۸/۲۲/۱۳۸۷

سوره صبر!

هر روز که بیدار میشوم، تصمیم میگیرم که آن روز را از آن خود کنم. راه و رسمش را بلد نیستم... نمی دانم آیا می شود روزی را شش دانگ سند به نام زد و با خیالی آسوده نفس کشید و قدم برداشت و هر کس و ناکسی که ادعای مالکیت کرد را با روکردن افتخار آمیز سند غافلگیر کرد و حجم عظیم ادعایش را به باد فنا داد...
نمی دانم می شود یک روز تمام و کمال برای من باشد؟... روزی که در آن نه متهم باشم و نه شاکی و نه وکیل و نه حتی ناظر بی طرف ، روزی که در جایگاه قاضی عادل باشم و یا اجرا کننده حکم همان قاضی کذایی بی هیچ دل سوختنی و بدون ذره ای رحم و مروت!... روزی که شاهد نباشم نگاه عاقل نمای عالیجنابان را که در باور خیالی دروغین خود چشمان خسته و دردمند رعیت مآبان را سفیه می پندارند... روزی که در بازار مکاره پر هیاهو و ازدحام مثقالی شکر در دکان عطار پیر پیدا شود و شیرین کامم کند... روزی که نوشداروفروش حیله گر برای خام کردنم مدام به جان نداشته سهراب قسم نخورد... روزی که برق خاتم چند قیراتی آنقدر چشمها را خیره نکند که هر بیهوده لافی را سلیمانی بیانگارند... جانماز آب نمی کشم که تمام نمازهای نخوانده ام انتظار خشک شدن جانمازهای آب کشیده پهن شده در آفتاب را میکشد!...

ناتانائیل! قسم به جان همه کسانی که ایمان آورده اند! بگو آیا فردایی خواهد آمد که من رستگارش باشم؟!!

هیچ نظری موجود نیست: