۴/۰۵/۱۳۸۹

باز هم زود دير شد...

رگهاي پشت دست من خيلي برجسته هستند، من تا همين چند روز قبل هيچ وقت اين رگهاي برجسته را دوست نداشتم و هر وقت حواسم بود دستم را بالا مي گرفتم تا بازگشت وريدي بهتر برقرار شود و رگها خالي شوند و اين برجستگي آبي كمتر نمايان باشد... من تا همين چند روزقبل هيچ وقت جلوي آينه پلك نزده بودم و به فرم مژه هايم موقع پلك زدن دقت نكرده بودم... من تا همين چند روز قبل هيچ وقت از فاصلهء به اين نزديكي با عمو مرتضي حرف نزده بودم...
عمو مرتضي دوست قديمي پدرم بود، اين كه مي گويم قديمي قدمتش برمي گردد به چندين سال قبل از تولد من و حتي قبل از ازدواج مادر و پدرم، هيچ وقت نفهميدم كه شروع دوستي آنها چطور و از كجا بود ولي پدرم عمو مرتضي را خيلي دوست داشت... عمو مرتضي پزشك بود و خاطرهء كودكيم از او بر مي گردد به آب دهان قورت دادنهاي سخت و دردناك ناشي از گلو درد و طعم به زور شيرين شدهء شربت سرفه و چشمهاي ريز مهربان عمو مرتضي از پشت عينك دور مشكي كوچك كه با دقت گلويم را معاينه مي كرد... و خاطرهء سالهاي بعدم از او برمي گردد به ديد و بازديد عيد و طبقهء دوم خانهء عمو مرتضي و يك عكس دوست داشتني بزرگ از همسر اول عمو مرتضي كه چشمهاي خوشگلي داشت و لبهايش خيلي قرمز بود وسالها قبل از اين دنيا رفته بود و تعقيب نگاه گاه به گاه و توأم با احترام همسر دوم عمو مرتضي كه مهربان بود اما اصلا" زيبا نبود روي اين عكس... خاطرهء بعدي از عمو مرتضي برمي گردد به روزهاي تلخ بستري پدرم در بيمارستان و صبح زود و دستان بزرگ مهربانش روي شانه ام زماني كه روي مبل پشت در ICU خوابم برده بود... و آخرين خاطره ام از او بر مي گردد به همين چند روز قبل كه شنيدم عمو مرتضي توي بيمارستان ما بستري است و رفتم كه ببينمش، عمو مرتضي مثل هميشه لبخند داشت و چشمان ريزش خيلي پير شده بود و در لباس بيمارستان لاغرتر به نظر مي رسيد، نشستم روي صندلي كنار تخت و او بعد از اينكه عكسهاي راديولوژيش را يكي يكي و با دقت به من نشان داد و با خونسردي از بيماريش گفت، برايم مثل هميشه كلي حرف زد و كلي خاطره از پدرم تعريف كرد و من پيش خودم فكر كردم چه خوب كه اين همه دل زنده و با نشاط است و فكر كردم حتما" زود زود خوب مي شود... وسط حرفهايش بي مقدمه به من گفت كه چقدر مژه ها و پلك زدنم شبيه پدرم است! با اين حرفش من از يك حس عجيب توأم با افتخار پر شدم و فكر كردم چه خوب كه امروز ريمل نزدم!... موقع خداحافظي كه دست عمو مرتضي را گرفتم تا برايش آرزوي سلامتي داشته باشم، عمو مرتضي دست كشيد روي رگهاي برجستهء دستم و باز گفت كه چقدر شبيه دستهاي پدرم است و انگار دست پدرم را به دست گرفته و من توي آن لحظه عاشق همان رگهاي برجسته اي شدم كه هيچ وقت دوستشان نداشتم و عاشق عمو مرتضي كه تازه فهميده بودم چقدر به پدرم نزديك بوده و چقدر پر احساس... به عمو مرتضي گفتم :" حتما" باز ميام ميبينتون" و در اتاق را بستم... سه روز گذشت و من فراموش كردم پيش عمو مرتضي بروم... ديروز يك كتاب را با دقت پيچيدم توي يك كاغذ كادوي آبي و فكر كردم كه امروز به بهانهء روز پدر ببرم براي عمو مرتضي...
امروز مراسم خاكسپاري عمو مرتضي بود و بستهء آبي هنوز روي ميز است... و من تنها كاري كه مي كنم اين است كه چند بار جلوي آينه پلك مي زنم و روي رگهاي برجستهء دستانم دست مي كشم و دلم براي پدرم تنگ مي شود و  فكر مي كنم كاش عمو مرتضي دست گذاشته بود روي اين بي قراري هاي برجستهء روحم و به من گفته بود كه چقدر روحت شبيه پدرت است، آن وقت نيازي نبود كه من روحم را مثل دستانم در جهتي نگاه دارم كه خالي شود از اين آشفتگيها و دلتنگيها... شك ندارم كه مثل رگهاي برجستهء دستانم، دست كشيدن روي همهء اين بي قراريها آرامم مي كرد و مثل مژه هايم كه حس مي كنم ديگر نيازي به ريمل ندارد، روحم هيچ پوشش و پرده اي نمي خواست تا بپوشاند اين شوريدگي و آشفتگي كه چنين بي پروا خودنمايي مي كند... كاش از عمو مرتضي پرسيده بودم...

