پیش نوشت: این مطلب طولانی ست! ولی ارزش خواندن دارد!!
هنوز هم كه هنوزه وقتي حرف "جذام" و "جذامي" به ميون مياد، خيليها چهره در هم ميكشند و حس وحشت و نفرت وجودشونو پر ميكنه.... من از بچگي در ذهنم جذام جايگاه دهشتناكي داشت و جذاميان در نظرم انسانهايي نفرين شده بودند كه اگر داغ اين بيماري بر پيشانيشان مي افتاد محكوم ناگزير بودند به فراموشي و نابودي و انزوا..... تا اينكه سالهاي اول دبيرستان قسمتهايي از فيلم مستند " اين خانه سياه است" فروغ فرخزادو ديدم و اين فيلم به شدت منقلبم كرد و روم تأثير زيادي گذاشت، طوري كه يكي از كابوسهاي شبانه ام ديدن يك زن جذامي بود كه كاسه اي رو به سمت من گرفته بود و از من تقاضاي غذا مي كرد و من جرأت نزديك شدن نداشتم..... در دوران دانشجويي و با شناخت بيشتر اين بيماري و دونستن اينكه يك بيماري عفوني قابل درمان در صورت تشخيص به موقع است، كابوس و هراس من كمرنگ و كمرنگتر شد....... تا اينكه بعد از فارغ التحصيل شدن يكي از اساتيدم به من پيشنهاد كرد كه دو روز در هفته براي ويزيت عمومي بيماران جذامي به بيمارستان "الف" برم..... با شنيدن اين پيشنهاد بلافاصله دوباره صحنه همون كابوس نوجواني جلوي چشمم اومد و انگار تمام آموخته ها و دانسته هام در مورد جذام از بين رفت و بدون فكر و فوري گفتم:" ولي آقاي دكتر! من نمي تونم!" استادم دكتر "ي" كه با من خيلي صميمي و خوب بود گفت : " تو مثلا" پزشكي خانوم دكتر! شنبه با من بيا اگه نخواستي قبول نكن.."
روز شنبه با ترس و اضطراب زياد در حالي كه چند تا ماسك با خودم برده بودم، رفتم جلوي بيمارستان و داخل نشدم تا دكتر "ي" برسه. وقتي اومد، قبل از داخل شدن، من سريع ماسك زدم! دكتر "ي" با عصبانيت نگاهم كرد و گفت:" اين كارا چيه؟!! بهشون برميخوره!، اين بيماران بيماري فعّال ندارن و اسميرهاي پوستيشون همه منفيه، اينجا بيشتر براشون حكم آسايشگاه داره و در حال دست و پنجه نرم كردن با عوارض بيماري هستند، ماسكتو بردار!" دكتر "ي" يكي از محبوبترين اساتيد من بود كه اصلا" نميتونستم حرفشو گوش نكنم..... باهم وارد شديم و.... فقط ميتونم بگم بعد از تموم شدم ويزيت مشتاق بودم كه هر چه زودتر كارمو اونجا شروع كنم..... بيماران خونگرم و مهربان و صميمي و بيش از همه منتظر و تنها و فراموش شده با هزار و يك حرف نگفته و قصه هاي نشنيده.... شايد نگاه كردن به چهره خيليهاشون در وهله اول سخت و زجرآور بود، اكثرا" يا نابينا بودند و يا شديدا" كم بينا با عنبيه آتروفي شده كه ظاهر چشمشونو كاملا" به هم ريخته بود، بدون ابرو و مژه و با بينيهاي زيني شكل.... دستاي گرمي كه دفرمه شده بود و شايد چند انگشتش از بين رفته بود و صداهاي آرامي كه به سختي شنيده ميشد..... ولي وقتي كمي بيشتر باهاشون آشنا ميشدي دوست داشتني ترين موجودات روي زمين بودند......
من يك سال دو روز در هفته براي ساعتهايي با اونها بودم و اون ايام يكي از برجسته ترين خاطرات زندگيم هست و مطمئنا" خواهد بود.... مريم ،خانم ۵۰ ساله خوش قلب و ساده دلي كه از ۱۳ سالگي به دنبال ابتلا به جذام از خانه و خانواده اش جدا افتاده بود و من عادت كرده بودم هر روز صبح كه ميرسم در كنار اون و توي اتاقش چايي بخورم و به جرأت ميتونم بگم كه دلچسب ترين چاي ها رو كنار مريم و در اتاق کوچکش خوردم....فرامرز هم یکی از دوست داشتنی ترین و شوخ طبعترین بیماران بود که از کودکی داغ انکارنشدنی جذام رو بر پیشانی داشت و خودش در فیلم "این خانه سیاه است" پسر نوجوانی رو به من نشون داد و پرسید:" میشناسی اینو خانوم دکتر؟!" باورم نمیشد! خود فرامرز بود!.... یکی از نکاتی که در مورد این بیماران برام خیلی جلب توجه میکرد عشق و امید به زندگی بیش از اندازه اونها بود...... معمولا" هر اتاق برای دو نفر مشترک بود و این دو نفر طبعا" همجنس. مگر بعضی اتاقها که ساکنان مهربانش زن و شوهر بودند...... جالب اینجاست که در همون مدت یک سال که من اونجا میرفتم شاهد چندین ازدواج و طلاق و ماجرای عاشقانه بین اونها بودم! در حالی که رنج سنی متوسط بین ۴۵ تا ۷۵ سال داشتند!..... مظفر تقریبا" از همه جوونتر بود و حدود ۴۵ سال داشت کاملا" نابینا بود و از یک پا هم محروم! با این همه روحیه شاد و عاشقش اونو از بقیه متمایز میکرد..... مدتها بود که عشق سوزانی به فاطمه که یک پیرزن ۷۵ ساله به شدت غرغرو بود! داشت! ..... و با انواع و اقسام روشها و واسطه قرار دادن همه ازش خواستگاری کرده بود! و این فاطمه خانوم تا مدتها با نازکردن و طاقچه بالا گذاشتنهای جور واجور به آتش عشق مظفر دامن می زد..... تا اینکه بالاخره نمیدونم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرد که دلش به رحم اومد و جواب مثبت داد!...... منم در مراسم ازدواجشون شرکت کردم و هیچ وقت صحنه ای رو فراموش نمیکنم که مظفر بعد از تموم شدن خطبه عقد با شتاب و عجله دنبال دستای فاطمه میگشت..... و تنها تغییری که در شرایط زندگیشون ایجاد شد این بود که تخت مظفر به اتاق فاطمه منتقل شد!.... و جالب اینکه مظفر روزهای پیش از ازدواج از من میخواست براش سیلدنافیل بنویسم!! (اون یکی اسمش خیلی تابلو بود! و چون من بسیار محجوبم! ترجیح دادم اینو به کار ببرم...اونا که میدونن که هیچی! اونا که نمیدونن میتونند از قوه تخیل و حس ششمشون استفاده کنند! و یا یه سرچ کوچولو!).... بگذریم که مظفر بیشتر از دو ماه نتونست غرغرهای فاطمه خانومو تحمل کنه و بعد از اون عشق آتشین از هم جدا شدند و یک ماه بعدش مظفر از یکی دیگه خواستگاری کرد!!..... دوست دارم تا صبح ازشون صحبت کنم.... از بهادر ، موسی، خاتون ، نبی و...... از انسانهای به حقیقت فراموش شده با هزاران امید و آرزو از جنس آمال و خواسته های خود ما..... صاحبان دلهای بلورین و سرشار از مهری که تنها با یک لبخند ناچیز و کوچک مملو از نشاط و رضایت می شد..... مردمان پاک و بیگناهی که قربانی قهر دنیا و فقر دانش شدند ولی جفای روزگار رو با دلهای دریایی تاب آوردند و با چشمان بیرنگ و شیشه ای نظاره گر بازی زمانه شدند و هرگز لبخند و دوستی و عشق رو از یاد نبردند..... کاش ما هم بی پاسخ نگذاریم نگاه منتظر مهربانشون رو........
دلم امشب بیشتر از همیشه تنگ شده برای چای پر از هل مریم..... شوخیهای بامزه فرامرز..... صدای گرفته مظفر..... غرغرهای فاطمه..... زمزمه های خوش آهنگ موسی ...... بی محلیهای بهادر ...... خاطرات نبی و........
هنوز هم كه هنوزه وقتي حرف "جذام" و "جذامي" به ميون مياد، خيليها چهره در هم ميكشند و حس وحشت و نفرت وجودشونو پر ميكنه.... من از بچگي در ذهنم جذام جايگاه دهشتناكي داشت و جذاميان در نظرم انسانهايي نفرين شده بودند كه اگر داغ اين بيماري بر پيشانيشان مي افتاد محكوم ناگزير بودند به فراموشي و نابودي و انزوا..... تا اينكه سالهاي اول دبيرستان قسمتهايي از فيلم مستند " اين خانه سياه است" فروغ فرخزادو ديدم و اين فيلم به شدت منقلبم كرد و روم تأثير زيادي گذاشت، طوري كه يكي از كابوسهاي شبانه ام ديدن يك زن جذامي بود كه كاسه اي رو به سمت من گرفته بود و از من تقاضاي غذا مي كرد و من جرأت نزديك شدن نداشتم..... در دوران دانشجويي و با شناخت بيشتر اين بيماري و دونستن اينكه يك بيماري عفوني قابل درمان در صورت تشخيص به موقع است، كابوس و هراس من كمرنگ و كمرنگتر شد....... تا اينكه بعد از فارغ التحصيل شدن يكي از اساتيدم به من پيشنهاد كرد كه دو روز در هفته براي ويزيت عمومي بيماران جذامي به بيمارستان "الف" برم..... با شنيدن اين پيشنهاد بلافاصله دوباره صحنه همون كابوس نوجواني جلوي چشمم اومد و انگار تمام آموخته ها و دانسته هام در مورد جذام از بين رفت و بدون فكر و فوري گفتم:" ولي آقاي دكتر! من نمي تونم!" استادم دكتر "ي" كه با من خيلي صميمي و خوب بود گفت : " تو مثلا" پزشكي خانوم دكتر! شنبه با من بيا اگه نخواستي قبول نكن.."
روز شنبه با ترس و اضطراب زياد در حالي كه چند تا ماسك با خودم برده بودم، رفتم جلوي بيمارستان و داخل نشدم تا دكتر "ي" برسه. وقتي اومد، قبل از داخل شدن، من سريع ماسك زدم! دكتر "ي" با عصبانيت نگاهم كرد و گفت:" اين كارا چيه؟!! بهشون برميخوره!، اين بيماران بيماري فعّال ندارن و اسميرهاي پوستيشون همه منفيه، اينجا بيشتر براشون حكم آسايشگاه داره و در حال دست و پنجه نرم كردن با عوارض بيماري هستند، ماسكتو بردار!" دكتر "ي" يكي از محبوبترين اساتيد من بود كه اصلا" نميتونستم حرفشو گوش نكنم..... باهم وارد شديم و.... فقط ميتونم بگم بعد از تموم شدم ويزيت مشتاق بودم كه هر چه زودتر كارمو اونجا شروع كنم..... بيماران خونگرم و مهربان و صميمي و بيش از همه منتظر و تنها و فراموش شده با هزار و يك حرف نگفته و قصه هاي نشنيده.... شايد نگاه كردن به چهره خيليهاشون در وهله اول سخت و زجرآور بود، اكثرا" يا نابينا بودند و يا شديدا" كم بينا با عنبيه آتروفي شده كه ظاهر چشمشونو كاملا" به هم ريخته بود، بدون ابرو و مژه و با بينيهاي زيني شكل.... دستاي گرمي كه دفرمه شده بود و شايد چند انگشتش از بين رفته بود و صداهاي آرامي كه به سختي شنيده ميشد..... ولي وقتي كمي بيشتر باهاشون آشنا ميشدي دوست داشتني ترين موجودات روي زمين بودند......
