۴/۱۹/۱۳۸۹

از روزهايي که دزدانه تو را نفس کشيدم...

شايد امروز زمان آن باشد كه برايت اعتراف كنم نگاه كنجكاو من سطر سطر هر برگ آن سررسيد كوچك خاكستري را بارها و بارها قاپيد و كاويد و زير و رو كرد... همان روزهايي كه نگاه من كوچولوي دزدي بود كه بي اجازه پا به خصوصيترين حريم انديشهء تنهاييهاي تو مي گذاشت... همان روزهايي که صبحهاي تابستانش دستان کوچک ده دوازده سالهء من چشمان مهربان تو را دور مي ديد و از ميان اشياء خاطره انگيز کمد کوچک کنار تخت که شايد تنها ملک خصوصي تو در خانه بود سررسيد خاکستري را ناجوانمردانه بيرون مي کشيد و تمام احساسات شبانه ات را هزار بار لمس مي کرد و مي بوييد و تو را ذره ذره کشف مي کرد... من در ميان همان نوشته هاي آبي پراحساس تو قد مي کشيدم و بزرگ مي شدم... ذهن ده دوازده سالهء من از ميان اشعار زيباي حافظ و سعدي و مولوي و شاملو و فروغ و اخوان ثالث حاشيه نوشت دفتر بي همتاي تو پر مي گرفت و شاعر مي شد... من يواشکي تو را مي خواندم و يواشکي کلمه به کلمه دست خطت را نوازش مي کردم و مي بوسيدم... يواشکي گريه مي کردم و يواشکي ذوق مي کردم و مي خنديدم... من يواشکي  تحسينت مي کردم  و دزدانه دست مي کشيدم روي تمام لطافت زنانه ات... احساسات مادرانه ات ... باورهاي خدشه ناپذيرت... و خستگيهاي بي پايانت...  و ظهر که خسته از کار باز مي گشتي خانه و بي هيچ ابراز دردي کدبانو تر از هر کسي مشغول مي شدي ، من  آرام به بهانهء کمک کنارت مي ايستادم و تو را مي بوييدم... آرام به دستانت که تمام رازهاي ديشبش را خوانده بودم نگاه مي کردم و چقدر مقاومت مي کردم که بوسه بارانشان نکنم مبادا تو مشکوک شوي و دستم رو شود برايت... من يواشکي روي رد پاي اشکهاي شبانه ات دست مي کشيدم و فردا متعجب از لبخند پر سخاوتت بغض گلويم را مي فشرد...
من بزرگتر مي شدم و همچنان دزدانه و ناجوانمردانه کشفت مي کردم... دخترک پانزده سالهء تو يواشکي مي فهميد که دفتر خاطرات فانتزي مسخره اش را خواندي و غرق اعتماد به نفس مي شد از آن همه فهميدن خوبت و با اطمينان فردا سر روي دامنت مي گذاشت و برايت اعتراف مي کرد... دخترک پانزده سالهء تو دزدانه به ذهن مي سپرد که چطور اين همه بادرايت باشد و چطور اين همه نکته سنج  و چطور اين همه مهربان و عاشق... اما شايد به تاوان همان دزدانه کاويدنها هيچ وقت چون تو لايق نشد که نشد...
دخترکت يواشکي تو را مرور مي کرد و يواشکي عاشقت بود و يواشکي برايت بوسه مي فرستاد... دخترکت هر روز جاي پاي زمان را دنبال مي کرد از ميان تاريخهاي بالاي هر صفحهء سر رسيدت و مي رسيد به چشمان خوش حالت مهربانت و دلش مي گرفت از چينهاي ظريفي که هر روز بيشتر مي شد... از ميان تاريخها مي گذشت و سر مي گذاشت و بو مي کشيد موهاي خوش عطر مشکيت را و با بغض مي شمرد تارهاي سفيدي که ميان آنها جا خوش کرده بود...
دخترکت امروز اعتراف مي کند به دزدانه حرف به حرف خواندنت... به دزدانه شناختنت...  به دزدانه پرستيدنت... به دزدانه دوست داشتنت... و آرزو مي کند اگر روزي مادر شد چون تو اين همه بزرگ باشد و اين همه خوب بلد باشد بزرگ کردن را...
کاش تو هم روزي اينجا را يواشکي بخواني... يواشکي مرورم کني ... يواشکي در دلت به دخترکت حق بدهي...و يواشکي دست بکشي روي غمهايش.... و يواشکي بفهمي که چقدر دوستت دارد... آن وقت يواشکي...، نه! يواشکي نه! آغوش بخشنده ات را مثل هميشه باز کني تا من سر بگذارم آنجا و دوباره کشفت کنم، ببويمت، ببوسمت، بپرستمت و تو بگويي که تمام نگاههاي دزدانه ام را بخشيده اي... بخشيده اي... بخشيده اي...