۳/۲۶/۱۳۸۹

به افتخار شما!

گفتی تا یه کمی سرحالی برو وبلاگتو آپ کن!... گفتم آخه موقعی که سرحالم یه دنیا جمله هست که بدون رعایت صف و نوبت، از لابلای جمله های به دقت ویرایش شده جا میزنن و خودشونو میندازن جلو! اونوقت بازم تویی که باید این بلبشو رو سر و سامون بدی! مسئولیتشو فبول می کنی؟



گفتی چرا نیستی؟ "بودن" رو فراموش کردی و "پشت سنگر بالا بلند "نبودن" پنهان شدی... گفتم دست و دل و چشم ، زود زود به "بودن" عادت می کنند، "بودن" گذرا و تکراریه... "نبودن" ه که هیچوقت اسیر ورطه عادت و تکرار نمیشه. نه که نباشیم! ولی گاهی هم بد نیست که "نباشیم"!



گفتی من یک بدی بزرگ دارم، اگه گفتی اون چیه؟... گفتم بدی تو اینه که بد خوبی! کاش لااقل خوب بد بودی! اونوقت دلم کمتر میسوخت!



گفتی پسره پرسید: "وای اگه می دونستم پشت اون چشمای خاکستریت چیه؟" ... اگه گفتی دختره چی جواب داد؟... گفتم فکر میکنم گفته باشه:" عزیزم چرا زودتر نپرسیدی!؟ خب معلومه! یه جفت چشم قهوه ای!"



گفتی اینو قبول داری که پشت سر هر مرد پیروز و موفقی ، زنی مقتدر ایستاده؟... گفتم آره! ولی بیشتر از اون به این معتقدم که جلوی هر زن شکست خورده ای هم مردی با ابهت!



گفتی به نظر تو این همه در بسته انتظار چیو میکشن برای باز شدن؟... گفتم انتظار بی مهابا باز شدن برای غافلگیر کردن یک بوسه پنهانی آسوده از در بسته!



گفتی می دونی اگه خودتو عوض کنی وارد مسیری میشی که آرزوی خیلیاست... گفتم آره! ولی از مسیری هم خارج میشم که خیلیا آرزوشون بوده!



گفتی از گرد و خاک بیزارم، بدجور نفسمو تنگ میکنه... گفتم هیچ فکر کردی چقدر رویاییه وقتی همه چی گرد گرفته هر جا که اراده کنی میتونی اسممو کنار اسمت بنویسی ، فک کن! روی میز، شیشه تلویزیون ، کتابخونه ! هر جور که دلت میخواد و کمرنگ و پررنگش فقط با نوک انگشتانت هست و پیچش ظریف دستمال!

