۵/۱۰/۱۳۸۹

آنكه دوستم دارد... آنكه دوستش دارم...

 چرا هيچ كس به من نگفته بود كه وقتي كسي بلد است كه خوب دوستت داشته باشد، روزي مي آيد كه صبح از خواب بيدار مي شوي و مي بيني كه تمام سايه ها رنگي شده اند... توي آينه نگاه مي كني و مي بيني كه چشمانت امروز دارد برق مي زند... روي پوستت دست مي كشي و سلولهاي سرشار از زندگي بر انگشتانت بوسه مي زنند... روح در تو دميده مي شود... زنده مي شوي... زندگي مي كني... انعكاس برق چشمانت مي افتد روي سايه هاي رنگي و تك تك سلولهايت انگشتانت را مي كشد به سوي آنجا كه ياد بگيري خوب دوستش داشته باشي...و درست همان نقطه اي كه تصميم گرفته اي  جاي تمام روزهايي كه سرت را روي بالش فشار داده اي و سكوت كرده اي، جاي تمام روزهايي كه بغض كرده اي، خنديده اي، نفس كشيده اي و چشم بسته اي، تمام زندگيت را برايش حرف بزني... درست همان نقطه مي شود اوج دوست داشتنت و تمام حرفها... تمام كلمه ها...و تمام زندگيت در برابرش  ناچيز مي شود... تو سكوت مي كني و او كه بلد است خوب دوستت داشته باشد معناي سكوتت را لمس مي كند كه سكوت پيش از طوفان است يا سكوت پر تنش بعد از بي قراري... كسي به من نگفته بود كه مراقب سكوتهايم  باشم در برابر كسي كه خوب بلد است دوستم داشته باشد...
پس به شما مي گويم كه اگر روزي آنقدر خوشبخت بوديد كه  از خواب بيدار شديد و چشمهايتان برق زد و سايه هاي رنگي دورتان را گرفت و روح در شما دميده شد... بدانيد كسي خوب بلد است دوستتان داشته باشد، فقط هواي سكوتهايتان را داشته باشيد و مثل من نگوييد كه كسي به شما هشدار نداده بود...