۵/۲۸/۱۳۸۹

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد؟؟

نمي دانم چرا با وجود چشماني که مي سوزد و سَري که سخت سنگيني ميکند و حوصله اي که ديريست از زندگي سر آمده، پتو را کنار زدم و براي خوابي که مدتهاست برايم ناز مي کند، اين بار جاي التماس پشت چشم نازک کردم و در اين فصل لب فرو بستن هواي اينجا نوشتن به سرم زد... از روزهايي که فهميده بودم زمين تنها براي من نمي گردد سالهاست که مي گذرد... و امروز مدتيست که فهميده ام زميني هست که تنها براي من مي گردد!.. نه فقط براي من!... تمام آدمها براي خود زميني دارند که روي آن راه مي روند و نفس مي کشند و اين زمين فقط براي خود ِ خودشان مي چرخد ... من علم هيئت و نجوم و زمين شناسي و هوا شناسي و... درست نمي دانم! اصلا" کاري به هيچ کدامشان ندارم...من مي گويم که روي همين کرهء زميني که اين علوم، امروز برحقش مي دانند و تأييدش مي کنند، به اندازهء تمام آدمها زمين وجود دارد، زمين يا هر اسم ديگري که مي خواهي برايش بگذاري، زميني که براي خودش ماه و خورشيد دارد... زميني که براي بعضي تندتر مي چرخد و براي بعضي آرامتر... زميني که شب و روزش نظم و ترتيب ندارد، در فصلهايش هميشه بهار بعد از زمستان نيست و تابستان و پاييز اين وسط مدام جا عوض مي کنند، زميني که قوانين طبيعيش براي هر شخص انحصاريست... بعد خيلي وقتها آدمها به زمين يکديگر رفت و آمد مي کنند، هواي زمين ديگري را نفس مي کشند، به خورشيد زمين ديگري خيره مي شوند و خاکش را لمس مي کنند، خيلي وقتها به اين نتيجه مي رسند که مثلا" زمين خودشان تندتر مي چرخد و گرماي تابستانش دل انگيزتر است و سراسيمه باز مي گردند... خيلي وقتها براي هميشه به زمين ديگري کوچ مي کنند و ساکن مي شوند و زمين خودشان را نگاه مي دارند تا روزي که دلشان براي تنها چرخيدن تنگ شود و هواي زمستانهاي خودشان به سرشان بزند...
روي زمين من مدتيست که ناغافل کسوف مي شود، خورشيد مي گيرد و سياهي سايه مي گستراند، از همين روست که من شب و روزم را گم کرده ام، زمين من براي چرخشش از شب و روز زمين بزرگ! تبعيت نمي کند... گاه در دل تاريکترين شب زدگي ها مهتاب ديوانه ات مي کند و چه بسا ناگهان وقتي که فريفته رقص نورش شدي بي هيچ قاعده اي ناگهان خسوفي سنگين مي آيد و بساطت را نابود مي کند... من روي زمينم تنها نيستم، خوب يادم نيست که اينجا از همان ابتدا از آن من بود يا من متعلق به زمين ديگري بودم که آن را وانهادم و به اينجا کوچ کردم... اما مي دانم که امروز ديگر اينجا زمين من شده و دلبستگيهايي با وجود تمام کسوف و خسوفهاي وقت و بي وقتش مرا پايبندش کرده... من چندين بار به زمين تو سفر کرده ام، درست نمي دانم که شيفتهء چرخش گهواره اي زمينت شدم يا آرامش وجودت برايم يادآور تکانهاي آرام گهواره اي بود... و دقيق نفهميدم که هر بار بهاربود که به روي زمينت پا مينهادم يا هواي نفسهايت بهار را تداعي مي کرد....
و حالا برايم بگو که تو با آرامش گهواره گون وجودت به روي زمين من مي آيي و با نفسهايت هوايش را بهاري مي کني؟، يا من ميان يکي از کسوفها که ناغافل همه جا تاريک مي شود و چشم چشم را نمي بيند لباس شب زدگي بپوشم و به زمين تو بيايم؟، يا اصلا" هر کدام روي زمين خودمان بايستيم و چرخش زمينهايمان را نظاره کنيم شايد يک روز اتفاقي روزگار زمينهايمان را روي يک مدار چرخاند و از کنار هم گذشتيم و براي هم دست تکان داديم...
اصلا" گاهي فکر مي کنم کاش يک شهاب سنگ بزرگ بيايد و برخورد کند به زمين من و تمام اين بالا و پايين ها را صاف و يکدست کند و همهء اين تاريک و روشنها را يکرنگ...



آه ناتانائيل! مدتهاست که به نام نخوانده امت... مدتهاست که ننوشته ام "ناتانائيل" و آرام تکرار نکرده ام " ناتانائيل"... دلم برايت تنگ است... دلم براي خودم که تو را صدا مي کرد تنگ است...

۵/۱۰/۱۳۸۹

آنكه دوستم دارد... آنكه دوستش دارم...

 چرا هيچ كس به من نگفته بود كه وقتي كسي بلد است كه خوب دوستت داشته باشد، روزي مي آيد كه صبح از خواب بيدار مي شوي و مي بيني كه تمام سايه ها رنگي شده اند... توي آينه نگاه مي كني و مي بيني كه چشمانت امروز دارد برق مي زند... روي پوستت دست مي كشي و سلولهاي سرشار از زندگي بر انگشتانت بوسه مي زنند... روح در تو دميده مي شود... زنده مي شوي... زندگي مي كني... انعكاس برق چشمانت مي افتد روي سايه هاي رنگي و تك تك سلولهايت انگشتانت را مي كشد به سوي آنجا كه ياد بگيري خوب دوستش داشته باشي...و درست همان نقطه اي كه تصميم گرفته اي  جاي تمام روزهايي كه سرت را روي بالش فشار داده اي و سكوت كرده اي، جاي تمام روزهايي كه بغض كرده اي، خنديده اي، نفس كشيده اي و چشم بسته اي، تمام زندگيت را برايش حرف بزني... درست همان نقطه مي شود اوج دوست داشتنت و تمام حرفها... تمام كلمه ها...و تمام زندگيت در برابرش  ناچيز مي شود... تو سكوت مي كني و او كه بلد است خوب دوستت داشته باشد معناي سكوتت را لمس مي كند كه سكوت پيش از طوفان است يا سكوت پر تنش بعد از بي قراري... كسي به من نگفته بود كه مراقب سكوتهايم  باشم در برابر كسي كه خوب بلد است دوستم داشته باشد...
پس به شما مي گويم كه اگر روزي آنقدر خوشبخت بوديد كه  از خواب بيدار شديد و چشمهايتان برق زد و سايه هاي رنگي دورتان را گرفت و روح در شما دميده شد... بدانيد كسي خوب بلد است دوستتان داشته باشد، فقط هواي سكوتهايتان را داشته باشيد و مثل من نگوييد كه كسي به شما هشدار نداده بود...