گاهی دلم برای چیزهای عجیب و غریب تنگ می شود!... مثل ۹:۳۰!! ... و روند تکراری و همیشگی زود خسته و دلزده ام می کند، مثل ۶:۳۰ صبح که روزهاست بر روی ساعت موبایلم جاخوش کرده و با اینکه می بیند هر روز snooze خواهد شد و من ده دقیقه دیرتر دعوتش را اجابت خواهم کرد، همچنان خوش قول و وفادار است...
گاهی دلم می خواهد فراموش کنم دلیل اصلی حضورم را در مکانی خاص.... شاید هم نه! گاه در اوج تمرکز و بحبوحه کار اصلی ناگهان حس می کنم چقدر کارهای به ظاهر فرعی و پیش پا افتاده مهمتر و باارزشترند... وقتی در یک بیمارستان بزرگ راه می روی، روپوش سفید هم که تنت باشد، امکان ندارد آدمهای رنگارنگ و جور وا جور از تو آدرسی نپرسند... بخشهای مختلف... رادیولوژی... آزمایشگاه و... دیگر کاری ندارند که تو شتابزده هستی و دیرت شده یا سر ساعت باید در فلان کنفرانس باشی... و من گاه گاه در اوج عجله و شتاب دلم می خواهد دست لرزان بعضی از این آدمهای رنگارنگ خسته چروکیده را بگیرم و پا به پای قدمهای کند و آرامشان تا خود خود مقصد همراهشان باشم.... و خیلی وقتها آلبای خرافاتی عامی درونم بیدار میشود و حس می کنم دعاهای زیرلبشان در باب عاقبت به خیری و سفیدبختی! خیلی بیشتر از جدیدترین مقاله ژورنال کلاب آن روز به دردم می خورد!!
گاهی دلم خوش است به بی خیالیهای شیرین گاه به گاهی که با شادمانی به استقبالشان می روم... مثل کشیک دیشب که پس از دو CPR ( احیای قلبی ریوی: همون ماساژ قلبی و شوک و این صوبتا!) ناموفق خسته کننده که تا ۳ صبح طول کشید... جای آنکه نگرانی و استرسم را از گزارش صبحگاهی صبح فردا - که به دادگاه صحرایی می ماند! - پاسخ دهم و مشغول درس خواندن شوم، ترجیح دادم پس از قدم زدن در حیاط قدیمی بیمارستان که در آن ساعت شب در کمال ناباوری برایم نشانی از طراوت ازلی داشت، تا خود صبح تخت بخوابم!... و نتیجه اش این شد که در جلسه گزارش صبحگاهی وقتی استاد بزرگ در کمال جدیت پرسید طول درمان آنتی بیوتیکی اندوکاردیت تحت حاد در بیمار دریچه مصنوعی چقدره؟، من بعد از دادن یک پاسخ غلط با نهایت خونسردی و دروغ چرا! شرمندگی گفتم: هر چی شما بفرمایید استاد!!!
ناتانائیل! برای "زخم" هایی که جای سه حرف هزاران حرف دارد، مرهمی می خواهم... زخمهای هزار حرفی زخم کوچک سه حرفیم را آتش می زند....
گاهی دلم می خواهد فراموش کنم دلیل اصلی حضورم را در مکانی خاص.... شاید هم نه! گاه در اوج تمرکز و بحبوحه کار اصلی ناگهان حس می کنم چقدر کارهای به ظاهر فرعی و پیش پا افتاده مهمتر و باارزشترند... وقتی در یک بیمارستان بزرگ راه می روی، روپوش سفید هم که تنت باشد، امکان ندارد آدمهای رنگارنگ و جور وا جور از تو آدرسی نپرسند... بخشهای مختلف... رادیولوژی... آزمایشگاه و... دیگر کاری ندارند که تو شتابزده هستی و دیرت شده یا سر ساعت باید در فلان کنفرانس باشی... و من گاه گاه در اوج عجله و شتاب دلم می خواهد دست لرزان بعضی از این آدمهای رنگارنگ خسته چروکیده را بگیرم و پا به پای قدمهای کند و آرامشان تا خود خود مقصد همراهشان باشم.... و خیلی وقتها آلبای خرافاتی عامی درونم بیدار میشود و حس می کنم دعاهای زیرلبشان در باب عاقبت به خیری و سفیدبختی! خیلی بیشتر از جدیدترین مقاله ژورنال کلاب آن روز به دردم می خورد!!
گاهی دلم خوش است به بی خیالیهای شیرین گاه به گاهی که با شادمانی به استقبالشان می روم... مثل کشیک دیشب که پس از دو CPR ( احیای قلبی ریوی: همون ماساژ قلبی و شوک و این صوبتا!) ناموفق خسته کننده که تا ۳ صبح طول کشید... جای آنکه نگرانی و استرسم را از گزارش صبحگاهی صبح فردا - که به دادگاه صحرایی می ماند! - پاسخ دهم و مشغول درس خواندن شوم، ترجیح دادم پس از قدم زدن در حیاط قدیمی بیمارستان که در آن ساعت شب در کمال ناباوری برایم نشانی از طراوت ازلی داشت، تا خود صبح تخت بخوابم!... و نتیجه اش این شد که در جلسه گزارش صبحگاهی وقتی استاد بزرگ در کمال جدیت پرسید طول درمان آنتی بیوتیکی اندوکاردیت تحت حاد در بیمار دریچه مصنوعی چقدره؟، من بعد از دادن یک پاسخ غلط با نهایت خونسردی و دروغ چرا! شرمندگی گفتم: هر چی شما بفرمایید استاد!!!
ناتانائیل! برای "زخم" هایی که جای سه حرف هزاران حرف دارد، مرهمی می خواهم... زخمهای هزار حرفی زخم کوچک سه حرفیم را آتش می زند....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر