۴/۱۷/۱۳۸۷

زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت...

آنقدر دل دل می کنی که شهاب باران آسمان تمام می شود و تو تازه به خاطر می آوری آرزوهای نگفته و تمناهای نهفته انباشته شده در دل بیقرارت را. و باز آنقدر چشم میکشی تا شب پرده سیه فامش را پهن کند و تو با کوله بار سنگین آرزوها به دوش سراپا نگاه میشوی شاید صیاد ستاره مسافری شوی که پیامبر تمنای نگفته ات باشد. آنقدر چشم می دوزی تا سیاهی مخملی شب مست خوابت می کند و تو در بیکران رویا همه آرزوهای نهفته ات را به دست ستاره ها میسپاری و سبکبارِ سبکبار میشوی..... روشنای سپیده که سر میزند چشم می گشایی و کوله بار سنگین آرزوها، نقش بر زمین، خاطره شکست شکار دیشب را بر ذهنت می کوبد و شیرینی رویای سبکباری را به کام روحت تلختر از زهر می کند... و آنگاه که تو غرق در ماتم برای مرور آرزوها و مهیا شدن صیدی دوباره کوله بارت را میگشایی، درخششی خیره کننده و آسمانی برای لحظه ای کورت میکند و تازه می فهمی که دیشب ستاره ها از آسمان به کوله بارت ریخته اند و آنها هم شده اند جزئی از تمنا و آمال و آرزوهایت..........وای! شب بی ستاره را چگونه تاب خواهی آورد جان دل؟!

به من گفتی: همین دست پرورده خودمان را میگویم! پس او چه می کند؟....... ..گفتم: مخلوق ، "مخلوق" است. یعنی "خلق شده"...... گفتی: یعنی او هم دلش که بگیرد به آسمان نگاه می کند؟........ گفتم : آسمان برای همه است . برای من، برای تو، برای هر آنکه قدرت سربلند کردن و نگریستن دارد.......گفتی :حتّی اگر از نژاد افشاری باشد؟!......... گفتم :حتّی برای "رویانا"........

پ.ن: حرف زیاد دارم ناتانائیل! ولی....سکوت میکنم!

هیچ نظری موجود نیست: