۱۲/۱۶/۱۳۸۷

وخدايي که در اين نزديکي است...

من معتقدم خدای روزهای ابری از خدای روزهای آفتابی قدبلندتر است... من معتقدم دستان خدای سه شنبه ها از دستان خدای چهارشنبه ها قویتر است... من معتقدم چشمان خدای دریا براقتر از چشمان خدای صحراست... من معتقدم خدای پاورقی داناتر از خدای در پرانتز است... من معتقدم خدای کوچه های بن بست آرامتر از خدای چهارراههاست...
من معتقدم قامت خدای من آنقدر بلند است که روزهای ابری پشت ابرها قایم میشود... و دستانش همیشه چهارشنبه ها از زورآزمایی سه شنبه خسته و دردناک است... و برق چشمانش آنقدر شدید است که نمی گذارد فرق دریا و صحرا را بفهمی... و همیشه در پاورقیها به قرینه معنایی حذف می شود... و هر روز در مسیر کوچه های بن بست پشت چراغ قرمز شلوغترین چهارراهها انتظار می کشد...
اما من باز هم معتقدم خدای من خدای روزهای ابری است... خدای سه شنبه ها... خدای دریا... خدای پاورقیها... و خدای کوچه های بن بست...

ناتانائیل! دیروز سه شنبه ابری بود و من در یک کوچه بن بست در پاورقی ذهنم قصه های دریایی تو را مرور می کردم...

هیچ نظری موجود نیست: