امروز يك بيمار هلندي داشتيم! با دو همراه هلندي!... از آن دست آدمهايي كه قيافهء تيپيك توريستي دارند و به شدت چهره شان اروپايي است و كوله پشتيشان خيلي خوشرنگ است و رنگ لباسشان شاد است و خودشان هم كلي سفيدند و سرخند و مي خندند و خيلي سريع جدي مي شوند!... دلم مي خواست بدوم بروم جلوي در بيمارستان ببينم دوچرخهء خوشگلشان با يك سبد بزرگ هم آنجا پارك شده يا نه... از آنجا كه بسي نديد بديد هستيم، هميشه در برقراري ارتباط با بيماران خارجكي! كلي دست و پايم را گم مي كنم و ساده ترين جمله ها هم از ذهنم پاك مي شود و زمان زياد مي برد تا راه بيافتم و گرم شوم!...تازه اين طور مواقع خجالت از وضعيت اسف بار شرايط بهداشتي و درماني و دغدغهء اين كه واي! آبروي خودمان و بيمارستانمان و كشورمان و... رفت هم به اين موضوع دامن مي زند!... و هر چه سعي مي كنم كه سنگ تمام بگذارم و حفظ آبروي ملي كنم! بد از بدتر مي شود... مثلا" موقع سمع ريه براي گفتن همين جمله ساده كه:" لطفا" نفس عميق بكشيد " ، كلّي فكر كردم و آخرش هم اداي نفس كشيدن درآوردم تا طرف فهميد!... بيمار خوشبختانه مشكل جدي نداشت و با دستور دارويي قابل ترخيص بود...تا موقع رفتن من هم ديگر گرم شده بودم و حرف زدنم كمي تا قسمتي از حالت دست و پاشكستگي خارج شده بود و ديگر كلي باهم رفيق شده بوديم و اي ميلشان را به من دادند و كلي حرف زديم و گفتند كه حدود سه ماه است كه در سفرند و تصميم دارند آسيا را خوب ببينند و بشناسند و سال بعد نوبت آفريقاست، جالب بود كه دو تا از آنها در آمستردام سوپر ماركت داشتند و يكي ديگر آهنگر بود يعني گفت: Blacksmith كه فكر كنم مي شود آهنگر... و من كه كلي حسودي كردم... آخرش كه جوگير شده بودم، فكر كردم يك شخصيت معروف هلندي يادم بيايد تا درباره ش از آنها سوال كنم كه هر چقدر به ذهنم فشارآوردم، كمتر فهميدم!... كه ناگهان ياد پطرس فداكار افتادم! كه به گمانم هلندي بود... حالا آن وسط مانده بودم كه فداكار چه مي شود و چطور بپرسم كه عاقبت پرسيدم:
?! Do you know devoted Petros
نمي شناختندش! پرسشگرانه نگاهم كردند و سر تكان دادند!... من گفتم: اي بابا! چطور نمي شناسيدش! در كتابهاي درسي ما كلي در باب فداكاريش قلمفرسايي شده و به خدا كه:
!He Was Dutch
!!!...A boy who put his finger into the hole of dam
با چشمان گرد نگاهم كردند و باز هم اظهار بي اطلاعي كردند... و من مانده بودم حيران كه چطور اين دوست خوب دوران كودكي ما كه با او بزرگ شده ايم و در خيال كودكيمان جاي او بارها انگشتمان را در سوراخ بزرگترين سدها فرو كرده ايم، را اينها كه Native خودشان هم هست، نمي شناسند!!...
هموطنان پطرس كه دور و دورتر مي شدند، من به اين فكر مي كردم كه ونسان ونگوك معروفتر است يا پطرس فداكار!!...
پ.ن1: واقعا" ممنونم از سلمان عزيز كه كمك كرد تا فونت و قالب اينجا از حالت خشونت خارج بشه...
پ.ن2: فرافكني يعني همين ناتانائيل نازنينم!

۴ نظر:
واقعا" باحال بود. يعني خودتم خيلي باحالي. اينم يك كشف تازه از من.
شاید باید از اسپینوزا یادی میکردی.
شاید هم کلارنس سیدورف یا مارکو فان باستن!
من هم یه بار چنین سوتی دادم:
I were glad to see you!
يعني مردم از خنده! قيافه تو كه مجسم ميكردم بيشتر مي خنديدم! اه دلم برات تنگ شده خب! تو فكر كردي همه مثل خودتند اينقدر ريزبينند؟
تازشم ما قهرمانان ملي همه كشورها را بهتر از خودشون ميشناسيم! حالا اصلا" واقعا" مگه پطرس هلندي بوده؟
من كه يادم نبود
سلام آلبا جان
احیانا te-shirt نارنجی نپوشیده بودن؟ :دی
بابیت فونت هم قابلی نداشت. کار خاصی نبود.
تازه... تاریخ فارسی رو هم از تارا یاد گرفتم
ارسال یک نظر