۱۱/۳۰/۱۳۸۸

مثل خرگوش... مثل پدربزرگ...

گوشهاي پدربزرگ سنگين است... اين كه مي گويم سنگين يعني خيلي سنگين... با پدربزرگ كه حرف مي زني بهترين فرصت است براي شاعري!.. براي قافيه انديشيدن!... يك كلمه كه بگويي چندين و چند كلمه با همان وزن و قافيه تكرار مي كند تا برسد به واژهء مورد هدف...ديروز به بهانه اي گفته بودم "ناز"... پدربزرگ پرسيد: "ساز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:"راز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:"گاز"؟ گفتم: "ناز"!... پرسيد:" نياز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:" حجاز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:"جواز"؟ با خستگي و استيصال گفتم:"ناز"!...پرسيد:"گداز"؟ داد زدم:"نااااااااااااااااااااااز"!.. خندهء دلنشين و شيطنت آميزي كرد و گفت:"ناز"!...
شب هنوز مانده تا چشمانم گرم شود حافظ را باز مي كنم... اين غزل يادم مي اندازد كه پدربزرگ شاعر است و گوشهاي من سنگين... پدربزرگ همين غزل را هزار بار براي دلبر عاشق كشش خوانده بود...


يكي از آرزوهاي كودكانهء من گياهخواري بود!... پدربزرگم دوستي داشت كه عمو منوچهر صدايش مي كرديم... به خاطر دارم كه يك سال تابستان مهمان ويلاي سبزشان نزديكيهاي تنكابن بوديم... موقع ناهار عمو منوچهر يك ظرف بزرگ پر از هويج و كاهو و كدو و كلم و بادمجان و... همين طور نپخته گذاشت جلويش وتندتند شروع كرد به خوردن!... پدرم گفته بود:" عمو منوچهر گياهخوار است."... و من گفته بودم:" مثل خرگوش؟!"... و همه خنديدند!... خوب يادم هست كه عمو منوچهرهمانجا به من نگاه كرد و گفت:" آدمها به اين خاطر مثل گرگ درنده مي شوند كه گوشتخوارند."... نگاه خاص عمو منوچهر را هنوز به خاطر دارم... من از فردا گير داده بودم كه مي خواهم گياهخوار شوم و مادرم گفته بود كه تو براي بزرگ شدن به گوشت نياز داري... و من به خودم قول دادم كه بزرگ شدم گياهخوار شوم... امروز سالهاست كه من بزرگ شده ام ولي هنوز گياهخوار نيستم... سالهاست كه عمو منوچهر به آلزايمر پيشرفته مبتلاست و ساكن خانهء سالمندان ... هفتهء پيش بازهم ميهمان عمو منوچهر بوديم اما اين بار پشت ديوارهاي خاكستري سراي سالمندان... موقع ناهار عمو منوچهر يك ظرف كوچولوي سوپ گذاشت جلويش و آرام شروع كرد به خوردن... پرسيدم:" عمو منوچهر ديگه هويج نمي خوري؟"... عمو منوچهر اصلا" حرف نمي زد، فقط نگاه مي كرد...من فكر كردم: "مثل خرگوش"!... چند ساعت بعد صورتم را كه شستم نگاهم در آينه بدجوري برق مي زد... فكر كردم :" مثل گرگ"!...كاري به اين ندارم كه هزار ويك دليل بي بر و برگرد سواي گوشتخواري و گياهخواري گرگ و خرگوش مي پروراند... اما افسوس خوردم براي همهء آرزوهاي بربادرفتهء كودكانه اي كه يقين جايي ريشه اي اصيل داشتند وگرنه آرزو نمي شدند... وگر نه آرزو نمي ماندند!!
.
.
پي نوشت: مشتاق آمدنت بودن از همان آرزوهاي كودكانهء اصيلي است كه تاب افسوس خوردنش را ندارم ناتانائيل!

هیچ نظری موجود نیست: