۳/۰۳/۱۳۸۹

بشنو دعا و گه گه آمين كن اين دعا را

مدتيست  فكر مي كنم يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه دعا كردن را همانجوري كه من مي خواهم خوب بلد است... من آدم مذهبي نيستم و دعا كردن را درست نمي دانم و نمي فهمم... ياد گرفته بودم كه چشمانم را ببندم و دلخواسته ام را در دل چند بار تكرار كنم و بعد نفس عميق بكشم و همچنان چشمانم را بسته نگاه دارم تا دليوري ريپورت آرزويم به خدايي كه نام مرا جايي سيو كرده و خوب مي شناسدم برسد و بعد نفسم را با خيال آسوده بيرون دهم و چشم بگشايم... اين كه آن خدا همان خدايي است كه ديگران از ميان خطوط كوفي كتابهاي ادعيه صدايش مي زنند، يا هم او كه چشمانش به دانه هاي تسبيح است و دلش براي ادا كردن نذر و نيازهاي موعود مي تپد و يك كانتر دقيق دارد براي ثبت و ضبط تعداد نشست و برخاستها و خم و راست شدنها ...هيچ وقت نفهميدم...
مدتيست انگار يكي هست كه جاي من چشم مي بندد و آرزو مي كند... اينكه آرزويش همان اميد و خواهش من باشد يا نه چندان مهم نيست... كسي هست كه نمي دانم كيست و جاي من نفس عميق مي كشد و مي دانم خوب آرزو مي كند يعني هماني را آرزو مي كند كه خوب است و آرزوست... اين را زماني حس مي كنم كه در اوج ناباوريها، در كنج تنهايي و دلتنگيها ، در استيصال بي سرانجامي يادها و غربت همهء فريادها ناگهان دلم مستي سكر آور مي خواهد و براي مزه اش زيتون سياه، نه براي فراموشي كه براي به شكرانه نشستن آرامشي خدايي!... زماني كه ياد دستان تو دستان سرد مرده از هراسم را احياء مي كند... واين تحفهء پر آرامش شراب كهنهء بي نظير و اين معجزهء مسيحايي ياد دستان تو، آنقدر خيال انگيز و دورند كه من با چشمان بسته و نفس در سينه حبس كرده كجا توان آرزو كردنشان را خواهم داشت...
 يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه طرح پشت چشمان مرا خوب بلد است... يكي كه خدايم را مي شناسد... يكي كه دوستم دارد... يكي كه جاي من آرزو مي كند... يكي هست كه براي من دعا مي كند...
آسوده باش ناتانائيل هميشه ام... يكي هست كه براي ما دعا مي كند... نمي دانم شايد پدرم باشد...

۲/۲۵/۱۳۸۹

مرباي توت فرنگي

اینجا نشسته ام و انگشتانم دارد برای تو تایپ می کند... اصلا" این روزها انگشتانم مدام بهانهء تو را می گیرند... بی قرارند و تنها با نواختن برای تو آرام می گیرند... دروغ چرا فقط که انگشتانم نیست!... چشمانم هم این روزها از بس این سو و آن سو در جستجوی تو می روند و مایوس و خسته برمی گردند، مدام داغ می شود و می سوزد و بعد چون بهار هم هست جو زده می شود و رگباری می بارد!... آن وقت تو ببین چه می شود وقتی که آن انگشتان بی قرار بخواهند این چشمان خستهء ملتهب را پاک کنند و تسلا دهند... می شود همان داستان کوری که عصاکش می شود کور دیگر را... وقتی که انگشتهای من بی قرار می شود باید کاری برایشان دست و پا کنم تو که نیستی تا با نوازشت تسکین پیدا کنند و بیاسایند... اگر هم به حال خود بگذارمشان می روند و یکریز برای تو می نویسند، این هم که نمی شود خب! دنیاست و هزاران چشم نامحرم و بیشتر از آن اندیشه های نااهل... باید کاری برایشان دست و پا می کردم تا اندکی از این همه ناشکیبی و هیجان را تخلیه کنند... دیروز ظهر ده کیلو توت فرنگی خریدم!... من در عمرم مربای توت فرنگی درست نکرده ام ولی وقتی که مرد میوه فروش گفت :" اگر برای مربا توت فرنگی می خواهید الان وقتشه!"... من به انگشتانم نگاه کردم و ده کیلو توت فرنگی توی یک جعبهء چوبی خریدم... رسیدم خانه جعبهء توت فرنگی را گذاشتم روی کابینت باز یک نگاه به انگشتانم کردم و یک نگاه به قرمزی شاداب و تازهء توت فرنگیها... همان جا دو سه تا از درشتترین توت فرنگیها را جدا کردم و گذاشتم توی دهانم، نمی دانم چرا ترش و شیرینی خوبشان گلویم را سوزاند و بغضم را تازه تر کرد... انگشتانم یکی یکی برگهای توت فرنگیها را جدا می کرد و می چیدشان توی ظرف کناری... چشمانم به دقت حرکت سریع انگشتان را نظاره می کرد و از فرط حسادت یکریز می بارید، چند قطره اشک که ریخت توی ظرف کناری، انگشتانم انگار که دلشان سوخته باشد چشمهایم را پاک می کردند و اشکم طعم توت فرنگی می گرفت!... باید برای چشمانم هم کاری می کردم.... توت فرنگیها را چند بار شستم و ریختم توی یک ظرف بزرگ آب تا خیس بخورد... کتاب آشپزی را آوردم و صفحهء دستور مربای توت فرنگی را باز کردم، به چشمانم مسئولیت دادم که خوب نگاه کنند و بخوانند و برایم توضیح دهند... چشمانم تار بود... هنوز پردهء اشک جلویش کنار نرفته بود... چند قطره اشک ریخت روی مربای توت فرنگی کتاب آشپزی تا چشمانم راه افتاد و کمی آرام گرفت... چشمانم یادآوری کردند که توی کتاب نوشته برای خوشرنگ شدن مربا باید قابلمه مسی باشد!... گفتم که توی این گیر و دار قابلمه مسی ام کجا بود... قابلمهء استیل را که گذاشتم روی گاز، باز به چشمان نازک نارنجیم انگار برخورد که چرا مسی نیست و چند قطره اشک ریخت توی قابلمه استیل ... صدای چیک چیک برخوردش با سطح فلزی قابلمه خنده دار بود....توت فرنگیها را ریختم توی قابلمه و آب را به دقت همان مقدار که چشمانم به ذهن سپرده بود اضافه کردم دیگر آن چند قطره اشکی که باز اضافه شد به آب توی قابلمه تقصیر من نبود و چشمان بهانه گیرم حق شکایت نداشتند... شکر را اضافه کرده بودم و انگشتانم محکم دستهء ملاقه را گرفته بود و با حرص محتویات قابلمهء استیل را هم می زدند و کف روی مربا را می گرفتند... چند بار چشیدم و هر بار شیرینیش کم بود اینکه از شوری اشکها بود یا تلخی نگاه چشمها که شیرین نمی شد را نه من فهمیدم و نه انگشتانم و چند بار شکر اضافه کردم... تا مربای توت فرنگی آماده شود انگشتانم چند شیشهء خالی آماده کردند و چیدند کنار هم و چشمانم به هر کدام یک قطره اشک هدیه دادند... مربا خوشرنگ شده بود و من و چشمانم به این نتیجه رسیدیم که رنگ مربای توت فرنگی نه به مسی بودن قابلمه بستگی دارد و نه به زمان روی شعله ماندنش... فقط نگاه براق از اشک می خواهد تا شفاف شود و قرمزیش برق بزند...

صبح کمی از مربا را ریختم توی یک ظرف کوچک خوشگل و برای صبحانه گذاشتم سر میز و به آن خیره شدم... کمی از آن را با قاشق برداشتم و آرام آرام مزه مزه کردم، مربا طعم خاصی داشت مخلوطی از شوری اشک و شیرینی عشق و ترشی دلتنگی و تلخی جدایی ... حالا اینجا من مانده ام و انگشتانم که باز بی قرارند و چشمانم که بارانیند و چند شیشه مربای توت فرنگی... حالا تو بگو کی میایی تا باهم مربای توت فرنگی با طعم مخصوص بخوریم ؟



۲/۱۸/۱۳۸۹

تام كروز!

كنكور در زمان خودش براي من واقعهء مهمي بود در حدّ مرگ و زندگي! كه گمان مي كردم گذشتن از آن چيزي در مايه هاي شكستن شاخ غول و ديو دوسر و اين حرفهاست... تابستان سال سوم دبيرستان از آنجا كه رشته ام رياضي بود و مي خواستم تجربي امتحان بدهم و عشق زوركي ِ پزشكي بودم، مي رفتم كلاس كنكور تا زيست شناسي بخوانم... اصولا" در آن برهه از زمان موجود گاگولي بودم كه قسمت اعظم ذهن و فكرم را درس و استرس كنكور پر كرده بود و هر كار غير درسي بدون برنامه ريزي وجدانم را در حدّ مرگ به درد مي آورد و منتظر عقوبت الهي مشابه قوم عاد و ثمود بودم!...
در بحبحه و اوج همين شخصيت گاگول منشانه ، يكي از سرگرميهاي زندگي اين بود كه برويم زيراكسي و جزوه هاي جديد را كپي كنيم... يك روز عصر همراه دوستم رفته بوديم زيراكسي كنار كلاس كنكور براي كپي گرفتن يادم هست مانتوي سبزي تنم بود كه آن موقع وقتي مي پوشيدمش خيلي احساس خوش تيپي مي كردم!... و حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم كه چقدر بيريخت و بدرنگ بوده!... شخصي كه مي خواست جزوه ها را برايمان تكثير كند پسر جواني بود كه به محض اينكه وارد مغازه شديم، دوستم آرام گفت: "چقدر شبيه تام كروزه!"... من داشتم يواشكي نگاهش مي كردم كه پسر سرش را بالا آورد و گفت:" چه مانتوي خوشرنگي!"... از نگاهش خوشم نيامد ولي با اين وجود خوشحال شدم!... اما از آنجا كه بسيار ننر و لوس بودم پشت چشمي نازك كردم و گفتم: "مرسي..." و سعي كردم قيافه بگيرم!... كارمان كه تمام شد پسر پرسيد:" داريد براي كنكور درس مي خونيد؟"... دوستم فوري جواب مثبت داد و من همچنان در قيافه بودم! و زود از مغازه بيرون آمدم... از آن روز به بعد ما حتما" هر چند روز يك بار جزوه هايي براي زيراكس گرفتن پيدا مي كرديم! و سري به آن مغازه و پسرك كه اسمش شده بود تام كروز مي زديم... كم كم فهميديم كه تام كروز دانشجوي سال اول مهندسي شيمي است و شمالي و آن زيراكسي هم مغازهء عمويش است...البته تمام اين اطلاعات به مدد فعاليتهاي دوستم حاصل شد كه اصولا" آدم سر و زبان دار تري از من بود وگرنه من كه كماكان قيافه مي گرفتم و مثلا" كسي را نمي ديدم!... يك روز كه كلاسم دير شده بود داشتم مي دويدم به سمت مؤسسه كه تام كروز جلويم ظاهر شد و يكي از همان برگه هاي معروف آن دورانها كه رويش يك شماره تلفن و اسم نوشته بود به من داد و جمله معروف :" باهات كار دارم بهم زنگ بزن!" را تكرار كرد... من سعي كردم بسيار بي تفاوت برگه را بگيرم و گفتم:" فكر نمي كنم!"... به محض اينكه وارد كلاس شدم برگه را نگاه كردم اسمش بود: شهاب!... چند روز گذشت و من زنگ نزدم... يك روز دوباره در راه كلاس سر راهم سبز شد و گفت:" زنگ نزدي خانوم دكتر!"... اولين كسي بود كه مرا خانوم دكتر صدا كرد و در آن زمان از شنيدنش قند توي دلم آب شد!... ولي باز هم به روي خودم نياوردم و گفتم:" من درس دارم! واسه اين كارا وقت ندارم!"... واي كه چقدر لوس و احمق بودم! ... اگر جاي پسرك بودم به چنين دختر لوس و بي مزه و مغروري با آن مانتوي مسخره و ابروهاي پرپشت نگاه هم نمي كردم!... اتفاقات اينچنيني باز هم تكرار شد... ديگر عادتم شده بود كه سه بار در هفته تام كروز را ببينم و با بي محلي جوابش را بدهم و ناز كنم و او هم خسته نشود و باز صدايم كند خانوم دكتر!... يك بار هم برايم نامه اي داده بود پر سوز و گدازولي گلايه آميز كه يادم هست آخرش نوشته بود: " چند سال بعد كه دكتر شدي يادت بياد كه آق مهندسي بود هنوز خانوم دكتر نشده قبولت داشت و تو تحويلش نگرفتي!"...خنده ام گرفت كه خودش را آق مهندس خوانده بود، تصميم گرفتم كمي مهربانتر شوم اما يك روز كه از جلوي زيراكسي رد مي شدم ديدم كه مهندس تام كروز با دختري كه اتفاقا" خيلي هم خوشگل بود گرم صحبت است و از ظواهر امر پيدا بود كه حرفهايشان چيزي فراتر از گفتگوي مشتري مدارانه است!... من پررو پررو از ديدن اين صحنه عصباني شدم و طلبكارانه قهر كردم و ديگر چند برابر قيافه مي آمدم!... تام كروز چند روز بعد آمد و بهانهء قديمي دختر خاله ام بود و اين صحبتها را آورد اما كارگر نيفتاد و من مغرورتر از اين حرفها بودم!... سه ماه تابستان و كلاس كنكور من تمام شد و ديگر كم كم تام كروز و قصه اش كم رنگ و كم رنگتر شد، تا از يادم رفت...
دلستر توت فرنگي را هنوز باز نكرده بودم كه از اورژانس زنگ زدند بيمار HIV مثبت با پنوموني شديد(عفونت ريه) داريم... بيمار پشتش به من بود و به سختي نفس مي كشيد... سلام كردم و گفتم كه صاف بخوابد... به سختي حركت كرد و برگشت... تهِ تهِ نگاهش برايم آشنا بود... مرد جواني با پوست زرد رنگ و صورت لاغر و گونه هاي فرو رفته كه هيچ شباهتي به تام كروز نداشت اما نگاهش مرا پرتاب كرد به چهارده پانزده سال پيش و زيراكسي كوچك كنار كلاس كنكور... مدتي طول كشيد تا به خودم مسلط شدم و معاينه اش كردم... در طول مدت معاينه سنگيني نگاهش را كاملا" احساس مي كردم اما خود را به نديدن مي زدم ولي اين بار نه به خاطر قيافه گرفتن بلكه دوست نداشتم در اين وضعيت بشناسدم و بفهمد كه شناختمش... تام كروز خوش تيپ آن روزها تبديل شده بود به يك معتاد تزريقي HIV مثبت زار و فرتوت كه نمي توانست درست نفس بكشد... دلم گرفته بود... داشتم دستور دارويي اش را مي نوشتم كه نفس نفس زنان و بريده بريده گفت:" من كي بهت گفتم؟ بالاخره خانوم دكتر شدي!"... لبخند زدم و گفتم:" زود خوب ميشي آقاي مهندس!"...يكي از غمناكترين دلسترهاي توت فرنگي زندگي را باز كردم و فكر كردم اين اولين لبخندم بود به كسي كه زودتر از همه به من گفت خانوم دكتر!