مدّتيست كه ذهنم درگير است با آدمهايي كه نمي بينمشان! نديدن كه نه، از آن ديدنهاي بي پردازش! آنهايي كه تمام و كمال در ميدان ديدت قرار ميگيرند و گيرنده هاي مخروطي و استوانه اي چشم با اقتدار وظيفه شان را ايفا مي كنند و سيگنالها را دربست تحويل گرفته و در نهايت امانتداري براي مغز ارسال مي كنند، امّا اين گيرنده شخيص با بي حوصلگي آنها را در كنج بي حافظگي پرتاب ميكند يا در گورستان فراموشي مدفون!
مدّتيست كه مغزم را آداب داني مي آموزم و پيشگويي آينده! و تلاش مي كنم براي بازيافت انباشته هاي كنج بي حافظگي! مي خواهم ببينم تمام آناني را كه به سادگي از كنارشان عبور مي كنم پيش از آنكه با تنه زدني ناگهاني مرا به خود آورند و آگاه از حضورشان كنند! مثل پيرزني كه در بانك كنار تو ايستاده و تازه وقتي پولهايش به زمين ميريزد تو از وجودش باخبر مي شوي! و يا پسربچه اي كه مدتهاست در مقابل ديدگان تو گرم بازي است و تنها زماني كه توپش جلوي پاي تو به زمين مي افتد متوجه شور و شوق بودنش ميشوي. شايد فردي كه در كتابفروشي كنار تو در حال وارسي كتابهاست و تو موقعي كه آهنگ عجيب زنگ موبايلش بلند ميشود حضورش را احساس مي كني. يا كشاورزي كه در اوج آفتاب بر روي زمينش مشغول تلاش است و تو از پشت شيشه ماشين تنها نظاره گر رقص گندمها هستي. شايد هم مردي كه هر روز در همان ساعتي كه سركار ميروي از مقابل تو مي گذرد و تو تازه امروز متوجه بودنش شده اي. يا مأمور هميشگي برق و حتّي دستفروش هرروزه محله ات و.....
مدّتيست كه ذهنم سخت دلخوش اين بازي جديد است. مي بينم و مي بينم و مي بينم و به اتفاقهاي نيافتاده فكر مي كنم.
وحشتناك است ولي شايد گواهي فوت آن پيرزن را فردا من امضاء كنم! شايد فردا همان پسربچّه يكي از فوتباليستهاي مشهور كشور شود! يا سالهاي بعد بازي روزگار آن حريدار كتاب را همسايه ديوار به ديوار من كند! نمي دانم ولي بعيد نيست آرد نان خوشمزه اي كه امروز صبح با كره و مربا خوردم از گندم همان كشاورز به دست آمده باشد! و يا شايد چند روز بعد من در يك خيابان شلوغ با آن مرد هم مسير تصادف كردم! شايد فرزند مأمور هميشگي برق چندسال بعد همبازي فرزند من شود! و خدا را چه ديدي شايد فردا من در حين انجام يك جراحي كوچك بر روي همسر مرد دستفروش كه هپاتیت ب دارد بر اثر سوزن آلوده مبتلا شدم و همين علّت مرگم شد! و ......
به اتّفاقهاي نيافتاده فكر ميكنم و تخيلم را آزاد ميگذارم براي پرگشودن تا هر كراني كه دلخواه اوست. و در اين ميان به سود اين بازي ذهني فكر مي كنم و به اين كه صد البته ديدن يا نديدن من توفيري در آنچه فردا مي آيد ايجاد نخواهد كرد امّا لذّت ديدن و آزمون حافظه بصري فردا و فرداها هيجان انگيز و بي جايگزين است.
به هر حال هر چه كه باشد بازي فقط بازي است!
. پ .ن 1: اين بار ناتانائيل مي گويد: تو را هم در بازيم شريك كنم و تلاش كنم براي ديدنت قبل از آنكه فردا كه اينجا را خواندي در دلت به من و بازيهاي عجيب و غريب ذهنم بخندي! پيش از آنكه اين نوشته ها مدرك معتبري دالّ بر ماليخولياي ذهني من شود!
. پ.ن 2: ناتانائيل گاهي حرف زيادي مي زند!
مدّتيست كه مغزم را آداب داني مي آموزم و پيشگويي آينده! و تلاش مي كنم براي بازيافت انباشته هاي كنج بي حافظگي! مي خواهم ببينم تمام آناني را كه به سادگي از كنارشان عبور مي كنم پيش از آنكه با تنه زدني ناگهاني مرا به خود آورند و آگاه از حضورشان كنند! مثل پيرزني كه در بانك كنار تو ايستاده و تازه وقتي پولهايش به زمين ميريزد تو از وجودش باخبر مي شوي! و يا پسربچه اي كه مدتهاست در مقابل ديدگان تو گرم بازي است و تنها زماني كه توپش جلوي پاي تو به زمين مي افتد متوجه شور و شوق بودنش ميشوي. شايد فردي كه در كتابفروشي كنار تو در حال وارسي كتابهاست و تو موقعي كه آهنگ عجيب زنگ موبايلش بلند ميشود حضورش را احساس مي كني. يا كشاورزي كه در اوج آفتاب بر روي زمينش مشغول تلاش است و تو از پشت شيشه ماشين تنها نظاره گر رقص گندمها هستي. شايد هم مردي كه هر روز در همان ساعتي كه سركار ميروي از مقابل تو مي گذرد و تو تازه امروز متوجه بودنش شده اي. يا مأمور هميشگي برق و حتّي دستفروش هرروزه محله ات و.....
مدّتيست كه ذهنم سخت دلخوش اين بازي جديد است. مي بينم و مي بينم و مي بينم و به اتفاقهاي نيافتاده فكر مي كنم.
وحشتناك است ولي شايد گواهي فوت آن پيرزن را فردا من امضاء كنم! شايد فردا همان پسربچّه يكي از فوتباليستهاي مشهور كشور شود! يا سالهاي بعد بازي روزگار آن حريدار كتاب را همسايه ديوار به ديوار من كند! نمي دانم ولي بعيد نيست آرد نان خوشمزه اي كه امروز صبح با كره و مربا خوردم از گندم همان كشاورز به دست آمده باشد! و يا شايد چند روز بعد من در يك خيابان شلوغ با آن مرد هم مسير تصادف كردم! شايد فرزند مأمور هميشگي برق چندسال بعد همبازي فرزند من شود! و خدا را چه ديدي شايد فردا من در حين انجام يك جراحي كوچك بر روي همسر مرد دستفروش كه هپاتیت ب دارد بر اثر سوزن آلوده مبتلا شدم و همين علّت مرگم شد! و ......
به اتّفاقهاي نيافتاده فكر ميكنم و تخيلم را آزاد ميگذارم براي پرگشودن تا هر كراني كه دلخواه اوست. و در اين ميان به سود اين بازي ذهني فكر مي كنم و به اين كه صد البته ديدن يا نديدن من توفيري در آنچه فردا مي آيد ايجاد نخواهد كرد امّا لذّت ديدن و آزمون حافظه بصري فردا و فرداها هيجان انگيز و بي جايگزين است.
به هر حال هر چه كه باشد بازي فقط بازي است!
. پ .ن 1: اين بار ناتانائيل مي گويد: تو را هم در بازيم شريك كنم و تلاش كنم براي ديدنت قبل از آنكه فردا كه اينجا را خواندي در دلت به من و بازيهاي عجيب و غريب ذهنم بخندي! پيش از آنكه اين نوشته ها مدرك معتبري دالّ بر ماليخولياي ذهني من شود!
. پ.ن 2: ناتانائيل گاهي حرف زيادي مي زند!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر