۵/۰۲/۱۳۸۷

هنوزم قبله جان صورت توست...

در نداشتن و نبودن یک ساله ات بیش از تمام روزهای داشتنت به تو نگاه کردم....با تو خندیدم .... با تو گریه کردم..... بوسیدمت..... با تو سخن گفتم..... دوباره شدم همان دخترک لوس لجباز و پرخواهش کودکی با پشت چشم نازک کردن و قهر و نازهای دم به دم که باز تنها با منٌت کشیها و ناز و نوازش همیشه برقرار تو در آشتی را می گشود.... دوباره شدم بی پناه همیشگی ترس و تاریکی و آغوش گشوده ات که برایم امن ترین جای دنیا بود..... دوباره شدم دختر مدرسه ای عجول با اونیفرم طوسی و تو که هیچ وقت نگذاشتی دیرم شود..... دوباره شدم نوجوان سربه هوای بازیگوش و لبخند آرام و دلنشین تو که چه خوب مرا می فهمید و سر به راهم می کرد..... دوباره شدم هم بازی کرکری خوان پرشیطنتت و جفت شش های پشت سر هم تو و شوخیهای دوست داشتنیت که ساکتم می کرد.....دوباره شدم دختر جوان عاشق پیشه بیقرار و دستان بی مانند گرم و مهربان تو که دلگرمی و آرامشم می داد..... دوباره شدم عروس مسافر بغض آلودی که باید از تو جدا میشد و شانه های محکم تو که با اقتدار حمایتم می کرد .... دوباره شدم میزبان کوچک قدمهای بزرگت و حضور پرآرامش تو که میهمانی کوچکمان را لبریز از صفا و شادی می کرد...... دوباره شدم همراه پرحرفت در پیاده رویهای گاه به گاه شبانه و گامهای شمرده ات که کوبش پرتلاطم قلبم را هارمونی می بخشید..... دوباره شدم فرزند نگران و ناآرام ایستاده بر بالینت و چشمان بسته و نفسهای خسته ات که با من خداحافظی می کرد............
هنوزم قبله جان صورت توست.......

هیچ نظری موجود نیست: