۱۲/۰۴/۱۳۸۸

نقش صدم!

گاهي وقتها ،انگار همهء دنيا برايم تنگ مي شود...دروسيعترين اتوبانها نفسم مي گيرد و ميان پهنترين دروازه ها قلبم فشرده مي شود و در راستاي بازترين افقها چشمانم تار مي شود... حالا ديگر بماند صداي خش دار مانده در ته گلويم، ميان فضاي ابري و گرفتهء بيمارستان و چهارچوب كدرو بستهء اين وبلاگ...  نه تبري دارم براي شكستن و نه بالي براي پركشيدن... خودم را بي تابانه مي كوبانم به اين چهارچوبهاي محكم لعنتي در خيال رهايي و سرخورده پرتاب مي شوم در زاويهء بستهء اين همه تنگي و فقط نگاه مي كنم... چشم در چشم مي شوم در اوج بيجاني همهء اشيائي كه بي احساس نگاهم مي كنند... مثل كتري برقي سفيد كه فقط بلد است قل قل كنان خاموش شود...  كتابهاي آبي قطور كه بي هدف بعضي صفحاتشان نشانه گذاري شده... قوطي نسكافه كه در شرف پايين افتادن است... كيبورد خاك گرفته كه فلسفهء بودنش را درك نمي كنم...سيمهاي سفيد و قرمز كه بي تفاوت از روي يكديگر عبور كرده اند و... هزار ويك خرده ريز بيخود و باخود كه نگاه مرا به بازي گرفته اند و از رو نمي روند!... ميان اين همه نگاه بي روح ناگهان يادم مي افتد كه شايد همين روزها كسي در دلش آهنگ قل قل كنان خاموش شدن كتري سفيد را با من زمزمه كند... شايد چشمي به جز چشم من غلظت آبي اين كتابهاي قطور را محك بزند ... و شايد دستي نگذارد كه قوطي نسكافه زمين بيافتد... آن وقت است كه نگاه تمام اين خرده ريزهاي سرگردان سامان مي گيرد و چشمان من در چشمانشان سرخوشانه مي خندد... باور كن كه دنيا تحفهء شيرينتري از اين همراهي هاي دوست داشتني ندارد ناتانائيل! 

هیچ نظری موجود نیست: