد برای دست افشانی و شادی در جوار یاران و دوستان..... روزگاری بود که کوچکترین گام نهادنها وجودم را غرق افتخار و پیروزی میکرد.....
روزگاری هست که کمترین بهانه ها دیدگانم را کفایت می کند برای مهیا شدن به قصد گریستنی از عمق جان..... روزگاری هست که همیشگیترین نشانه ها چونان حزینترین نوای عالم هوای دلم را گرفته و ماتمزده می کند..... روزگاری هست که تازه ترین رخدادها برای نگاهم ره آوردی جز خستگی و ملال ندارد..... روزگاری هست که دستانم پرآب و تاب ترین فراخوانها را اجابت نمی کنند و دلم خلوت انزوا می طلبد ..... روزگاری هست که بزرگترین گامها و حصول خواستنی ترین آرزوها، رضایتی ارمغان نمی آورد و مظلومانه اسیر ورطه تکرار می شود......
روزگاری که بود و چندان هم دور نمی نمایاند و روزگاری که هست و انگار می رود تا مرز جاودانگی!
و من مانده ام حیران از دل و دستان و چشمانم در میان قطعات پازل به ظاهر مرتب و در جای خود چیده شده ، ترسان از ناسپاسی ها و خمیده از بار سنگین خوشی هایی که گویا زیر دلم زده!!!

ناتانائیل! برایت از فالبینی خواهم گفت که طالعت را از روی خطوط برگهای نزدیکترین درخت روایت می کند و کافیست یکی از آن دعاهای مشهورش که رد خور ندارد را از بلندترین شاخه آویزان کنی آن زمان است که مهرت در دل سرفرازترین شاهزاده قصه خواهد نشست و گل لاله عباسی از گیسوان مغرورترین دختر شهر بر زمین خواهد افتاد و انگشت حسرت همه دخترکان زیبارو تو را نشانه خواهد گرفت.....