روزگاری بود که کمترین بهانه ها لبهایم را کفایت می کرد برای گشوده شدن به قصد خنده ای از عمق جان..... روزگاری بود که همیشگیترین نشانه ها چونان ترنمی ریتمیک چشمانم را به رقص شور و شادمانی وامیداشت..... روزگاری بود که ساده ترین رخدادها جذابیتی تازه را میهمان نگاهم می کرد..... روزگاری بود که کوتاهترین فراخوانها دلم را با شوق پرواز میداد برای دست افشانی و شادی در جوار یاران و دوستان..... روزگاری بود که کوچکترین گام نهادنها وجودم را غرق افتخار و پیروزی میکرد.....
روزگاری هست که کمترین بهانه ها دیدگانم را کفایت می کند برای مهیا شدن به قصد گریستنی از عمق جان..... روزگاری هست که همیشگیترین نشانه ها چونان حزینترین نوای عالم هوای دلم را گرفته و ماتمزده می کند..... روزگاری هست که تازه ترین رخدادها برای نگاهم ره آوردی جز خستگی و ملال ندارد..... روزگاری هست که دستانم پرآب و تاب ترین فراخوانها را اجابت نمی کنند و دلم خلوت انزوا می طلبد ..... روزگاری هست که بزرگترین گامها و حصول خواستنی ترین آرزوها، رضایتی ارمغان نمی آورد و مظلومانه اسیر ورطه تکرار می شود......
روزگاری که بود و چندان هم دور نمی نمایاند و روزگاری که هست و انگار می رود تا مرز جاودانگی!
و من مانده ام حیران از دل و دستان و چشمانم در میان قطعات پازل به ظاهر مرتب و در جای خود چیده شده ، ترسان از ناسپاسی ها و خمیده از بار سنگین خوشی هایی که گویا زیر دلم زده!!!
ناتانائیل! برایت از فالبینی خواهم گفت که طالعت را از روی خطوط برگهای نزدیکترین درخت روایت می کند و کافیست یکی از آن دعاهای مشهورش که رد خور ندارد را از بلندترین شاخه آویزان کنی آن زمان است که مهرت در دل سرفرازترین شاهزاده قصه خواهد نشست و گل لاله عباسی از گیسوان مغرورترین دختر شهر بر زمین خواهد افتاد و انگشت حسرت همه دخترکان زیبارو تو را نشانه خواهد گرفت.....
روزگاری هست که کمترین بهانه ها دیدگانم را کفایت می کند برای مهیا شدن به قصد گریستنی از عمق جان..... روزگاری هست که همیشگیترین نشانه ها چونان حزینترین نوای عالم هوای دلم را گرفته و ماتمزده می کند..... روزگاری هست که تازه ترین رخدادها برای نگاهم ره آوردی جز خستگی و ملال ندارد..... روزگاری هست که دستانم پرآب و تاب ترین فراخوانها را اجابت نمی کنند و دلم خلوت انزوا می طلبد ..... روزگاری هست که بزرگترین گامها و حصول خواستنی ترین آرزوها، رضایتی ارمغان نمی آورد و مظلومانه اسیر ورطه تکرار می شود......
روزگاری که بود و چندان هم دور نمی نمایاند و روزگاری که هست و انگار می رود تا مرز جاودانگی!
و من مانده ام حیران از دل و دستان و چشمانم در میان قطعات پازل به ظاهر مرتب و در جای خود چیده شده ، ترسان از ناسپاسی ها و خمیده از بار سنگین خوشی هایی که گویا زیر دلم زده!!!
ناتانائیل! برایت از فالبینی خواهم گفت که طالعت را از روی خطوط برگهای نزدیکترین درخت روایت می کند و کافیست یکی از آن دعاهای مشهورش که رد خور ندارد را از بلندترین شاخه آویزان کنی آن زمان است که مهرت در دل سرفرازترین شاهزاده قصه خواهد نشست و گل لاله عباسی از گیسوان مغرورترین دختر شهر بر زمین خواهد افتاد و انگشت حسرت همه دخترکان زیبارو تو را نشانه خواهد گرفت.....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر