اين نه بايد يك متن عاشقانه باشد و نه يك واگويهء شبانه... شايد نبايد امشب بنويسم كه ديريست چشمانم را مي بندم تا از روي شكل كلمه ها نه اينكه بنويسمشان بلكه اينجا نقاشيشان كنم اما مثل ابرهاي پنبه اي مدام شكل عوض مي كنند و فنا مي شوند در آغوش مهتاب و من فقط سپيدي مهتاب يادم مي ماند ... باز چشمانم را مي بندم تا اين بار بي هوا كلمه ها را به دام بياندازم و در قفسشان كنم تا فردا آسوده و از سر صبر بنشينم روبرويشان و نگاهشان كنم و يادم بيايد و به خودم حسودي كنم كه چقدرامشب تازه بودم... اما فراري شده اند اين كلمه ها امشب... و چونان آهوان گريزپا گم مي شوند در دل دشت و من فقط بي امتدادي دشت يادم مي ماند... نبايد امشب بنويسم بايد فقط فرو روم در دشت بي امتداد و گم شوم در آغوش سپيد مهتاب...فقط بايد يادم بماند كه نقش امشب ديگر خيال نبود...اين صداي بي وقفهء باران هم شاهدي بر همين مدعا...
نه! امشب نمي نويسم... بماند براي روزي كه بيدار شدم... شايد يك متن عاشقانه... شايد يك واگويهء شبانه... شايد زنده ترين تعبير نقش هميشهء خيال...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر