به گمانم خيلي از پستهاي اين وبلاگ را با "اين روزها" شروع كرده باشم... درست يادم نيست شايد هم نه! شايد خواسته ام اين طور شروع كنم و فكر كرده ام كه مدام همين را گفته ام و جايش چيز ديگري نوشته ام... به هر حال هر بار كه آمدم بنويسم خواستم از "اين روزها" ي همان زمان بگويم، حالا گفتم يا نگفتم چندان مهم نيست... الان هم مي خواهم بگويم و مي گويم كه اين روزها... اين روزها مدام از خودم مي پرسم خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوبم!... و باز مي پرسم كه خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم!... اين روزها ظهر كه مي رسم خانه اولين كاري كه مي كنم اين است كه شايد به مدت ده دقيقه پرتاب مي شوم روي تخت درست جلوي باد كولر و چشمهايم را مي بندم و بيدارتر از هميشه رويا مي بينم و بعد كه ضربان قلبم تند مي شود مي بينم كه واقعا" خوبم... اين حس خوب بودن با همه خستگي به من توان برخاستن مي دهد... توان طعمها را در هم آميختن و چشيدن و هم زدن و با لبخند خوردن، بعد بشقاب را كه جلو مي كشم و و به عمق لبخند كه فكر مي كنم، پر مي شوم از حس نقش بازي كردن و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
نواي يك موسيقي آرام دوست داشتني هميشگي مي پيچد در خلوت تنهاي اتاق و من چند جلد كتاب سنگين مي چينم مقابلم و يك دستهء قطور نمونه سؤال، حدود دو سوم از عمرم به درس خواندن گذشته و هنوز هم ياد نگرفته ام كه براي خواندن تمركز داشته باشم...وقتي چشمانم روي سؤالها ثابت مي ماند و گوشهايم سيگنالهاي آهنگ را روي قلبم مي فرستد و خيالم كوچ مي كند به يك اقليم موعود ، با تمام دلتنگيم مي بينم كه واقعا" خوبم... صداي تلويزيون نتهاي موسيقيم را به هم مي ريزد، به ناچار اخبار را مي شنوم... خبرها خوب نيستند، خبرها درد دارند، تحليل خبرها دردشان را آشكارتر مي كند و راهكارها ناتوانيها را نمايانتر... نگاه مي كنم به دستهء سوالات ، به دستانم كه قطر سوالات را محك مي زند... و احساس مي كنم چقدر دستانم بيهوده هستند و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
صفحه را باز مي كنم كه بنويسم از اين روزها... از همين روزهايي كه ديوانه ام، شوريده ام، اصلا" بدجور عاشقم... همين روزهايي كه سايه گسترده بر تمام روزهاي ديروزم و دارد ريشه مي دواند به سمت تمام روزهاي فردايم... همين روزهاي بي قراري و دانستن و ندانستن و خواستن و خواستن و خواستن... به خواستنش كه مي رسم مي بينم كه واقعا" خوبم ... نقطهء حرف اول كه فشرده مي شود هي گردتر مي شود و پررنگتر و كلمه نمي شود كه نمي شود كه دوست ندارد نگاههاي نامحرم خاله خانباجي منشانه را... به نقطهء سياه نگاه مي كنم و وقتي اين همه حرف نگفتهء مانده در گلو و اين بغض فروخورده سينه ام را مي فشارد و به نبود ناكجايي حتي براي نوشتن فكر مي كنم، مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
*: تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

۱۳ نظر:
نمیدونم چرا یاد تمرین های جی آر ای اتفادم که یه سرمشق میده وشروع میکنید به نوشتن
حالا اینم من
این روزها
این حال من بی توست
تب کرده وفلوکستین خورده!(تو بوم نوشت بقیه شو)
When the dots never move to be word(s) and finally sentence, when coming across to one who has word(s) for sentence, who can get the never move dot, who can have it & keep it safe, ….and finally when reaching to the peak point, which is the time that the never move dot has been understood ….. … are just never-ending dreams, wishes & desires….. we can get in depth the outbreak and eruption of solitude, and hallucination of feeling good. Take care dear Alba. Thank you.
در هوايت بيقرارم روز و شب
سر زكويت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز وشب
جان و دل از عاشقان مي خواستند
جان و دل را مي سپارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز وشب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
آلبا جان تو فقط بنويس بخدا ما خاله خانباجي منش نگاه نمي كنيم.
این روزها کمتر کسی به زیبایی آلبا مینویسد.
این روزها حرفهای ناگفته دلم را در وبلاگ نقش خیال می خوانم...
اصلا می دانی این روزها من هم واقعا خوب نیستم!
ey arameshe javid kei ayi be dast.......
آره بابا دخترم تو خوب نيستي من كه اينو بهت تازگي مي گم وقتاييم كه فكر مي كني خوبي در اشتباهي!
حالت بده ها! تعجب مي كنم با اين حالت چه جوري اينقده خوب مي نويسي. بدبختي اينه كه درست درمون نمي گي چته!
خودم ميام درستت مي كنم
این روزها طوری مینویسی که آدم دلش نمیاد پنجره ی وبلاگت رو بعد از خوندن ببنده
از نوشته هات عشق میباره.
واسم جالبه که چطور مرور زمان باعث نشده عشقت کم بشه.
به به رفیق قدیمی...چطوری؟
کجایی ببینی جزو 5 تای محبوب نم نم انتخاب شده بودید...
آلبا جان كجايي؟ چرا ساكتي؟
امان از اين عشقي كه مطربي آغاز كرده!پس چرا به جاي اينكه تو رو به شور و حال بياره خاموشت كرده؟
بنويس ديگه!
من هم وقتي چيزي ندارم براي گفتن اما سكوت جان به لبم ميرساند و گاهي كه چيزهايي هست براي نگفتن به نقطه چين پناه ميارم....
به گمانم ديشب عنوان اين پست سه نقطه داشت!
هميشه خوب باشي و بيقرار لحظه هاي داغ
عشق ورزي.
Salaam khanomie, just for u.
Dear I got the value & worth of my gloomy & missing moments just when I missed them. Yes, Alba jan, just when I missed those moments, so please take care. Do not want to say let it go, no, just help it go.
ارسال یک نظر