گفتم از حرف زدن خسته شدي نه؟... گفتي از حرف زدن كه نه! ولي از شنيدن چرا!

پ.ن: خيلي بيربط! برگرفته از وبلاگ قبلي

۳/۲۴/۱۳۸۹

....

.....................


اين نقطه ها باشد براي به خاطر سپردن اين روزهايي كه هيچ چيز نمي توانستم بنويسم... درگير مدارا با دنيايي كه مي ترسم بزرگيش مجال رسيدن من به تو را ندهد و تنگي و كوچكيش اينچنين سنگين قلبم را مي فشارد...

۳/۱۳/۱۳۸۹

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد *

به گمانم خيلي از پستهاي اين وبلاگ را با "اين روزها" شروع كرده باشم... درست يادم نيست شايد هم نه! شايد خواسته ام اين طور شروع كنم و فكر كرده ام كه مدام همين را گفته ام و جايش چيز ديگري نوشته ام... به هر حال هر بار كه آمدم  بنويسم خواستم از "اين روزها" ي همان زمان بگويم، حالا گفتم يا نگفتم چندان مهم نيست...  الان هم مي خواهم بگويم و مي گويم كه اين روزها... اين روزها مدام از خودم مي پرسم خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوبم!... و باز مي پرسم كه خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم!... اين روزها ظهر كه مي رسم خانه اولين كاري كه مي كنم اين است كه شايد به مدت ده دقيقه پرتاب مي شوم روي تخت درست جلوي باد كولر و چشمهايم را مي بندم و بيدارتر از هميشه رويا مي بينم و بعد كه ضربان قلبم تند مي شود مي بينم كه واقعا" خوبم... اين حس خوب بودن با همه خستگي به من توان برخاستن مي دهد... توان طعمها را در هم آميختن و چشيدن و هم زدن و با لبخند خوردن، بعد بشقاب را كه جلو مي كشم و و به عمق لبخند كه فكر مي كنم، پر مي شوم از حس نقش بازي كردن و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
نواي يك موسيقي آرام دوست داشتني هميشگي مي پيچد در خلوت تنهاي اتاق و من چند جلد كتاب سنگين مي چينم مقابلم و يك دستهء قطور نمونه سؤال، حدود دو سوم از عمرم به درس خواندن گذشته و هنوز هم ياد نگرفته ام كه براي خواندن تمركز داشته باشم...وقتي چشمانم روي سؤالها ثابت مي ماند و گوشهايم سيگنالهاي آهنگ را  روي قلبم مي فرستد و خيالم كوچ مي كند به يك اقليم موعود ، با تمام دلتنگيم مي بينم كه واقعا" خوبم... صداي تلويزيون نتهاي موسيقيم را به هم مي ريزد، به ناچار اخبار را مي شنوم... خبرها خوب نيستند، خبرها درد دارند، تحليل خبرها دردشان را آشكارتر مي كند و راهكارها ناتوانيها را نمايانتر... نگاه مي كنم به دستهء سوالات ، به دستانم كه قطر سوالات را محك مي زند... و احساس مي كنم چقدر دستانم بيهوده هستند و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
صفحه را باز مي كنم كه بنويسم از اين روزها... از همين روزهايي كه ديوانه ام، شوريده ام، اصلا" بدجور عاشقم... همين روزهايي كه سايه گسترده بر تمام روزهاي ديروزم و دارد ريشه مي دواند به سمت تمام روزهاي فردايم... همين روزهاي بي قراري و دانستن و ندانستن و خواستن و خواستن و خواستن... به خواستنش كه مي رسم مي بينم كه واقعا" خوبم ... نقطهء حرف اول كه فشرده مي شود هي گردتر مي شود و پررنگتر و كلمه نمي شود كه نمي شود كه دوست ندارد نگاههاي نامحرم خاله خانباجي منشانه را... به نقطهء سياه نگاه مي كنم و وقتي اين همه حرف نگفتهء مانده در گلو و اين بغض فروخورده سينه ام را مي فشارد و به نبود ناكجايي حتي براي نوشتن فكر مي كنم، مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...


*: تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب