روزگاري نوشته بودم كه من سالهاست هر روز تكه اي از كودكيم را جايي جا مي گذارم بي آنكه بدانم و بفهمم و روزي گم شدنش را به خاطر مي آورم كه ديگر هم دير شده و هم دور... و امروز بايد بگويم كه من هر روز تكه اي از كودكيم را گوشه اي پيدا مي كنم و حريصانه به آن چنگ مي زنم و لجوجانه مي خواهم لباسش كنم و با تمام تنگي و كوچكي به تن كنم و با آن بدوم و بچرخم و روي چمنها غلت بزنم... حتي همان روزي هم كه از جا ماندن تكه هاي كودكي مي نوشتم، مي دانستم اما نمي گفتم كه آن اصليترين تكه ها را جاي امني توي جيب مخفي جادار پيراهن بزرگساليم پنهان كرده ام... نگفته بودم كه اين همه گشادي پيراهن بزرگسالي سخت آزارم مي داد و من هر چند ياد گرفتم كه با مهارت بي آن كه براي چشمان تيزبين تشخيص دادني باشد، كمي از اين ور و آن ورش را درز بگيرم تا بفهمي نفهمي تنگتر شود و به قامت تر، باز هم احساس مي كردم كه پيراهن عاريتي به تن دارم كه براي من دوخته نشده... من نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي كه با رژلب لبخند مي زني و با جديت از پشت عينك نگاه مي كني و با حرارت ميان عده اي آدم جديتر از خودت بحث علمي مي كني، و تكه هاي بيقرار كودكي توي همان جيب مخفي ولوله كرده اند و مي خواهند خودشان را پرتاب كنند بيرون... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود در لباس پزشك مدام گوشي را اين طرف و آن طرف جابجا كني و توي پرونده بيماران اُردرهاي بالا بلند بگذاري و پايش را مهر كني وقتي خودت فقط كودك مريضي هستي كه بايد قاشق قاشق سوپ دهانش بگذارند... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود عادت كرده باشي هر روز موهايت را با يك زاويه خاص كج كني و چند تار موي سپيد تازه را حاضر غايب كني و در همان حال دلت بخواهد اسپرانزا باشي و بافتهء بلند گيسوانت را از پنجره آويزان كني تا ناجيت از قلعهء محصور تنهاييها شود...نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي مي بيني فلان خانمي كه كمي چاق است و موهايش را يك رنگ عجيب و غريب زده و يك روسري گلدار پوشيده و يك دستش در دست كودكي است كه تا مدرسه همراهيش مي كند و دست ديگرش يك زنبيل پر از كرفس و هويج ، همسن توست و تو هنوز دلت بخواهد دامن حرير بپوشي و كنار پنجره دراز بكشي و سيب ترش گاز بزني و كتاب بخواني... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود مجبور باشي براي تمام رابطه ها ارتباط علت و معلولي پيداكني و در تعريف شدنيها بگنجانيشان، اما يك جايي آن تو توها كودكي باشد كه بي دليل دوست مي گيرد و بي علت دوست مي دارد و بي تعريف نزديك مي شود... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود و حالا مي گويم كه خيلي سخت مي شود... واقعا" سخت مي شود... اما خب مي شود نشست گوشهء يك تاب و آرام آرام بالا رفت و بالا رفت تا رسيد به قله هاي هميشه برفي نقاشيها...رسيد به شعاعهاي يك در ميان كو چك و بزرگ خورشيد... به خداي توي آسمان نقاشي... و مي شود تكه هاي بي قرار كودكي به زور چپانده در جيب مخفي را قدري آرام كرد... اما از همه سخت تر آن است كه تو بخواهي رژ لب و عينك بزني وپزشك باشي و بحث علمي كني و خانه دار باشي و تارهاي موي سپيدت را چك كني و فلش علت و معلول رابطه ها را پررنگ كني و در عين حال با حفظ سِمَت و تحت شرايط خاص كودكي كني... و اين از همه سخت تر است زيرا كه كودكي كردن يعني بي شرط بودن... از همه سخت تر است كه بايد باورت شود داري كودكانه كودكي مي كني و اين لباس بيش از هميشه برايت تنگ شده....
۲/۰۷/۱۳۸۹
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۱۰ نظر:
سلام آلبا
چرا این روزها اینقدر خسته ای؟ ):
مثل همیشه چقدر قشنگ گفتی از کودکانه کودکی کردن و اینکه باید رژلب بزنی و عینک بزنی و بحث علمی کنی......
Thanks, not in a mood to put comment, just want to let you know, enjoyed lot and you pointed out the inner child in a super realistic way. Take care Alba jan.
حالا با اين اوصاف ...اگه طوري ميشد كه بتوني بچه بشي ...حاضر بودي؟مي خواستي تمام موقعيت ومقام الانتو وتلاشي رو كه براي رسيدن بهش كشيدي...رو به بهاي كودكي دوباره بفروشي ...
والا من كه شونوزده سالمه حاضر نبودم كه برگردم...حالا شايد وقتي بزرگتر شدم ورق برگرده!
گويا بلاگر از رو رفت پياممو قبول كرد! حالا تو قبولشكن!
آلبا جان اين شايد صدمين دفعه باشد كه كامنت ميگذارم نمي دانم اين يكي درست مي شود يا نه ولي من هم چون مانند خودت هنوز كودكانه سماجت مي كنم همين طور ادامه مي دهم شايد اين سيستم مزخرف از رو برود.
البا جانم تو بلد نيستي كودكي كني! خودت را رنج نده اگر بلد بودي وضع من اين نبود!
چه ربطي داشت ها؟
من واقعا اين يادداشتو دوست دارم
آلبا جوني وبلاگت خراب شده! اين صفحه نظرها چند روز بود باز نميشد! اعصاب برا آدم نمي ذاري كه دخترم :)))
خيلي قشنگ نوشتي خانوم خوشگله جمله جمله شو درك كردم و خودم خيلي احساسشون مي كنم. تازه آلبا يادته خودت مي گفتي feeling age مهمه؟ feeling age من و تو هم كه از ده بالا نمي ياد:))))))))))))
خوبه! یعنی بد نیست !
مدتي سفر بودم ولي با اين حال هر روز اين صفحه را چك مي كردم اما نمي توانستم نظر بدهم. يك مطلبي را بايد بگويم كه شما به ظرافت تمام و بزرگانه ما را با نوشتن صافتان به دنياي كودكي مي بريد مطمئن باشيد كه اگر خودتان در اين دنياي كودكانه نبوديد نمي توانستيد به اين خوبي ما را راهي انجا كنيد!
ارسال یک نظر