من يك سال دو روز در هفته براي ساعتهايي با اونها بودم و اون ايام يكي از برجسته ترين خاطرات زندگيم هست و مطمئنا" خواهد بود.... مريم ،خانم ۵۰ ساله خوش قلب و ساده دلي كه از ۱۳ سالگي به دنبال ابتلا به جذام از خانه و خانواده اش جدا افتاده بود و من عادت كرده بودم هر روز صبح كه ميرسم در كنار اون و توي اتاقش چايي بخورم و به جرأت ميتونم بگم كه دلچسب ترين چاي ها رو كنار مريم و در اتاق کوچکش خوردم....فرامرز هم یکی از دوست داشتنی ترین و شوخ طبعترین بیماران بود که از کودکی داغ انکارنشدنی جذام رو بر پیشانی داشت و خودش در فیلم "این خانه سیاه است" پسر نوجوانی رو به من نشون داد و پرسید:" میشناسی اینو خانوم دکتر؟!" باورم نمیشد! خود فرامرز بود!.... یکی از نکاتی که در مورد این بیماران برام خیلی جلب توجه میکرد عشق و امید به زندگی بیش از اندازه اونها بود...... معمولا" هر اتاق برای دو نفر مشترک بود و این دو نفر طبعا" همجنس. مگر بعضی اتاقها که ساکنان مهربانش زن و شوهر بودند...... جالب اینجاست که در همون مدت یک سال که من اونجا میرفتم شاهد چندین ازدواج و طلاق و ماجرای عاشقانه بین اونها بودم! در حالی که رنج سنی متوسط بین ۴۵ تا ۷۵ سال داشتند!..... مظفر تقریبا" از همه جوونتر بود و حدود ۴۵ سال داشت کاملا" نابینا بود و از یک پا هم محروم! با این همه روحیه شاد و عاشقش اونو از بقیه متمایز میکرد..... مدتها بود که عشق سوزانی به فاطمه که یک پیرزن ۷۵ ساله به شدت غرغرو بود! داشت! ..... و با انواع و اقسام روشها و واسطه قرار دادن همه ازش خواستگاری کرده بود! و این فاطمه خانوم تا مدتها با نازکردن و طاقچه بالا گذاشتنهای جور واجور به آتش عشق مظفر دامن می زد..... تا اینکه بالاخره نمیدونم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرد که دلش به رحم اومد و جواب مثبت داد!...... منم در مراسم ازدواجشون شرکت کردم و هیچ وقت صحنه ای رو فراموش نمیکنم که مظفر بعد از تموم شدن خطبه عقد با شتاب و عجله دنبال دستای فاطمه میگشت..... و تنها تغییری که در شرایط زندگیشون ایجاد شد این بود که تخت مظفر به اتاق فاطمه منتقل شد!.... و جالب اینکه مظفر روزهای پیش از ازدواج از من میخواست براش سیلدنافیل بنویسم!! (اون یکی اسمش خیلی تابلو بود! و چون من بسیار محجوبم! ترجیح دادم اینو به کار ببرم...اونا که میدونن که هیچی! اونا که نمیدونن میتونند از قوه تخیل و حس ششمشون استفاده کنند! و یا یه سرچ کوچولو!).... بگذریم که مظفر بیشتر از دو ماه نتونست غرغرهای فاطمه خانومو تحمل کنه و بعد از اون عشق آتشین از هم جدا شدند و یک ماه بعدش مظفر از یکی دیگه خواستگاری کرد!!..... دوست دارم تا صبح ازشون صحبت کنم.... از بهادر ، موسی، خاتون ، نبی و...... از انسانهای به حقیقت فراموش شده با هزاران امید و آرزو از جنس آمال و خواسته های خود ما..... صاحبان دلهای بلورین و سرشار از مهری که تنها با یک لبخند ناچیز و کوچک مملو از نشاط و رضایت می شد..... مردمان پاک و بیگناهی که قربانی قهر دنیا و فقر دانش شدند ولی جفای روزگار رو با دلهای دریایی تاب آوردند و با چشمان بیرنگ و شیشه ای نظاره گر بازی زمانه شدند و هرگز لبخند و دوستی و عشق رو از یاد نبردند..... کاش ما هم بی پاسخ نگذاریم نگاه منتظر مهربانشون رو........
دلم امشب بیشتر از همیشه تنگ شده برای چای پر از هل مریم..... شوخیهای بامزه فرامرز..... صدای گرفته مظفر..... غرغرهای فاطمه..... زمزمه های خوش آهنگ موسی ...... بی محلیهای بهادر ...... خاطرات نبی و........

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر