۸/۲۹/۱۳۸۷

در گرماگرم ايام

روزهای پاییزی زندگی من امسال تابستانی شده!... صورتم گر می گیرد از هرم داغ نفسهای تبدار... گرمم می شود از حرارت نگاههای پرسشگر و دردآلود بیهوده امیدوار... دستانم عرق می کند و داغ می شود هنگام ورود سوزن ضخیم داخل مغز استخوان بی کفایت دخترک زیبا... وای! اصلا" بی خیال!..... باز احساساتی بازیهایم گل کرد و حرفهای تکراری ناخوشایندم آغاز شد!.... اصلا" روزهای سرد پاییزیم تابستانی شده چون گرمم می شود هنگام مزه مزه کردن قهوه مطبوع و دل انگیز داغ چشمان تو ... گرمم می شود هنگام شنا کردن در میان امواج آرام حرارت شعله های دلچسب آتش برای خاتمه دادن به خستگیهای یک روز شلوغ پرهیاهو... تمام وجودم گرم می شود از پر زدن و اوج گرفتن در آسمان صداهای گرم و نواهای روح نواز دلخواه... اصلا" تلفیق همین گرماهای خوشایند و ناخوشایند پاییز تابستانی من است که روزهایم را دوست داشتنی و معتدل کرده... و بهار و تابستان و پاییز را یکجا برایم هدیه آورده... و مرا به آنجایی رسانده که باور کرده ام خوشی و خوشبختی جایی لابلای همین گرمیهاست... درک و باور و غوطه ور شدن در شادیها و لذتهای کوچک است که مهیایمان میکند برای شادمانی بزرگ... من دیگر تلاش می کنم تا باورم شود که خوشبختم وقتی میرسم به نهایت درک طعم شکلات تلخ تلخ همراه با چایی داغ داغ... خوشبختم آن زمان که به کودک ماشین جلویی با لبخند چشمک میزنم و او در پاسخم دست تکان می دهد و به همین راحتی اعلام دوستی میکند... خوشبختم هنگامی که از قصد راهم را کج می کنم تا بر روی برگهای خشکیده قدم گذارم و صدای خش خششان حالی به حالیم کند... خوشبختم وقتی آدمهایی پیدا می شوند که بی دلیل دوستشان دارم مثل پیرمرد بداخلاق سوپر محلمان که در پاسخ هر سوالی انگار دلش می خواهد یک دل سیر کتکت بزند!... مثل نگهبان تپل بیمارستان که همزمان با بالا رفتن میله جلوی در برای رد شدن ماشین کلاهش هم بالا می رود و از بالای عینک نگاه میکند و لبخند میزند... مثل پیرزن خنده رویی که نمی شناسمش ولی تقریبا" هر روز میبینمش که زنبیل به دست نمی دانم برای کور کردن چشم کدام بازار صبح به آن زودی راهی میشود و دیگر عادتم شده که سلامش دهم... و باز خوشبختم وقتی آدمهایی هستند که با دلیل دوستشان دارم و یاداوری داشتنشان دلگرمم میکند...
هرچند حرارتهای نامطبوع و اختناق آور سرم را گرم می کند با چراهای بی پاسخ و خواستنهای خارج از قدرت... امّا تحمل و شاید توان بیشتر خواهد شد با آغوش گشودن به سمت شادیهای نازک و طرد و لطیف و ظریفی که اگر نشتابی و درنیابی آسان چونان سبکترین قاصدکها همسفر باد خواهند شد...

ناتانائیل! زخمها نشان آن است که دردی در گذشته واقعیت داشته... و شاید تمام شادیهای گذشته توهم و رویایی بیش نباشد که نشانی از خود بر جای نمی گذارد... تو به من بگو کدام بهتر است رویا یا واقعیت؟...

۸/۲۲/۱۳۸۷

سوره صبر!

هر روز که بیدار میشوم، تصمیم میگیرم که آن روز را از آن خود کنم. راه و رسمش را بلد نیستم... نمی دانم آیا می شود روزی را شش دانگ سند به نام زد و با خیالی آسوده نفس کشید و قدم برداشت و هر کس و ناکسی که ادعای مالکیت کرد را با روکردن افتخار آمیز سند غافلگیر کرد و حجم عظیم ادعایش را به باد فنا داد...
نمی دانم می شود یک روز تمام و کمال برای من باشد؟... روزی که در آن نه متهم باشم و نه شاکی و نه وکیل و نه حتی ناظر بی طرف ، روزی که در جایگاه قاضی عادل باشم و یا اجرا کننده حکم همان قاضی کذایی بی هیچ دل سوختنی و بدون ذره ای رحم و مروت!... روزی که شاهد نباشم نگاه عاقل نمای عالیجنابان را که در باور خیالی دروغین خود چشمان خسته و دردمند رعیت مآبان را سفیه می پندارند... روزی که در بازار مکاره پر هیاهو و ازدحام مثقالی شکر در دکان عطار پیر پیدا شود و شیرین کامم کند... روزی که نوشداروفروش حیله گر برای خام کردنم مدام به جان نداشته سهراب قسم نخورد... روزی که برق خاتم چند قیراتی آنقدر چشمها را خیره نکند که هر بیهوده لافی را سلیمانی بیانگارند... جانماز آب نمی کشم که تمام نمازهای نخوانده ام انتظار خشک شدن جانمازهای آب کشیده پهن شده در آفتاب را میکشد!...

ناتانائیل! قسم به جان همه کسانی که ایمان آورده اند! بگو آیا فردایی خواهد آمد که من رستگارش باشم؟!!