سالهای پولک و لک لک که مادربزرگ کلام تو را واسطه می گرفت برای قرار بیقراریهای کودکانه ام، وصل می شد به سالهای آتش و دود و خون که پدر با نوای صلح تو آرامم می کرد و از من مژدگانی پیروزی می خواست... و می رفت و می رفت تا می رسید به سالهای رویای مهتاب و خیال ستاره که بازتعبیر بی بدیل تو دستگیرم بود و حواله کارم را به دولت می انداخت... تا رسیدیم به نوبت عاشقی و دیگر دنیایم با نجوای آتشینت می گداخت و لبریز می شد و من می شدم رندبلاکش و تو می شدی هم دعوی و هم مدّعی عاشقیّت ِ مدامم... تا رسید به امروز و دیروز و دیشب و همین امشب که دیگر فهمیده ام نام تو در تمام آبهای روان جاریست و به نسیم و ابر و آسمان پیوند خورده و تو خود جان جانی و "جان بی جمال جانان میل جهان ندارد"...
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
*به بهانهء بیست مهر که بزرگداشت حافظ بود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر