يك وقتهايي هست كه مي نشيني تا بنويسي و تصميم مي گيري كه اين بار آه و ناله نكني و نق نزني و هي از بيمار و بيمارستان و مرگ و درد و سي پي آر هاي ناموفق حرف نزني... از كنايه هاي گلوله اي و رد خونهاي ناشيانه شسته شده بگذري... فراموش كني سرخورگي و بي اميدي جا خوش كرده بر سلول سلول اين طايفه آرزو به دل را... بي خيال دغدغه هاي هميشگي تكراري زندگي شوي... بيايي در سطح و حرفهاي موسوم به "خوب خوب" بزني!... اصلا" بيايي و فكر كني به اين هوا و اين آسمان و اين رقص برگها و اين بازي غروبانه كلاغها و به همه بگويي كه فردا آسمان پايينتر مي آيد و ستاره ها به زمين مي ريزند...از رنگ صورتي لاك دخترك روي تاب تعريف كني... بگويي كه خبر رسيده از فردا همه زنان اين شهر مو هايشان را درحالي كه زير لب آواز مي خوانند در آفتاب شانه خواهند زد... بگويي كه خبر رسيده قانون تولد طور ديگري است كه " جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود"...بگويي كه خبر رسيده تمام دختران ناز پر سوداي يتيم صاحب يك بابالنگ دراز خوش تيپ پولدار مي شوند... بگويي كه خبر رسيده دلهاي نازك همه عاشقان زمين عايق چند لايه خواهد شد... بگويي كه خبر رسيده يونس پيامبردوباره دلتنگ ماهي اقيانوس شده و دل به دريا مي زند... بگويي اين بداههء فوري را در پاسخ هر كه از راه مي رسد كه چقدراز ديدار شما در اين خلوت دلم خوشحالم!... بگويي كه چقدر خوب ِ خوبي و زمين خوب ِ خوب است ... و باور كن كه حالت خوب ِ خوب مي شود وقتي كه بگويي منبع موثق دارم كه خبر رسيده فردا دنيا زيباتر و يكرنگتر مي شود.... مي شود همهء اين خبرها را فرياد كرد به شرط آنكه وقتي از تو پرسيدم خوبي؟ نگفته باشي كه در زندانم!... كه اگر نگفته باشي... كه اگر تو خوب باشي... تلخترين بادامها هم شيرين مي شود ناتانائيل!
