۲/۲۵/۱۳۸۹

مرباي توت فرنگي

اینجا نشسته ام و انگشتانم دارد برای تو تایپ می کند... اصلا" این روزها انگشتانم مدام بهانهء تو را می گیرند... بی قرارند و تنها با نواختن برای تو آرام می گیرند... دروغ چرا فقط که انگشتانم نیست!... چشمانم هم این روزها از بس این سو و آن سو در جستجوی تو می روند و مایوس و خسته برمی گردند، مدام داغ می شود و می سوزد و بعد چون بهار هم هست جو زده می شود و رگباری می بارد!... آن وقت تو ببین چه می شود وقتی که آن انگشتان بی قرار بخواهند این چشمان خستهء ملتهب را پاک کنند و تسلا دهند... می شود همان داستان کوری که عصاکش می شود کور دیگر را... وقتی که انگشتهای من بی قرار می شود باید کاری برایشان دست و پا کنم تو که نیستی تا با نوازشت تسکین پیدا کنند و بیاسایند... اگر هم به حال خود بگذارمشان می روند و یکریز برای تو می نویسند، این هم که نمی شود خب! دنیاست و هزاران چشم نامحرم و بیشتر از آن اندیشه های نااهل... باید کاری برایشان دست و پا می کردم تا اندکی از این همه ناشکیبی و هیجان را تخلیه کنند... دیروز ظهر ده کیلو توت فرنگی خریدم!... من در عمرم مربای توت فرنگی درست نکرده ام ولی وقتی که مرد میوه فروش گفت :" اگر برای مربا توت فرنگی می خواهید الان وقتشه!"... من به انگشتانم نگاه کردم و ده کیلو توت فرنگی توی یک جعبهء چوبی خریدم... رسیدم خانه جعبهء توت فرنگی را گذاشتم روی کابینت باز یک نگاه به انگشتانم کردم و یک نگاه به قرمزی شاداب و تازهء توت فرنگیها... همان جا دو سه تا از درشتترین توت فرنگیها را جدا کردم و گذاشتم توی دهانم، نمی دانم چرا ترش و شیرینی خوبشان گلویم را سوزاند و بغضم را تازه تر کرد... انگشتانم یکی یکی برگهای توت فرنگیها را جدا می کرد و می چیدشان توی ظرف کناری... چشمانم به دقت حرکت سریع انگشتان را نظاره می کرد و از فرط حسادت یکریز می بارید، چند قطره اشک که ریخت توی ظرف کناری، انگشتانم انگار که دلشان سوخته باشد چشمهایم را پاک می کردند و اشکم طعم توت فرنگی می گرفت!... باید برای چشمانم هم کاری می کردم.... توت فرنگیها را چند بار شستم و ریختم توی یک ظرف بزرگ آب تا خیس بخورد... کتاب آشپزی را آوردم و صفحهء دستور مربای توت فرنگی را باز کردم، به چشمانم مسئولیت دادم که خوب نگاه کنند و بخوانند و برایم توضیح دهند... چشمانم تار بود... هنوز پردهء اشک جلویش کنار نرفته بود... چند قطره اشک ریخت روی مربای توت فرنگی کتاب آشپزی تا چشمانم راه افتاد و کمی آرام گرفت... چشمانم یادآوری کردند که توی کتاب نوشته برای خوشرنگ شدن مربا باید قابلمه مسی باشد!... گفتم که توی این گیر و دار قابلمه مسی ام کجا بود... قابلمهء استیل را که گذاشتم روی گاز، باز به چشمان نازک نارنجیم انگار برخورد که چرا مسی نیست و چند قطره اشک ریخت توی قابلمه استیل ... صدای چیک چیک برخوردش با سطح فلزی قابلمه خنده دار بود....توت فرنگیها را ریختم توی قابلمه و آب را به دقت همان مقدار که چشمانم به ذهن سپرده بود اضافه کردم دیگر آن چند قطره اشکی که باز اضافه شد به آب توی قابلمه تقصیر من نبود و چشمان بهانه گیرم حق شکایت نداشتند... شکر را اضافه کرده بودم و انگشتانم محکم دستهء ملاقه را گرفته بود و با حرص محتویات قابلمهء استیل را هم می زدند و کف روی مربا را می گرفتند... چند بار چشیدم و هر بار شیرینیش کم بود اینکه از شوری اشکها بود یا تلخی نگاه چشمها که شیرین نمی شد را نه من فهمیدم و نه انگشتانم و چند بار شکر اضافه کردم... تا مربای توت فرنگی آماده شود انگشتانم چند شیشهء خالی آماده کردند و چیدند کنار هم و چشمانم به هر کدام یک قطره اشک هدیه دادند... مربا خوشرنگ شده بود و من و چشمانم به این نتیجه رسیدیم که رنگ مربای توت فرنگی نه به مسی بودن قابلمه بستگی دارد و نه به زمان روی شعله ماندنش... فقط نگاه براق از اشک می خواهد تا شفاف شود و قرمزیش برق بزند...

صبح کمی از مربا را ریختم توی یک ظرف کوچک خوشگل و برای صبحانه گذاشتم سر میز و به آن خیره شدم... کمی از آن را با قاشق برداشتم و آرام آرام مزه مزه کردم، مربا طعم خاصی داشت مخلوطی از شوری اشک و شیرینی عشق و ترشی دلتنگی و تلخی جدایی ... حالا اینجا من مانده ام و انگشتانم که باز بی قرارند و چشمانم که بارانیند و چند شیشه مربای توت فرنگی... حالا تو بگو کی میایی تا باهم مربای توت فرنگی با طعم مخصوص بخوریم ؟



۱۶ نظر:

ایمان گفت...

من تازه دیروز فهمیدم که گریه ی یک دختر یا یک زن با گریه ی یک مرد خیلی فرق دارد!
غمی که پشت گریه ی یک مرد پنهان باشد بسیار عمیق ترست از ...
چون کمیاب تره

آلبا گفت...

جميله جون... خيلي متاسفم كه نظر خوب و دوست داشتني شما رو به اشتباه رد كردم و نتونستم برش گردونم... ممنونم از نگاه هميشه دقيق و حرفهاي قشنگتون... داشتن دوست خوبي مثل شما يك غنيمت بينظيره...


ايمان جان... مرسي از نظرت... من خودم اصلا" ديدن اشك برام سخته چه مرد و چه زن...و در اينكه ديدن گريه مرد دردناكتر و غم انگيزتره چون كمتر پيش مياد شكي نيست... مثل همه حرف زدي پسر خوب!... ولي حتي براي گريه و براي غم هم خوبه كه فراجنسيتي نگاه كنيم!...اشكهاي من كه هميشه جاريند بماند!... ولي ارزش اشك بسته به ماهيت غمه نه زن بودن و مرد بودن...

ایمان گفت...

راستش را بخواهی نه آلبای عزیز
مگر ما در همه جا فراجنسیتی نگاه می کنیم؟ سیستم ارزش گذاریمان را خوب نگاه کن:
روح لطیف زن، مبادا این روح زیبا اندکی خدشه دار شود،دل برگ گلی را بشکنی...
و از آن طرف چه مرد متزلزلی،کمی مرد باش و ...
راستش فکرم از اینجا ناشی شد که:
من گریه ی یک دختر را شبیه گریه ی یک پسر می دونستم،اوج زیبایی و غم می دونستم.اما فکر کردم دیدم فلان دختر که جلوت راحت گریه می کنه به خاطر طبیعتشه، از جنس گریه ی مرد نیست می دونی شاید شبیه کلافگی مرد باشه...
با نگاه فراجنسیتی موافقم اما موافق تر با این حقیقت که نفاوت ها و مسائل ناشی از اون تفاوت ها را نیز بپذیریم.
و البته آلبای عزیز اشک هایت همانند خودت دوست داشتنی و زیبا هستند.

آرمين گفت...

آلبا جان اشكهاي خودت كم بود اشكهاي ما رو هم درآوردي! ببين پس الان يك مرد داره گريه ميكنه و همونطور كه ايمان گفت دل سنگ هم آب ميشه!
گذشته از اين حرفها خيلي قوي بود اين داستان مرباي توت فرنگي واقعا" جاي حسادت داره به مخاطب اين توشته. خوشا به حال و احوالش!
راستي آلبا جان جواب ما رو هم گاهي بدي خدا قبول ميكنه!

شراره گفت...

دخترم دلتنگي براي منو ميگي ديگه! (نيشخند)
من زود ميام باهم مرباي توت فرنگي بخوريم اينقده غصه نداره كه!!!
آلباي ناز من خيلي لطيف نوشتي. براي همين لطافتته كه من دوستت دارم ديگه! بعدشم آلبا هنوزم قبل از اينكه اشكات بياد اول نوك دماغت قرمز ميشه؟!! (چشمك!)

Jamileh گفت...

Salaam, you are most welcome, glad that you read it. Take good care.

ناشناس گفت...

آلباي عزيز من هر موقع وبلاگت را مي خونم باورم نميشه كه اينها رو يك پزشك نوشته باشه. چون خيلي عشق و احساس درش هست.
شايد من اشتباه فكر كنم وليي خيلي بعيده كه يك پزشك بتونه اين قدر ديد حساس و ظريف و لطيفي داشته باشه.
خيلي دوست دارم ببينمت آيا ظاهرت شبيه خانم دكترهاست؟
مي خواستم بگم شما گويا خيلي عاشقيد!

ناشناس گفت...

راستي من اين ايتمهايي كه به اشتراك ميذاري هم خيلي دوست دارم. خيلي خوندني هستند و حس خوبي ميدن. تشكرات فراوان!!!!

نسترن گفت...

ديروز وقتي خوندم بهت خنديديم...ولي امروز سخت تر از تو گريستم!شايد الانم گريه كردم...يكي داره ميميره....

كاش به ما هم مربا ميدادين!

سلمان گفت...

اول از همه بگم که با نظر اول ایمان اصلا موافق نیستم

آلبا... اتفاقی افتاده؟ منظورت از تلخی جدایی چیه؟
کاشکی میتونستم بیام و از مربای توت فرنگیت مزه مزه کنم

کاسنی! گفت...

زود میام :-))

آلبا گفت...

ايمان جان... شكي در وجود تفاوتها نيست و همين طور تفاوت روشهاي بروز احساسات... حكم كلي وجود نداره و اينكه اشكهاي يك زن سريعتر جاري ميشه غالبا" درسته اما اين دليلي نيست بر اين مدعا كه غم و اندوهش عمق كمتري داره... در ضمن ممنونم از لطفت به اشكهام!!

آرمين جان... متاسفم بابت آب كردن دل سنگ!... در ضمن حرفهاي شما همش حقه! حرف حق هم كه جواب نداره! من چي بگم آخه؟

شراره جونم... واسه دلتنگي براي تو مرباي توت فرنگي افاقه نمي كنه! بايد برم رب گوجه فرنگي بگيرم!... در مورد سوالت هم آره سيستم آلارمم هنوز برقراره!... پس كي مياي تو دختركم؟!

ناشناس جان!... كاش لااقل يه اسمي براي خودت انتخاب مي كردي ميشد صدات كرد!... نمي دونم توي ذهن تو خانوم دكترها چه شكلي هستند!... ولي خب يه دوستي داشتم كه مهندسي مي خوند و هميشه واسه اينكه حرص ماها رو در بياره مي گفت آدم يا بابد دكتر بشه يا خوشگل بشه!... من دكتر شدم!

نسترن جون... اميدوارم امروز دوباره بخندي... مربا هم ميديم چرا كه نه؟!

سلمان جان چيزي نيست... مربا هم قابل شما رو نداره ولي با وجود توصيفايي كه از مزه ش كردم بازم دوست داري بچشي؟

كاسني جان... خوش مياي!... خوبه هر كسي از ظن خود شد يار من!

شیما گفت...

نوشته هات پر از احساساتِ.خیلی خیلی قشنگ و pure می نویسی.
نمی دونم احساساتی بودن خوبه یا نه؟ دوس دارم در این زمینه باهات صحبت کنم.

شراره گفت...

آلبا خانومي رب گوجه چيه تو زهر مارم بگيري من با سر ميام باهم ديگه بخوريم! بعد تو كه هنوز لوسي! پس تو خوشگل نشدي دكتر شدي آره؟ بابا شكسته بند!
ناشناس جان اگه تو فكر مي كني كه خانم دكترا بايد اخمو و بداخلاق و جدي و چاقالو باشن نه آلبا اصلا" اونجوري نيست. ديگه بيشتر نميگم چون تبليغات ممنوعه اينجا (نيشخند)
مي كشمت كامنتمو تاييد نكني!

كاوه گفت...

سلام

آلباجاننميدونم مربايي با اين همه چاشني حزن و اشك و اندوه چقدر چشيدني ميتونه باشه...

به اميد دستپختهاي هر چه شيرينتر.

نوشته ت زيبا بود مثل هميشه.

رامتین گلبانگ گفت...

از خواندن نوشته هایتان همیشه لذت برده ام