۷/۲۴/۱۳۸۸

اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم...

هشت ، نه سالم كه بود، شايد كمي بيشتر يا كمتر! كارتوني بود كه تصوير مبهمي از آن به ياد دارم... فقط يكي از صحنه هاي آن در ذهنم به طرز فراموش نشدني حك شده و خيلي دوستش دارم... يك سگ و گربهء خيلي كوچولو بودند كه بنا به نرخ روز! گاه باهم دوست و گاه دشمن بودند... توي همين صحنهء دوست داشتني هوا ابري و باراني بود و آسمان رعد و برقهاي وحشتناك و بلندي مي زد... و اين سگ و گربه به شدت وحشت زده بودند و بعد از هر رعد و برق مي رفتند و گوشه اي قايم مي شدند... بعد از مدتي يادم نيست سگ يا گربه كه ديگر طاقتش طاق شده بود به ديگري گفت: "بيا باهم بترسيم!"... و بعد از آن هر رعدي كه شنيده مي شد اين دو به آسمان نگاه مي كردند و مي پريدند در آغوش هم و باهم فرياد مي كشيدند و مي لرزيدند و به عبارتي باهم مي ترسيدند...
اين روزها بدجور اين صحنه جلوي چشمانم رژه مي رود... و هي مزه مزه مي كنم و هي كيف مي كنم از طعم آغوشي همراه براي باهم ترسيدن... كه انگار تمام ترست مي ريزد و گم مي شود و شايد حل مي شود در فضاي امن ميان دو آغوش و تو ديگر بلندترين رعدها را هم تاب مي اوري و بر بي امانترين طوفانها غالب مي شوي... و من هي فكر مي كنم به اين روزها كه چقدر فراموشمان شده باهم بترسيم... چقدرگم كرده ايم آغوشهاي منتظررا براي پريدن و چسبيدن و باهم ترسيدن و لرزيدن... انگار باورمان نيست كه اين روزها، روزهاي ننوشتن... روزهاي هبوط و سقوط... روزهاي اختناق و دروغ... روزهاي بي اعتمادي... روزهاي بي آيين...روزهاي كلاغها با خبرهاي بد... روزهاي "بايد كاري كردن"... چقدر به سان گربهء كوچولوي وحشتزدهء كارتون بچگي ها نياز داريم به آغوشي براي باهم ترسيدن تا درامنيت گرمش فراموش كنيم ترس را و اصلا" شايد آن وقت خدا را چه ديدي! باهم نترسيديم!....
صداي رعد مي آيد و من مي ترسم!... كاري ندارم كه دوست بوديم يا دشمن... اگر تو هم صداي رعد را مي شنوي ، اگر اين ترس مشترك را حس كرده اي... مي آيي باهم بترسيم؟

۷/۲۱/۱۳۸۸

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سالهای پولک و لک لک که مادربزرگ کلام تو را واسطه می گرفت برای قرار بیقراریهای کودکانه ام، وصل می شد به سالهای آتش و دود و خون که پدر با نوای صلح تو آرامم می کرد و از من مژدگانی پیروزی می خواست... و می رفت و می رفت تا می رسید به سالهای رویای مهتاب و خیال ستاره که بازتعبیر بی بدیل تو دستگیرم بود و حواله کارم را به دولت می انداخت... تا رسیدیم به نوبت عاشقی و دیگر دنیایم با نجوای آتشینت می گداخت و لبریز می شد و من می شدم رندبلاکش و تو می شدی هم دعوی و هم مدّعی عاشقیّت ِ مدامم... تا رسید به امروز و دیروز و دیشب و همین امشب که دیگر فهمیده ام نام تو در تمام آبهای روان جاریست و به نسیم و ابر و آسمان پیوند خورده و تو خود جان جانی و "جان بی جمال جانان میل جهان ندارد"...
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
*به بهانهء بیست مهر که بزرگداشت حافظ بود

۷/۱۶/۱۳۸۸

ملاقات با بانوي سالخورده!

نمي دانم اين چه سري است كه من از قدرت جاذبه بالايي براي سالمندان خصوصا" پيرزنان محترم برخوردارم... تا به حال چندين بيماراز بانوان سالخورده مرا براي پسرانشان خواستگاري كرده اند... معمولا" وقتي صحبتهاي خاصي آغاز مي شود ، مثلا" از مردانگي و مروت پسرانشان داد سخن مي دهند، من شروع مي كنم به بازي كردن با حلقه ام، هر چند كه به طور كلي اين عادت هميشگي من است ولي در اين مواقع با شدت و حدت بيشتري اين امر انجام مي گيرد!.. اين طور روايت مي كنند كه بانوان سالخورده معمولا" دختران تپل مپل و سفيد و چشم آبي را براي پسران برومندشان نشان مي كنند و من كه از تمام اين صفات فضيله مبرا مي باشم نمي دانم اينجا چه كار مي كنم!... دروغ چرا! اوايل از اين پيشنهادات مشعوف مي شدم و فكر مي كردم اين سر پيري هنوز انگار مي شود خودم را جاي دختران دم بخت جا بزنم!(با يك قياس مع الفارق! ياد كتاب "هويت" ميلان كوندرا افتادم!)... اما تازگي اين موضوع روي اعصابم با تحكم قدم مي زند... غرض از نوشتن اين اراجيف اتفاقي بود كه همين نيم ساعت پيش افتاد و در عين ديوانه كردن كلي به خنده ام انداخت...
يكي از بيماران پيرزن تپل بامزه اي است كه از يك هفته پيش اينجا بستري شده... و بنده خدا مبتلا به آلزايمر پيشرفته هم هست... ايشان همان روز اول شروع كرد به تعريف و تمجيد از گل پسرش كه به قول خودش قهرمان "اندام زيبا"! بودن (زيبايي اندام احتمالا") هم يكي از كمالات بيشمارش مي باشد... و خلاصه بازي با حلقه وپاسخ هميشگي: " مادر جون! من خيلي وقته ازدواج كردم" تكرار شد... روز بعد كه ديگر اين قضيه كان لم يكن! تلقي مي شد، وقتي سر تختش رفتم دوباره اين تعاريف و داستان خواستگاري واصرار و انكار در كمال تعجب پيش كشيده شد... كه من تازه يادم آمد اين طفلكي آلزايمرش اساسي است!و همه چيز را فراموش مي كند!... و خلاصه اگر دروغ نگفته باشم اين ماجرا هر روز كه نه ولي لااقل سه دفعهء ديگر هم در همين يك هفته تكرار شد و ديگر كلّ بخش براي من دست گرفته بودند... قبل از اينكه شروع به نوشتن اين پست بكنم، پرستار بخش زنگ زد كه همين بيمار تنگي نفس و درد سينه دارد، بالاي سرش كه رفتم هن هن كنان و با همان نفس گرفته و زير اكسيژن دوباره به من گفت:" خانوم دكترمن پام لب گوره! بيا و عروس من شو! پسرم به مولا خيلي مَرده!" و بعد انگشتر عقيقش را درآورد و به زور توي يكي از انگشتان من كرد!... من نمي دانستم بايد گريه كنم يا بخندم!... حالش خوب نبود من هم حوصله نداشتم براي صدمين بار توضيح دهم... انگشتر را گرفتم و آمدم توي اتاق و شروع كردم به نوشتن!... براي همسرم هم اس ام اس زدم كه: " بيدار شو! من همين چند دقيقه پيش نامزد پسر تخت 11 شدم!!"... D:

۷/۱۲/۱۳۸۸

طوفان شن...

گير كرده ام... ميان هزار هزار امروز... اسير هزار هزار ديروز... و بيقرار هزار هزار فردا...
و انگار چيزي را مي خواهم كه خواستني نيست... يعني داشتني نيست و من نمي خواهم داشته باشمش ... فقط مي خواهم كه بخواهمش!... چونان كرگدني كه مي خواهد پروانه باشد و عاشق شاخش است!
شن ريزه هاي زمان از لاي انگشتانم پايين مي ريزد و من زل مي زنم به ذرات كوچك و روان هزار هزار امروزم كه از ميان مشتم مي ريزد روي دانه هاي تلنبار شدهء هزار هزار ديروز و فكر مي كنم به شن ريزه هاي هزار هزار فردا كه فقط انتظار مي كشند تا پايين بريزند و جزئي از تپهء شني زمان شوند...انگار نه انگار كه كسي اينجا اسير و بي قرارشان شده... و اين گونه است كه با خاطرهء شنهاي ديروز ، دانه هاي امروز را لجوجانه در مشت مي فشارم و هر دانه اي كه پايين مي افتد با خودم مي گويم: مي دانستم... پروانهء در آينه پوزخند مي زند و مي پرسد: مي دانستي؟... و كرگدن اين طرفي برايش شانه بالا مي اندازد...