۱۲/۰۷/۱۳۸۷

خانه پري دريايي اينجاست...

جلوی یکی از درهای بیمارستان مدتهاست که پیرمردی نشسته با بساط پهن شده روبرویش... رنگهای شاد و تند مقابلش ناخواسته نگاهها را به خود می کشاند... یعنی خیلی بعید است که از جلویش عبور کنی و برای لحظاتی محو تصاویر خوشرنگ و نمکی ریخته بر بساطش نشوی... بساط پیرمرد پر است از ماجراهای رنگارنگ شیرین... پیرمرد کتاب فروش است... کتابهای کودکانه می فروشد... روزهایی که ماشین نمی برم هر چقدر هم که دیرم شده باشد، دقایقی به بساطش خیره می شوم... خواندن فقط عنوان کتابها هم حالم را خوش می کند... دیروز فهمیدم که آنقدر درگیر کتابها شده ام که تا به حال به پیرمرد و حال و هوایش دقت نکرده ام... دیروز فهمیدم که چقدر لپهای پیرمرد سرخ است!... چقدر ریش سفیدش تمیز و براق است!... چقدر چهره اش مهربان است... چقدر نگاهش خسته است... دیروز صبح یکی از کتابها دستش بود و لبخند به لب غرق خواندن بود... فارغ از تمام شلوغی و هیاهوی دور و برشَ انگار که در دنیا چیزی مهمتر از ماجرای قهرمان کوچولوی کاغذی کتاب وجود ندارد... ظهر که بر میگشتم، داستان خیلی وقت بود که تمام شده بود و پیرمرد از سرزمین رنگی آرام به همهمه های خاکستری خیابان بازگشته بود و انگار سرخی لپهایش هم کمتر شده بود... سلام کردم و پرسیدم: پدر جان از صبح چند تا فروختی؟... لبخند تلخی زد و گفت یکی... طبق یکی از همان قرارهای نانوشته ای که انگار جایی در ناکجای درونمان مدون شده گفتم خب من همه کتابها را می خواهم... پرسید: توی مهدکودک کار می کنی؟... خندیدم و گفتم: آره!... الان من شش تا "حسنی ما قوی شده!" دارم ... چهار تا " مردی که جوهر می خورد!"... پنج تا " خانه پری دریایی کجاست؟" ... سه تا "تولد خواهر کوچولوی نانی" و دو تا "گربه های همسایه ما"... کتابها را کنارم می چینم و احساس مسافری را دارم که عازم سفر به سرزمین خیال و نگاه و لبخند و توپ و آفتاب و مهتاب و شعر و عروسک و پروانه است، بی خیال از تمام دغدغه ها و زنگها و رنگها و درنگها... جای تو خالی ناتانائیل!

....
My most beautiful poem?I didn't write it.From the deepest depths it rose.I kept it silent.

هیچ نظری موجود نیست: