گير كرده ام... ميان هزار هزار امروز... اسير هزار هزار ديروز... و بيقرار هزار هزار فردا...
و انگار چيزي را مي خواهم كه خواستني نيست... يعني داشتني نيست و من نمي خواهم داشته باشمش ... فقط مي خواهم كه بخواهمش!... چونان كرگدني كه مي خواهد پروانه باشد و عاشق شاخش است!
شن ريزه هاي زمان از لاي انگشتانم پايين مي ريزد و من زل مي زنم به ذرات كوچك و روان هزار هزار امروزم كه از ميان مشتم مي ريزد روي دانه هاي تلنبار شدهء هزار هزار ديروز و فكر مي كنم به شن ريزه هاي هزار هزار فردا كه فقط انتظار مي كشند تا پايين بريزند و جزئي از تپهء شني زمان شوند...انگار نه انگار كه كسي اينجا اسير و بي قرارشان شده... و اين گونه است كه با خاطرهء شنهاي ديروز ، دانه هاي امروز را لجوجانه در مشت مي فشارم و هر دانه اي كه پايين مي افتد با خودم مي گويم: مي دانستم... پروانهء در آينه پوزخند مي زند و مي پرسد: مي دانستي؟... و كرگدن اين طرفي برايش شانه بالا مي اندازد...
و انگار چيزي را مي خواهم كه خواستني نيست... يعني داشتني نيست و من نمي خواهم داشته باشمش ... فقط مي خواهم كه بخواهمش!... چونان كرگدني كه مي خواهد پروانه باشد و عاشق شاخش است!
شن ريزه هاي زمان از لاي انگشتانم پايين مي ريزد و من زل مي زنم به ذرات كوچك و روان هزار هزار امروزم كه از ميان مشتم مي ريزد روي دانه هاي تلنبار شدهء هزار هزار ديروز و فكر مي كنم به شن ريزه هاي هزار هزار فردا كه فقط انتظار مي كشند تا پايين بريزند و جزئي از تپهء شني زمان شوند...انگار نه انگار كه كسي اينجا اسير و بي قرارشان شده... و اين گونه است كه با خاطرهء شنهاي ديروز ، دانه هاي امروز را لجوجانه در مشت مي فشارم و هر دانه اي كه پايين مي افتد با خودم مي گويم: مي دانستم... پروانهء در آينه پوزخند مي زند و مي پرسد: مي دانستي؟... و كرگدن اين طرفي برايش شانه بالا مي اندازد...
