۷/۱۶/۱۳۸۸

ملاقات با بانوي سالخورده!

نمي دانم اين چه سري است كه من از قدرت جاذبه بالايي براي سالمندان خصوصا" پيرزنان محترم برخوردارم... تا به حال چندين بيماراز بانوان سالخورده مرا براي پسرانشان خواستگاري كرده اند... معمولا" وقتي صحبتهاي خاصي آغاز مي شود ، مثلا" از مردانگي و مروت پسرانشان داد سخن مي دهند، من شروع مي كنم به بازي كردن با حلقه ام، هر چند كه به طور كلي اين عادت هميشگي من است ولي در اين مواقع با شدت و حدت بيشتري اين امر انجام مي گيرد!.. اين طور روايت مي كنند كه بانوان سالخورده معمولا" دختران تپل مپل و سفيد و چشم آبي را براي پسران برومندشان نشان مي كنند و من كه از تمام اين صفات فضيله مبرا مي باشم نمي دانم اينجا چه كار مي كنم!... دروغ چرا! اوايل از اين پيشنهادات مشعوف مي شدم و فكر مي كردم اين سر پيري هنوز انگار مي شود خودم را جاي دختران دم بخت جا بزنم!(با يك قياس مع الفارق! ياد كتاب "هويت" ميلان كوندرا افتادم!)... اما تازگي اين موضوع روي اعصابم با تحكم قدم مي زند... غرض از نوشتن اين اراجيف اتفاقي بود كه همين نيم ساعت پيش افتاد و در عين ديوانه كردن كلي به خنده ام انداخت...
يكي از بيماران پيرزن تپل بامزه اي است كه از يك هفته پيش اينجا بستري شده... و بنده خدا مبتلا به آلزايمر پيشرفته هم هست... ايشان همان روز اول شروع كرد به تعريف و تمجيد از گل پسرش كه به قول خودش قهرمان "اندام زيبا"! بودن (زيبايي اندام احتمالا") هم يكي از كمالات بيشمارش مي باشد... و خلاصه بازي با حلقه وپاسخ هميشگي: " مادر جون! من خيلي وقته ازدواج كردم" تكرار شد... روز بعد كه ديگر اين قضيه كان لم يكن! تلقي مي شد، وقتي سر تختش رفتم دوباره اين تعاريف و داستان خواستگاري واصرار و انكار در كمال تعجب پيش كشيده شد... كه من تازه يادم آمد اين طفلكي آلزايمرش اساسي است!و همه چيز را فراموش مي كند!... و خلاصه اگر دروغ نگفته باشم اين ماجرا هر روز كه نه ولي لااقل سه دفعهء ديگر هم در همين يك هفته تكرار شد و ديگر كلّ بخش براي من دست گرفته بودند... قبل از اينكه شروع به نوشتن اين پست بكنم، پرستار بخش زنگ زد كه همين بيمار تنگي نفس و درد سينه دارد، بالاي سرش كه رفتم هن هن كنان و با همان نفس گرفته و زير اكسيژن دوباره به من گفت:" خانوم دكترمن پام لب گوره! بيا و عروس من شو! پسرم به مولا خيلي مَرده!" و بعد انگشتر عقيقش را درآورد و به زور توي يكي از انگشتان من كرد!... من نمي دانستم بايد گريه كنم يا بخندم!... حالش خوب نبود من هم حوصله نداشتم براي صدمين بار توضيح دهم... انگشتر را گرفتم و آمدم توي اتاق و شروع كردم به نوشتن!... براي همسرم هم اس ام اس زدم كه: " بيدار شو! من همين چند دقيقه پيش نامزد پسر تخت 11 شدم!!"... D: