۶/۲۹/۱۳۸۸

حرکت انتقالی

صدای جیرجیرکها از ورای توری نازک پنجره آزمایشگاه چشمانم را همراهی می کند برای یافتن کوکسی های کوچک گرم مثبت از میان دایره نورانی میکروسکوپ... سرم نمی دانم با فرکانسی هماهنگ با کدامین خورشید می چرخد و می چرخد و این شب یک ساله تمام نمی شود که نمی شود... آنچه که باید هویدا شود ناز می کند و رخ نمی نماید و من فقط رنگ آبی و بنفش می بینم که تاریک و روشن می گردد و صدای جیرجیرکها که با همان هارمونی بلند می شود و باز آهسته و آرام... با سر انگشتان رنگی شده از فوشین و متیلن بلو سرم را می گیرم تا شاید این حرکت انتقالی برای لحظه ای باز ایستد و من این زمین سنگین چرخنده را متوقف کنم که تلفن زنگ می خورد و پرستار فقط می گوید تخت 24... از ساعاتی پیش وسایل احیاء بر بالینش آماده است... مانیتور قلبش نشانی از زندگی ندارد... همراهش آینه جلوی دهانش گرفته اما بخاری بلند نمی شود!!... لوله گذاری می کنیم و نفس می دهیم... تمام وزنم را می اندازم روی سینه اش و با صدای شکستن هر دنده ای باز مانیتور را نگاه می کنم که خطوطش رسما" دهن کجی می کنند... نیم ساعت ادامه می دهیم که افاقه ای نمی کند و دهان خطوط مانیتور قلبی خسته ازاینهمه دهن کجی صاف صاف می شود... به جای انگشتان رنگیم بر روی سینه بیمار نگاه می کنم و سریع لباسش را رویشان می کشم... خسته ام... کوکسی ها را غرق در رنگ آبی و بنفش زیر میکروسکوپ به امان خدا رها می کنم و می روم شاید بشود چشم بست و فراموش کرد... توی آیینه نگاه می کنم جای انگشتان رنگیم بر روی پیشانیم خود نمایی می کند... یادم می آید که سرم دیگر نمی چرخد... یادم می آید که نا امید از خورشید، زمین را با فشار انگشتانم متوقف کردم... یادم می آید که زمان ایستاد... یادم می آید که سرم دیگر نمی چرخد... و باز جای انگشتان رنگیم بر روی سینه بیمار یادم می آید و زمین که دیگر برای او هم نمی چرخد... یادم می آید از حقارت زمین که بسته به فشار انگشتان آبی رنگینی می چرخد و می ایستد... و زمان که می گذارد و می گذرد... یادم می آید که می شود چشم بست اما نمی شود فراموش کرد


...دلتنگم... این خاک باران خورده زمین هنوز پر از جای پای توست... هنوز همان کودک ناتوانم که در زمین خوردنهایم روی تن خیس خاک دلم دستان پر توان تو را می خواهد برای برخاستن و عطر خاک را بوییدن و مستانه باز دویدن و باز به هوای دستان تو زمین خوردن.....

۳ نظر:

سلمان گفت...

آلبا جانم
تو چرا پزشکی خوندی؟
چرا نرفتی رشته ادبیات؟

محشر مینویسی دکتر

پریزاد گفت...

نوشته اتون زیبا بود اما اون پاراگراف آخر باعث شد بغض چند روزه ام بشکنه ... به خاطر دلتنگیت متاسفم آلبا ... و من عوض تو و همه اونهایی که دلتنگش شدن هزار بار دستهاشو می بوسم ....

کافه گپ گفت...

سلام

ما شده ایم فراموش شده ایی که در تاریخ خویش داریم گم می شویم انگاری ... چند باری جویای حال شدم اما جوابی نگرفتم ...

موفق و سبز باشید

بدرود