عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ، در عمليات ماجراجويانه مان براي كشف سوراخ سنبه هاي زيرزمين پرراز و رمز و كنكاش كمد هميشه بستهء پدربزرگ تو سركشترين عضو گروه بودي كه هميشه رسوايمان مي كردي و نخودي مي خنديدي... تو حريف هميشه بدجنس من در بازي گوشه هاي اتاق رو به حياط خانه تان بودي كه با گرگ وسط تباني مي كردي و دستم را محكم مي كشيدي تا جايم را به او بدهي و من وسط بيافتم... تو دزد شيطان تمام گوش ماهيهاي منحصر به فرد ساحل فريدونكنار من بودي و باعث همه اشكهاي در حسرت گوش ماهي من... تو پسرك شوخ دوست داشتني از دل در آوردنها و عذرخواهيهاي شيطنت آميز ... تو همراه ناباب كوچولوي كودكانه ترين پُك ناشيانهء يواشكي زندگيم به سيگار زير درخت آلبالوي مادربزرگ ...تو مالك بانمكترين چالهاي روي گونه ها و كجكي نگاه كردنهاي باحال ... تو صاحب حرص در آورترين لحن زمان بودي وقتي كه كتابم را از دستم مي كشيدي و "خرخون" خطابم مي كردي... تو موهاي مرا دسته جارو مي خواندي و من مي گفتم كه تو نمي فهمي و چقدر جوادي!...تو پسر لاغر سبزه رو كه سربازي و آفتاب جنوب از او مرد آفتاب سوختهء قوي ساخته بود... تو امپراطور سيمها و كابلهاي درهم بودي و من كه مي خواستم لجت را در آورم و مي گفتم:" مهندس! ببخشيد اوستا! بوي سيم سوخته ميدي" ...
تو بزرگ شده بودي و من بزرگ شده بودم و تو پدر خانواده شده بودي و عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ بي هيچ هيجان عمليات اكتشافي مثل آدم بزرگها مي نشستيم و مثل آدم بزرگها لبخند مي زديم ، اما هنوز چالهاي روي گونه هايت و كجكي نگاه كردنت مثل بچه ها بود... آنقدر مثل آدم بزرگها شده بوديم كه من نفهميدم تو كي آنقدر خسته شدي كه به خواب رفتي و اصلا" چرا ديگر بيدار نشدي... امروز من شده ام اين كلمه هاي بيروح و ناباوري و بغض و افسوس تمام سالهاي شيريني كه بي هيچ كلام مهرباني گذشت... امروز تو نشسته اي توي يك قاب عكس كه اطرافش گل گذاشته اند و آرام نگاه مي كني و چالهاي گونه ات اصلا" پيدا نيست... و من زل زده ام به پسركت كه دستان كوچكش سردي خاك را باور نمي كند و تو كه از توي چشمان درشتش كجكي به دورها نگاه مي كني...
تو بزرگ شده بودي و من بزرگ شده بودم و تو پدر خانواده شده بودي و عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ بي هيچ هيجان عمليات اكتشافي مثل آدم بزرگها مي نشستيم و مثل آدم بزرگها لبخند مي زديم ، اما هنوز چالهاي روي گونه هايت و كجكي نگاه كردنت مثل بچه ها بود... آنقدر مثل آدم بزرگها شده بوديم كه من نفهميدم تو كي آنقدر خسته شدي كه به خواب رفتي و اصلا" چرا ديگر بيدار نشدي... امروز من شده ام اين كلمه هاي بيروح و ناباوري و بغض و افسوس تمام سالهاي شيريني كه بي هيچ كلام مهرباني گذشت... امروز تو نشسته اي توي يك قاب عكس كه اطرافش گل گذاشته اند و آرام نگاه مي كني و چالهاي گونه ات اصلا" پيدا نيست... و من زل زده ام به پسركت كه دستان كوچكش سردي خاك را باور نمي كند و تو كه از توي چشمان درشتش كجكي به دورها نگاه مي كني...

۱۰ نظر:
مگه چي شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر قشنگ بود ولي چقدر غم داشت.
كي طوريش شده؟ من از ته دل تسليت ميگم
آلبا جون كي؟ كجا؟
اي واي خدا من داره گريه م مي گيره. تماس ميگيرم باهات گلم
Salaam, what a heartrending & touching experience! We all have this kind of experiences. I mean desire for had been neglected & failed to notice action(s) Sometimes I wish that we could do the right practice just at the moment, but you know what? Always, I came to the ending that it is in a way that has to and at moment it never make sense if we do the one that comes to mind after. In your case be sure as you mentioned, just there were missing words! By the way, what a good inscription & caption you have for bringing up the memories, it is great. Take care.
یاد خاطره ی دفعه ی پیش خودم افتادم!
چه ترکیب زیبایی شد!
یاد و خاطره و پیش و خود و افتادن!
مرگ را میبینیم و می دانیم و باور نمی کنیم! حتی زمان هایی هست که مرگ را برای خودم خیال بافی کرده ام اما هیچ گاه باورش نکرده ام...
یعنی می دانی هیچ گاه آنقدر بزرگ نبوده ام که بائرش داشته باشم با آنکه می دانستمش...
سلام آلبا
واقعا متاسف شدم
از صمیم قلب بهت تسلیت میگم
معني اين حرفها چيه؟ من نمي فهمم
متاسف شدم و متاثر. آرزو میکنم دیگه
غم نبینی آلبای عزیز.
دوست گمشده كه تازه بعد از مدتها پيدايت كردم و دارم پر در مي آورم از اين دوباره يافتنت.
مانند همه دوراني كه نوشته هايت تا مغز استخوانم مي رفت اين يكي دگرگونم كرد.
اين تجربه ناخوشايندي كه گريزگاهي ندارد. و براي شما كه احساساتت در اوج است بسيار دشوارتر مي شود.
از خدايي كه مخصوص خودت است برايت پايان اندوه و آغاز خوشبختي مسئلت مي كنم.
من وبلاگ نويسي را كنار گذاشتم ولي خواندن وبلاگهاي دوستان پاارزشي ثل تو را هيچ وقت كنار نمي گذارم.
سرسبز و بالنده باش.
وای آلبا قلبم به درد اومد.
متاسفم و امیدوارم سال جدید سالی پر از شادی های رنگارنگ براتون باشه ... سال نو پیشاپیش مبارک [گل]
ارسال یک نظر