كنكور در زمان خودش براي من واقعهء مهمي بود در حدّ مرگ و زندگي! كه گمان مي كردم گذشتن از آن چيزي در مايه هاي شكستن شاخ غول و ديو دوسر و اين حرفهاست... تابستان سال سوم دبيرستان از آنجا كه رشته ام رياضي بود و مي خواستم تجربي امتحان بدهم و عشق زوركي ِ پزشكي بودم، مي رفتم كلاس كنكور تا زيست شناسي بخوانم... اصولا" در آن برهه از زمان موجود گاگولي بودم كه قسمت اعظم ذهن و فكرم را درس و استرس كنكور پر كرده بود و هر كار غير درسي بدون برنامه ريزي وجدانم را در حدّ مرگ به درد مي آورد و منتظر عقوبت الهي مشابه قوم عاد و ثمود بودم!...
در بحبحه و اوج همين شخصيت گاگول منشانه ، يكي از سرگرميهاي زندگي اين بود كه برويم زيراكسي و جزوه هاي جديد را كپي كنيم... يك روز عصر همراه دوستم رفته بوديم زيراكسي كنار كلاس كنكور براي كپي گرفتن يادم هست مانتوي سبزي تنم بود كه آن موقع وقتي مي پوشيدمش خيلي احساس خوش تيپي مي كردم!... و حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم كه چقدر بيريخت و بدرنگ بوده!... شخصي كه مي خواست جزوه ها را برايمان تكثير كند پسر جواني بود كه به محض اينكه وارد مغازه شديم، دوستم آرام گفت: "چقدر شبيه تام كروزه!"... من داشتم يواشكي نگاهش مي كردم كه پسر سرش را بالا آورد و گفت:" چه مانتوي خوشرنگي!"... از نگاهش خوشم نيامد ولي با اين وجود خوشحال شدم!... اما از آنجا كه بسيار ننر و لوس بودم پشت چشمي نازك كردم و گفتم: "مرسي..." و سعي كردم قيافه بگيرم!... كارمان كه تمام شد پسر پرسيد:" داريد براي كنكور درس مي خونيد؟"... دوستم فوري جواب مثبت داد و من همچنان در قيافه بودم! و زود از مغازه بيرون آمدم... از آن روز به بعد ما حتما" هر چند روز يك بار جزوه هايي براي زيراكس گرفتن پيدا مي كرديم! و سري به آن مغازه و پسرك كه اسمش شده بود تام كروز مي زديم... كم كم فهميديم كه تام كروز دانشجوي سال اول مهندسي شيمي است و شمالي و آن زيراكسي هم مغازهء عمويش است...البته تمام اين اطلاعات به مدد فعاليتهاي دوستم حاصل شد كه اصولا" آدم سر و زبان دار تري از من بود وگرنه من كه كماكان قيافه مي گرفتم و مثلا" كسي را نمي ديدم!... يك روز كه كلاسم دير شده بود داشتم مي دويدم به سمت مؤسسه كه تام كروز جلويم ظاهر شد و يكي از همان برگه هاي معروف آن دورانها كه رويش يك شماره تلفن و اسم نوشته بود به من داد و جمله معروف :" باهات كار دارم بهم زنگ بزن!" را تكرار كرد... من سعي كردم بسيار بي تفاوت برگه را بگيرم و گفتم:" فكر نمي كنم!"... به محض اينكه وارد كلاس شدم برگه را نگاه كردم اسمش بود: شهاب!... چند روز گذشت و من زنگ نزدم... يك روز دوباره در راه كلاس سر راهم سبز شد و گفت:" زنگ نزدي خانوم دكتر!"... اولين كسي بود كه مرا خانوم دكتر صدا كرد و در آن زمان از شنيدنش قند توي دلم آب شد!... ولي باز هم به روي خودم نياوردم و گفتم:" من درس دارم! واسه اين كارا وقت ندارم!"... واي كه چقدر لوس و احمق بودم! ... اگر جاي پسرك بودم به چنين دختر لوس و بي مزه و مغروري با آن مانتوي مسخره و ابروهاي پرپشت نگاه هم نمي كردم!... اتفاقات اينچنيني باز هم تكرار شد... ديگر عادتم شده بود كه سه بار در هفته تام كروز را ببينم و با بي محلي جوابش را بدهم و ناز كنم و او هم خسته نشود و باز صدايم كند خانوم دكتر!... يك بار هم برايم نامه اي داده بود پر سوز و گدازولي گلايه آميز كه يادم هست آخرش نوشته بود: " چند سال بعد كه دكتر شدي يادت بياد كه آق مهندسي بود هنوز خانوم دكتر نشده قبولت داشت و تو تحويلش نگرفتي!"...خنده ام گرفت كه خودش را آق مهندس خوانده بود، تصميم گرفتم كمي مهربانتر شوم اما يك روز كه از جلوي زيراكسي رد مي شدم ديدم كه مهندس تام كروز با دختري كه اتفاقا" خيلي هم خوشگل بود گرم صحبت است و از ظواهر امر پيدا بود كه حرفهايشان چيزي فراتر از گفتگوي مشتري مدارانه است!... من پررو پررو از ديدن اين صحنه عصباني شدم و طلبكارانه قهر كردم و ديگر چند برابر قيافه مي آمدم!... تام كروز چند روز بعد آمد و بهانهء قديمي دختر خاله ام بود و اين صحبتها را آورد اما كارگر نيفتاد و من مغرورتر از اين حرفها بودم!... سه ماه تابستان و كلاس كنكور من تمام شد و ديگر كم كم تام كروز و قصه اش كم رنگ و كم رنگتر شد، تا از يادم رفت...
دلستر توت فرنگي را هنوز باز نكرده بودم كه از اورژانس زنگ زدند بيمار HIV مثبت با پنوموني شديد(عفونت ريه) داريم... بيمار پشتش به من بود و به سختي نفس مي كشيد... سلام كردم و گفتم كه صاف بخوابد... به سختي حركت كرد و برگشت... تهِ تهِ نگاهش برايم آشنا بود... مرد جواني با پوست زرد رنگ و صورت لاغر و گونه هاي فرو رفته كه هيچ شباهتي به تام كروز نداشت اما نگاهش مرا پرتاب كرد به چهارده پانزده سال پيش و زيراكسي كوچك كنار كلاس كنكور... مدتي طول كشيد تا به خودم مسلط شدم و معاينه اش كردم... در طول مدت معاينه سنگيني نگاهش را كاملا" احساس مي كردم اما خود را به نديدن مي زدم ولي اين بار نه به خاطر قيافه گرفتن بلكه دوست نداشتم در اين وضعيت بشناسدم و بفهمد كه شناختمش... تام كروز خوش تيپ آن روزها تبديل شده بود به يك معتاد تزريقي HIV مثبت زار و فرتوت كه نمي توانست درست نفس بكشد... دلم گرفته بود... داشتم دستور دارويي اش را مي نوشتم كه نفس نفس زنان و بريده بريده گفت:" من كي بهت گفتم؟ بالاخره خانوم دكتر شدي!"... لبخند زدم و گفتم:" زود خوب ميشي آقاي مهندس!"...يكي از غمناكترين دلسترهاي توت فرنگي زندگي را باز كردم و فكر كردم اين اولين لبخندم بود به كسي كه زودتر از همه به من گفت خانوم دكتر!

۱۲ نظر:
نمیتونم بگم تا چه حد تحت تاثیر قرار گرفتم آلبا..
خیلی سخته..خیلی..
آلبا جان خيلي دردناك و متاثركننده بود.
براي اين كه بحث عوض بشه بگم كه شما هيچ وقت آقاي مهندسها رو تحويل نمي گيريد! ببين عاقبتشون اين ميشه!
Salaam
Wow, dear Alba what did you do???? As usual so eager and excited I started to read your current post. Took pleasure of your writing….. so fluent, smooth, frank and also, this time with a little bit different narrative style…. had a good sense since the experiences were so familiar and pushed me to many years ago…..but my dear Alba, I didn’t have even the tiny guess of this kind of ending. It was so touching and painful. Yes, it discloses another significant bitter setback of young generation, but the story at the back and the senses that you transfer were so…. depressing. Thank you for sharing. We all need this sort of tinkling.
سلام آلبای عزیز مثل همیشه زیبا نوشتی !! دیگه مطمئن شدم که قلمت من رو سحر میکنه!!
در ضمن کامنت گذاشتن برات واقعا جرپزو اعمال شاقه محسوب میشه!!!3 ساعته دارم اسم رو مینویسم قبول نمی کنه
دکتر مینا
اوه!
چه داستانی!
قصه ی ما چی میشه؟ خدا می دونه!
خیلی ناراحت کننده بود. اصلا یه حالی شدم :(
واقعا که دنیا خیلی کوچیکه...
آه.... چقدر تلخ بود آلبا
خیلی تلخ
دلم گریه میخووووووووواد
چه قصهء تلخییییییی
وحشتناک بود خانوم دکتر
به این آخرها که داشتم میرسیدم هی پیش خودم خدا خدا میکردم درست حدس نزده باشم
آلبا جان چقدر روان و خوب مي نويسيو به خانوم دكتر نويسنده هم فكر كن
ولي چه دنياي بدي داريم چه قصه تلخي داشت
نميدونم كامنتم نرسيد يا تاييد نشد!
به هر روي:
غم انگيز بود مثل تراژدي و اندكي پيش بيني پذير مثل رمانهاي چارلز ديكنز و تلخ مثل خود زندگي....
سلم آلبای عزیز...
زیبا بود. و البته تلخ..
اما یک کم آدم را یاد فیلم فارسی ها می اندازه...
خودت خوبی؟
چی شده اینجا؟!
ارسال یک نظر