اسفند ماه ِ سررسيد است... ماه تقويمهاي ورق نخورده با تاريخهاي مجهول ِ هنوز نيامده ... اسفند فلان شركت و بهمان مؤسسه سررسيدهاي از قبل آماده شده شان را رويهم مرتب چيده اند و رئيس رؤسا چندين بار با دقت بر نام شركت كه روي سررسيد درج شده، دست كشيده اند و لبخندي زده اند و رفته اند... اما سرنوشت اين سررسيدها اغلب بي نياز از اعتبار و اسم و رسم شركت رقم مي خورد... شايد صفحاتش پر شود از جزوه هاي تند تند نوشته شدهء يك دانشجوي درسخوان كه بين تمام همكلاسيها دست به دست مي چرخد و شب امتحان حكم طلاي ناب پيدا مي كند... شايد برگهايش بشود سنگ صبور دخترك عاشق پيشه تا در آن از كشف نگاه بنويسد و حال ِ اولين بوسه... شايد اوراقش سياه شود با حساب و كتابهاي رديف شده و دخل و خرجي كه هيچ وقت باهم نمي خواند... شايد هم بيشتر برگهايش همچنان دست نخورده بماند و تنها چند برگ خاص امانتدار يادگاريهاي كوچك باارزشي شود كه آن صفحه و آن تاريخ را جاودان مي كند ، شايد فقط يك تار مو!... شايد يك گلبرگ كوچك خشك شده... شايد يك بيت شعر به ياد ماندني... شايد كاغذ يك شكلات!...
من يك كمد كوچك دارم كه پر از سررسيد است، از چند سال قبل تمام آنها را نگاه داشته ام و به ترتيب قدمتشان رويهم چيده ام... بين اين سررسيدها هركدام از داستانهايي كه گفتم به نوعي پيدا مي شود... از آنجا كه مثل كلاغ اشياء براق را دوست دارم و با حرص آنها را جمع مي كنم، در طي اين مدت دلم نيامده هيچ كدام از آنها را دور بريزم، حتي جزوه هاي قديمي زماني كه براي كنكور درس مي خواندم هم هنوزبين دوستانشان جا خوش كرده اند!... هر چه به سمت سالهاي اخير آمده ايم برگهاي سفيد اين سررسيدها بيشتر و بيشتر شده ، طوري كه تنها نشان زندگي لابلاي صفحات آخرين سررسيدها برگهاييست كه وسط آنها خيلي بدخط و با عجله نوشته شده: " كشيك"...!
ديروز اولين سررسيد سال 89 به دستم رسيد كه داستان دوست داشتني دارد!... بيمارم پيرمرد 85 ساله اي بود با چهره اي به شدت نوراني!... اين كه مي گويم نوراني اغراق نمي كنم كه واقعا" اگر مي خواستم مقدسترين انسانها را در خيالم تجسم كنم چنين چهره اي برايشان متصور مي شدم... آنقدر چهره اش خوب بود كه واقعا" دلم مي خواست ببوسمش!... امّا اين پدر نوراني طبق معمول آلزايمر داشت و اختلال حواس... دستش را گرفتم كه نبضش را بگيرم و معاينه را شروع كنم كه دستم را محكم گرفت و لبخندي پهناي صورتش را پر كرد، لبخند زدم و خواستم دستم را جدا كنم امّا مگر دستم را رها مي كرد؟... محكم گرفته بود وفشار مي داد و مي گفت: نرو! ... پسرش گفت: " شبيه نوه اش هستيد و شما را با نوه اش اشتباه گرفته!"... هم دلم نمي آمد دستم را محكم بكشم بيرون و هم خجالت مي كشيدم!... گفتم :" پدرجون من برم زود بر مي گردم!"... ولي ول كن معامله نبود!... عاقبت به كمك پسرش دستم را رها كرد و گفت:" زود برگرد!"... بغضم گرفته بود، سريع معاينه اش كردم و زود دور شدم... فشار دستش هم انگار نور داشت حس شيريني به من داد كه هيچ وقت فراموش نمي كنم... كمي بعد پسرش آمد و برايم يك سررسيد آورد و گفت:" تقديم به شما!"... صفحهء اول سررسيد براي آنكه يادم بماند نوشتم: " از طرف يك پدر آسماني كه آمده بود دستانم را متبرك كند!!"...
سررسيد را گذاشتم روي باقي سررسيدها و به بهانهء خانه تكاني خاطرات گمشده را لابلاي برگهاي تمام آنها دوباره پيدا كردم... صفحات سفيد سررسيد امسال را كه ورق مي زدم فكر كردم چقدر ناجوانمردانه است كه بگذارم اين كاغذها همچنان بي خط باقي بمانند... هر چند خاطراتي هست كه ثبت بشود يا نشود در بهترين و نابترين كنج خيال و انديشه ايمن و جاودان مي ماند، اما آنقدر خوب و فراگيرند كه دلت مي خواهد زمين و زمان را از عطرش آكنده كني و دوباره و صدباره و هزار باره مست شوي... فقط مانده بودم كه اين همه نقش و رنگ و شور و نوا را چگونه روي يك برگ نازك كاغذ جا دهم ... پس گوشهء يكي از همان تاريخهاي به يادماندني ماه سررسيد ِ اسفند فقط نوشتم:
بر روح بر افزودي تا بود چنين بودي/ فرّ تو فروزان شد تا باد چنين بادا
.
.
*: خاموش كه سر مستم بربست كسي دستم/ انديشه پريشان شد تا باد چنين بادا

۱۰ نظر:
آلبا جانم فکر کردم اینها رو خودم نوشتهام . چقدر شبیه بود به سر رسیدهای خودم. من همین دیروز همه را گرد گیری کردم . مثل هر سال با خودم عهد بستم بیشتر بنویسم. اما ته دلم میدانم که ...
سلام آلبا جونم ، با خوندن شعر آخر پستت ، حس زیبایی بهم دست داد و سریع رو وایت برد اتاقم نوشتم . مرسی و دست مریزاد به این قلم
شاد باشی
و من همچنان ناشناسم از سرزميني دور كه دوست دارد ناشناس ناشناخته ها را كشف كند خانم دكتر. آن صحنه پيرمرد نوراني كه دستت را رها نمي كرد واقعي بود؟ شگفت زده ام كرد. من از وقتي كه وبلاگت را مي خوانم بيشتر در كار و رفتار دكترها دقيق شدم. تو هم شكل آنها هستي؟ گمان نمي كنم. اگر مزرخفتر از وبلاگت هم باشي باز هم خيلي خوب از آب در خواهد آمد. اما هنوز بوي غرور بينيم را پر كرده.
سربلند باشي
چند ماه قبل تمام تقويمهامو دور انداختم. پر از خاطراتي بود كه باعث مي شد از خودم بدم بياد
و سررسيد امسالم هم پر از غمنامه ميشه مي دونم.
زياد بنويس آلبا جان.
تا باد چنين بادا
بازم سلام آلبا جونی ، دِ اون کامندونی رو اگه زودتر باز میکردی منو زودتر میشناختی عزیز دلم،
به نام خدا من مینا هستم یک داروساز، 2 ساله و 2 ماهه طرحم تموم شده استخدام دانشگاه علوم پزشکی هستم و تازشم خیلی هم خوشوقت هستم که با شما آشنا شدم.
در ضمن کامنت نوشتن تو این بلاگر جز مشاغل با اعمال شاقه است
نمیدونم چرا هیچوقت به سررسید علاقمند نبودم. حتی به نوشتن خاطرات و روزمرگیها... شاید به این خاطر که همیشه ترجیح دادم در لحظه زندگی کنم.
بندرت یادی از گذشته کردم و یا نقشه ای برای آینده کشیدم.جالبتر اینجاست که هدیه دادن یا گرفتن هم جذابیت چندانی برام نداشته. از یادگاری هم
دل خوشی ندارم. چون آدمو وادار به
نگاهی به گذشته و خاطراتی میکنه که عمدتا تلخند.
وای... الان که فکرشو میکنم میبینم فرق چندانی با یه ماشین ندارم!
عاری از عاطفه!
در مورد neglect شدن هم دیگه عادت کردیم. (چشمک)
سلام
به به چشممان به جمال کامنت دانی شما روشن شد.
خوشوقتیم از این اتفاق
به به دختر گلم!
آخه بلاگر هم شد وبلاگ؟ اصلا اين نظراتش فعال نميشد كه نميشد!
راستي آلبا اون سررسيد طوسيه رو هنوز داري؟ هموني كه وقتي برا علوم پايه درس مي خونديم تو كتابخونه يك عالم مزخرف توش نوشتيم و شعرا رو عوض كرديم؟ آخرش يادمه آناتومي تنه رو خلاصه كرده بودي كه اشتباهي دادي به همون ب ديوانه و اونم از فرداش كج كج نگامون مي كرد؟
اون دختري كه خيلي چاق بود و داشت برا رزيدنتي اون زمان مي خوند و ما بغل گوشش مدام مي خنديديم و مي خواست بيرونمون بندازه يادته؟
ما همون آدماييم آلبا؟
دلم اون روزا رو خواست
ارسال یک نظر