۱۲/۱۲/۱۳۸۸

غوغاي خاموش

چندمين باري است كه قلم برداشته ام تا بنويسم و هر بار كه دوباره شروع كردم قلم سنگينتر شد و جلو نرفت... انگار كه اين بغض مانده در گلو به او هم سرايت كرده كه نفس نوشتن ندارد و مدام دل دل مي كند... بايد آرامَش كنم تا آرامم كند و راه بيايد با من و بنويسد... مي گويمش كه ببين! نمي خواهم شاعرانه بنويسي كه تا اوج شاعرانگي بزرگترين شاعران اين روزها رفته ام و كلمه كم آورده ام... نمي خواهم عاشقانه بنويسي كه ضرباهنگ غمناك عاشقانگي راهزار بار ساده تر از آواي محزون اين روزها مي بينم... نمي خواهم از فرم و رنگ و صدا برايم بنويسي كه خوشرنگترين رنگها و دل انگيزترين صداها را ميان اصالت روح نواز باور و  احساس جا گذاشته ام...
اصلا" بيا و به زبان غريب ديگري برايم بنويس... بيا و برايم يك واژهء تازه بياور... يك مفهوم نو... برايم يك باور خوب مخملي انحصاري را بدعت گذار كه وصف كند و بخواند و بگويد و كم نياورد... برايم مفهومي بياور كه مصون باشد از تمام نگاههاي آزارندهء پرسشگر و فارغ از تمام خيالات خام بي روح... برايم واژه اي را ثبت كن كه هجوم حجم سنگين ديوارهاي قراردادي كه بيرحمانه آوار مي شود را تاب بياورد... برايم بگو قلم حرفي كه هيچ گوش نامحرمي آن را نشنود و در هيچ خيال بي باوري نگنجد و هيچ ديوار سنگيني بر آن آوار نشود...
اصلا" ننويس قلم!  كه نوشتني نيست... شايد همين بغض من و تو كه در هم گره بخورد اسم شب جادو شود و طلسمهاي صدساله بشكند و ناتمام تمام ِ واژه ها معنا شود... ننويس قلم!
.
.
 ناتانائيل! اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است...

هیچ نظری موجود نیست: