۷/۱۰/۱۳۸۷

باز اين دل سرمستم ديوانه آن بند است...

نمي دانم اين خوب است يا بد... نمي دانم آرامش است يا تنش... نمي دانم حال است يا قيل و قال... نمي دانم عادت خواهد شد يا ندامت... و نمي دانم پايانش فصل است يا وصل... تنها مي دانم كه آنقدر درگير و دار روزها و شبها غرقم و آنقدر مشغول و گرفتار كه تمام دغدغه هاي نازك ديروزيم از شرم ترك خوردند و فروريختند و از فرط سبكي در برابر سنگيني دردهاي بي كران دود شدند و پنهان در ناكجاي بالادست...
مي دانم كه اين روزها ديگر هرگز براي شاخه شكسته بامبو فكر انقلاب به سرم نخواهد زد... اين روزها دوباره دلم مي خواهد براي رسيدن پلاكت به دختر رنگ پريده خسته زمين و زمان را به هم بريزم... اين روزها اگر خيال انقلابي هم باشد براي رسيدن مك كين به اوباما نيست... براي نفسهاي تند تند و صورت كبود مرد لاغر روستاييست... براي آرام كردن خطوط خشن و پرتلاطم نوار قلب مادر سه فرزند خردسال است... براي التيام بخشيدن التهاب جوان آهنگري است كه نبض تند و پرشتابش گوياي حرارت درون پر از آرزويش است... براي چشمهاي نگران ، دستان مرطوب تبدار ، قلبهاي ناآرام ، نفسهاي بريده ، لبهاي ترك خورده و ناله هاي جگرخراش از سرِ درد...
خدا كند عادت نشود كه اگر چنين شد به يقين روزي ندامت محض خواهد بود... خدا كند قيل و قالش خود حال باشد... و خدا كند خستگيها و بي خوابي و چشمان گودافتاده و فصل جدايي از روزمرگي و تكرار، وصلي شود براي هوشياري و آرامش چشمان خسته از درد بيمار....
این روزها وقتی به پیمانه های سرریز از رنج نگاه می کنم، باورم می شود که دردها و فکرها و دغدغه هایمان هنوز خیلی مانده تا برسد به نقطه اشباع در پیمانه جوشان حلال صبر و تحمل....
این روزها دلم برای خودم زیاد تنگ می شود... برای تو خیلی بیشتر ناتانائیل!

این روزها مجال زیادی برای نوشتن نیست... به اجبار کمتر خواهم نوشت و باز به اجبار کمتر نظر خواهم گذاشت... ولی بیشک می خوانمتان عمیقتر از همیشه...
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

هیچ نظری موجود نیست: