۱۲/۲۶/۱۳۸۷

گفته خواهد شد به دستان نيز هم...

این حرفها تکراری است...مثل هر روز صبح چشم مالاندن و از خواب بیدار شدن... این حرفها تکراری است مثل همه قصه های سربی توی روزنامه ها... این حرفها تکراری است...مثل حس گس و چسبناک همیشگی خرمالو... این حرفها تکراری است...مثل چرخش مکرر پشه ای که درست همین الان دور سر من هی تاب می خورد و با تکان سرم دور می شود و دوباره بازمیگردد...
این حرفها تکراری است...حرف رقص ماهیهای قرمز توی تُنگهای تَنگ دلتنگی بی هیچ رخصتی برای جولان وعرض اندام... حرف رنگارنگی سنبل و پامچال و شب بو در گلدانهای بیرنگ سفالی بی هیچ فرصتی برای بالیدن و قدکشیدن... حرف طعم گذرای شیرین نقل و باقلوا در دهانهای تلخ و خاموش بی هیچ زمانی برای ماندن و سیرکردن... حرف مکرر "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو بر روی ترمه خسته و قدیمی هفت سین بی هیچ حوصله ای برای شین شراب و شاهد و شور و شادی....
این حرفها تکراری است...از حرف رقص نگاه حسرت بار کودک تخم مرغ رنگی فروش تا رقص باله ماهیهای قرمز... از حرف رنگارنگی دردهای دختر در انتظار پیوند کلیه تا نمای رنگارنگ شب بو و پامچال حیاط بیمارستان...از حرف طعم خاک و گردغبار خانه تکانیهای اربابان در دهان خشک حوّای کارگر تا طعم شیرین باقلوای بادامی و پسته ای در ظرفهای براق نقره ای... از حرف "دال" درد و "میم" مرگ و "ف" فقر و "ت" تبعیض و "جیم "جنگ تا "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو...
این حرفها تکراری است... این حرفها تکراری است... و تکرار این حرفهای تکراری شاید چونان چرخ و فلکی بلند برای آنی و لحظه ای از زمین جدایمان کند و آن بالاها دلهامان را کمی پرتپش... اما دریغ که به چشم بر هم زدنی پایمان را سفتتر از پیش بر زمین می فشاریم تا کِی که باز هوسی دوباره به سوی چرخ و فلک بکشاندمان...

ناتانائیل! این روزها چشمانم آنقدر تار است که نمی فهمم از های و هوی اسفند است یا دود اسپندی که برای چشم زخم نخوردن بهار تمام و کمال به چشم خودم رفته...

هیچ نظری موجود نیست: