۱۱/۱۰/۱۳۸۷

تخت شماره 18!

دروغ چرا! ما خیال می کنیم، یعنی نه ببخشید داریم مطمئن می شویم که عاشق شما شده ایم!...
دروغ چرا! ما دلمان پر می زند یواشکی وسط همهمه های همیشگی زل بزنیم به ابروهای پرپشت شما و فرو رویم تا ته ته چین عمیق وسط پیشانیتان ...
دروغ چرا! ما فريفته چشمان خاكستري مهربان شما شده ايم كه انگار هميشه خيسند و باراني...
دروغ چرا! ما ديوانه مي شويم وقتي شما شانه كوچكتان را از جيب جلوي پيراهن كرم رنگتان در مي آوريد و آرام و با طمانينه موهاي كم پشتتان را به يك طرف شانه مي كنيد...
دروغ چرا! ما دلمان مي خواهد هي پشت شما قايم شويم و قدمهاي نرم يك طرفه تان را تا ته راهروي باريك بشماريم وقتي آرام آرام راه مي رويد...
دروغ چرا! ما دلمان ضعف مي رود وقتي شما روزنامه مي خوانيد هي قد بلندي كنيم و يواشكي از روي چينهاي پيشانيتان سر بخوريم و بيافتيم در عمق نگاه شما...
دروغ چرا! ما عاشق دستهاي شما شده ايم و زير چشمي هي به رگهاي دوست داشتنيشان خيره مي شويم وغرق مي شويم در جريان آرامشان...
دروغ چرا! ما اولين بار كه صداي بم گرفته شما را شنيديم، ديوانه و شوريده شديم! و دلمان خواست هي از شما الكي الكي سوال بپرسيم تا شما فقط حرف بزنيد و ما بشنويم. دروغ چرا! اصلا" به جوابهايتان گوش نمي كرديم، فقط درگير گرفتگي دلنشين صدايتان بوديم...
دروغ چرا! ما عاشق عينك سياه شما شده ايم و نگاه جديتان كه از بالاي عينك دقيق پنجره را مي كاود و انگار خيلي خيلي خيلي دور را مي بيند و مي خواند و خوب خوب مي شناسد...
دروغ چرا! ما بعضي شبها براي شما گريه مي كنيم و وقتي خانه هستيم هي دلمان براي چشمهايتان، براي صدايتان، براي راه رفتن و نشستنتان و براي دستهايتان تنگ مي شود...
دروغ چرا! ما بدجور نگران كبد بزرگ شما هستيم و هر روز صبح كه شما را مي بينيم ، اول زردي چشمانتان را با نگاه محك مي زنيم و دلمان هري پايين مي ريزد وقتي مي بينيم زردي نامرد دارد به نگاهتان هم سرايت مي كند...
دروغ چرا! ما دلمان مي خواست كمي پرروتر بوديم! آنوقت يك روز ناغافل مي خزيديم در امنترين جاي آغوش شما و كنج چروكهاي صورتتان را مي بوسيديم و سر بر شانه هاي محكم و استخوانيتان زار زار گريه مي كرديم...
دروغ چرا! شما ما را ياد پدرمان مي اندازيد...

هیچ نظری موجود نیست: