۴/۳۱/۱۳۸۷

...

قضیه ای که میخوام در موردش بنویسم چند روز قبل اتفاق افتاد ولی اونقدر این مدّت ذهنمو به خودش مشغول کرده بود که نتونستم ساکت بمونم و چیزی در موردش نگم .
بعد از ظهر گرم یکشنبه خانمی میانسال با چادر گل گلی همراه یک دختر پونزده شونزده سالۀ سبزه و لاغر سراسیمه و سرگردان وارد شدند. از چهره و سر و وضعشون میشد حدس زد که روستایی هستند. داخل اتاق که شدند در نگاه دختر اضطراب و وحشت کاملا" مشهود بود و اصلا" صحبت نمی کرد. خانم میانسال که مادر دختر بود با لهجه ای که باید تمام وجودت گوش میشد تا شاید از حرفاش چیزی سردربیاری شروع به صحبت کرد و از دل درد مزمن دختر گفت. شروع کردم به سؤال کردن از خود دختر در مورد خصوصیات دردش ولی فقط نگاهم میکرد و گاهی هم ناخناشو می جوید و مادر هم تند تند جوابای بیربط میداد. از شرح حال که نتیجه ای نگرفتم بهش گفتم روی تخت دراز بکشه تا معاینه اش کنم. دستمو که روی شکمش گذاشتم از تعجب خشکم زد! نگاهی به چهره نگرانش که هنوز کودکانه و ساده بود و اندام لاغرش انداختم و پرسیدم ازدواج کردی؟ آروم جواب داد: نه.... پرسیدم نامزد داری؟ بازم به علامت نفی سرشو بالا برد.... از نگاه معصومش خجالت کشیدم که بپرسم دوست پسر داری یا نه.... دختر بی بر و برگرد باردار بود اونم نه ماه اول و دوم از معاینه اش میشد فهمید که حداقل سن بارداریش بیست هفته است. مادرش پاراوانو کنار زد و مضطرب اومد کنار تخت و از من پرسید چرا این سؤالا رو می کنی؟ من گفتم خانوم دخترتون بارداره..... یکی زد توی سر خودش و یکی هم توی سر دختر بیچاره، کم مونده بود منو هم بزنه! فریاد میزد که این حرفا چیه می زنی؟ آفتاب و مهتاب رنگ این دخترو ندیده و.... اونقدر محکم و قاطع حرف میزد که من با تمام اطمینان واقعا" شک کردم نکنه اشتباه کنم و فرستادمشون برای سونوگرافی. بعد از یک ساعت با قیافه های وحشت زده برگشتند. دختر بیچاره به پهنای صورتش اشک میریخت و مادر در حال فحش و ناسزاگویی بود. سونوگرافی رو ازشون گرفتم. حدسم درست بود سن حاملگی 22-20 هفته بود و یک جنین سالم و بدون مشکل. از مادر خواستم بیرون باشه تا از تشویش و تشنج فضا کم بشه و بتونم با دختر راحتتر صحبت کنم. دختر روبروی من نشسته بود و مثل یک کودک چهار پنج ساله نگاه می کرد و ناخن می جوید.... نیم ساعت باهاش حرف زدم گفتم با من راحت باشه تا بتونم کمکش کنم و با هزار و یک ترفند ازش خواستم حقیقتو برام بگه و.... بالاخره بغضش ترکید و بریده بریده شروع به صحبت کرد..... از برادر 45 ساله اش گفت که روزگار جنگ به اسارت گرفته شده و شش سال اسیر بوده و امروز عنوان آزاده رو یدک میکشه و از زمانی که به خونه برگشته تعادل روحی و روانی نداشته و هیچ کدوم از اعضای خانواده از دست و زبانش مصون نبودند..... از اینکه از وقتی دختر خردسالی بوده مورد آزار و اذیّت این برادر قرار میگرفته و تهدید و ارعابهای جدّی و وحشتناکش جایی برای لب گشودن و شکوه و شکایت باقی نمیذاشته.....از اینکه این جنین هم حتما" هدیۀ همون برادر آزاده است..... و حرفها و حقایق دردآوری که باورنکردنی بود و حاصلی نداشت به جز نفرت و انزجار از روزگار و زمانه...... به من التماس میکرد که به مادرش چیزی نگم چون اگر برادرش میفهمید حتما" تکه تکه اش میکرد! سعی کردم آرومش کنم و منطق محدود و محصورشو راضی کنم برای در نظر گرفتن و پیدا کردن راهی تازه و اینکه باید کاری کرد...... مادرشو صدا کردم بیاد تو، لزومی نداره که بگم بهش چیا گفتم و چظور داد و فریادشو آروم کردم و قضیه رو براش حلّاجی کردم..... ازش پرسیدم چطور با این همه آزار و سختی تا به حال پسرشو به یک روانپزشک نشون نداده و این همه نشونه رو ندیده گرفته..... زمان ملامت نبود.... نامه ای برای یکی از استادام که متخصص زنان بود و میدونستم اگه راهی وجود داشته باشه کوتاهی نمیکنه، نوشتم و شرح کامل ماجرا رو دادم..... به یکی از دوستام هم که رزیدنت روانپزشکیه زنگ زدم و ازش خواستم برای بستری برادر دختر کارای لازمو انجام بده..... به مادر سفارش کردم همون موقع دخترو ببره پیش دکتر و در اولین فرصت هم برای بستری پسرش اقدام کنه..... هرچند شاید تمام این کارها نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود ولی مگر راه دیگه ای هم وجود داشت..... ازشون خواستم حتما" منو در جریان بذارن که چی شد و چی کار کردند.... ولی الان یک هفته گذشته و هنوز هیچ خبری ندارم.....
و من از همون روز، هر لحظه در ذهنم مقصر واقعیو جستجو میکنم..... مردی که در راه ایمان بی مانندش بهترین سالهای عمرش در میان توپ و تانک و خمپاره و وادی اسارت گذشت و امروز یک بیمار روانی مهجوره که کنترلی بر کردارش نداره و ایمان مثال زدنیش در راه پلیدترین و حرامترین اعمال به هرز میره..... دختر بیگناه و معصومی که از کودکی لبهاش به هم دوخته شده و هر آزاریو تاب آورده تا خدای ناکرده گوشه ای از آرامش دروغین خانواده اش خدشه دار نشه...... مادری که حتی به قیمت قربانی کردن دخترش اونقدر دربند آبروی ظاهری و پوشالی بوده که چشم بر تمام حقایق آشکار و دردآور بسته و سخنی نگفته..... و یا فقر فرهنگی و اجتماعی سر به فلک کشیده و نبود گوشی برای شنیدن و دستی برای کاری کردن و مسؤولی برای پذیرفتن و چاره ای اندیشیدن...... هرچند خیلی دیر.... هرچند خیلی دور....
و فکر میکنم به چشمان هراسان وحشتزدۀ دختر لاغر سبزه رو.....

هیچ نظری موجود نیست: