۳/۲۶/۱۳۸۹

به افتخار شما!

گفتی تا یه کمی سرحالی برو وبلاگتو آپ کن!... گفتم آخه موقعی که سرحالم یه دنیا جمله هست که بدون رعایت صف و نوبت، از لابلای جمله های به دقت ویرایش شده جا میزنن و خودشونو میندازن جلو! اونوقت بازم تویی که باید این بلبشو رو سر و سامون بدی! مسئولیتشو فبول می کنی؟



گفتی چرا نیستی؟ "بودن" رو فراموش کردی و "پشت سنگر بالا بلند "نبودن" پنهان شدی... گفتم دست و دل و چشم ، زود زود به "بودن" عادت می کنند، "بودن" گذرا و تکراریه... "نبودن" ه که هیچوقت اسیر ورطه عادت و تکرار نمیشه. نه که نباشیم! ولی گاهی هم بد نیست که "نباشیم"!



گفتی من یک بدی بزرگ دارم، اگه گفتی اون چیه؟... گفتم بدی تو اینه که بد خوبی! کاش لااقل خوب بد بودی! اونوقت دلم کمتر میسوخت!



گفتی پسره پرسید: "وای اگه می دونستم پشت اون چشمای خاکستریت چیه؟" ... اگه گفتی دختره چی جواب داد؟... گفتم فکر میکنم گفته باشه:" عزیزم چرا زودتر نپرسیدی!؟ خب معلومه! یه جفت چشم قهوه ای!"



گفتی اینو قبول داری که پشت سر هر مرد پیروز و موفقی ، زنی مقتدر ایستاده؟... گفتم آره! ولی بیشتر از اون به این معتقدم که جلوی هر زن شکست خورده ای هم مردی با ابهت!



گفتی به نظر تو این همه در بسته انتظار چیو میکشن برای باز شدن؟... گفتم انتظار بی مهابا باز شدن برای غافلگیر کردن یک بوسه پنهانی آسوده از در بسته!



گفتی می دونی اگه خودتو عوض کنی وارد مسیری میشی که آرزوی خیلیاست... گفتم آره! ولی از مسیری هم خارج میشم که خیلیا آرزوشون بوده!



گفتی از گرد و خاک بیزارم، بدجور نفسمو تنگ میکنه... گفتم هیچ فکر کردی چقدر رویاییه وقتی همه چی گرد گرفته هر جا که اراده کنی میتونی اسممو کنار اسمت بنویسی ، فک کن! روی میز، شیشه تلویزیون ، کتابخونه ! هر جور که دلت میخواد و کمرنگ و پررنگش فقط با نوک انگشتانت هست و پیچش ظریف دستمال!

گفتم از حرف زدن خسته شدي نه؟... گفتي از حرف زدن كه نه! ولي از شنيدن چرا!

پ.ن: خيلي بيربط! برگرفته از وبلاگ قبلي

۶ نظر:

Jamileh گفت...

Salaam, Wow!! It is amazing, each has great hint within! Did not have chance to read that one, so thanks for sharing.

من گفت...

آلبا...
وقتی دلتنگ میشم روی یکی از لینکای بایگانیت کلیک میکنم..و موس شروع به حرکت میکنه..و باز کلیک میکنم..و باز حرکت میکنه..و باز کلیک میکنم..و باز..این چرخه ادامه داره..

سلمان گفت...

شاید به قول خودت بی ربط بود، اما واسه عوض کردن حال و هوا چسبید

nastaran گفت...

سلام .دلم واسه نوشته هات تنگ شده بود . پست پیشتم که نفهمیده بودم تا بکامنتم ....راستش اینم به قول خودت بی ربطه !
چه میشه کرد ...میگم این وبلاگ دیکتاتور مال شماست ؟آلبا جون ...بازم مثل قبل بنویس ...شاید غمگینن ...ولی مگه اینروزا آدم شادم پیدا میشه ؟اگرم خنده ای باشه حتما یا تصنعی و یا بعدش یه بغضه سنگینه ...شک نکن . از بیمارستانم بنویس .به مام سر بزن .خوش باشی .:)

آرمين گفت...

من اين پستو از وبلاگ قبليت خيلي خوب يادمه حتي روزشو و حالتي كه موقع خوندنش داشتم خيلي هم دوستش داشتم. الانم به موقع بود و گويا بعضي جمله هاش وصف حال اين روزات هم هست. مگه نه؟
ولي آلبا نوشته تازه مي خوام! ببين من قوانين كامنت گذاريو خيلي سعي مي كنم رعايت كنم!

شراره گفت...

آلبا من دلم گرفته! ببين الان بچه دلش يكي از اون پستاي پدر مادر دار پر سوز و گدازتو مي خواد! دلشو بشكني دلتو مي شكنه!