۹/۱۹/۱۳۸۸

ماه رويا روي خوب از من متاب...!

به اجبار آمده ام تعميرگاه... اينجا محيط به شدت مردانه است، آن هم از نوع خشنش... حس مي كنم زير بار نگاههاي كنكاشگر كنجكاو شوخ دارم له مي شوم... خودم را مي زنم به اين راه و آن راه كه مثلا" حواسم نيست!... سرم را الكي گرم مي كنم تا زودتر آقا مراد بيايد و ماشين را بسپارم به او و سريعتر خودم را آزاد كنم، او هم كه سرش را كرده داخل كاپوت يك ماشين و هرچند گاه يك بار سر بلند مي كند و دستانش را با يك دستمال سياه شده از روغن پاك مي كند و باز سر فرو مي برد... نگاهها و پچ پچها و خنده هاي تمسخر آميز تمام نمي شود... مقنعه ام را جلوتر مي كشم، كمر بارانيم را آزادتر مي كنم... اعصابم آنقدر خط خطي شده كه ديگر يك دست سياه ِ سياه است... مي روم به سمت يكي كه انگار از بقيه پرروتر است، نمي دانم چرا دلم برايش مي سوزد، مجسمش مي كنم كه غروب خسته و هلاك به خانه باز مي گردد و همسرش كه از صبح دلش براي دستهاي روغني شوهر زحمتكشش يك ذره شده به استقبالش مي رود... مرد به پشتي تكيه مي زند و چايش را داغ داغ هورت مي كشد... زن در حالي كه لباسهاي كار سياه روغني مرد را از ساكش بيرون مي اورد، با كمي ناز مي پرسد :" شامو بكشم؟"... و مرد بي اعتنا و زل زده به تلويزيون سر تكان مي دهد... زن در آشپزخانه ظرفها را تند تند مي شويد و از همانجا با مرد حرف مي زند و اخبار روز را اعلام مي كند و نظر مرد را جويا مي شود... مرد در حالي كه چشمانش سنگين شده فكر مي كند كه چقدر دلش براي زن تنگ است... زن اين بار با ناز بيشتر مي پرسد :" ميوه بيارم؟"... اما صداي خر و پف مرد نهايت هيجان و پاسخش به اشتياق زن است... در خيالم سينما راه انداخته ام انگار!... سنگيني نگاه وقيحش انتراكت فيلمم مي شود! ... اين بار مستقيم نگاهش مي كنم و لبخند مي زنم و مي گويم: خسته نباشيد!... انگار خجالت مي كشد و آرام تشكر مي كند و سرش را مي اندازد پايين و مشغول كار مي شود.... فكر مي كنم: او از زندگي چه مي خواهد؟... چند نگاه ديگر را هم با همين روش سركوب مي كنم... آقا مراد بالاخره مي آيد به طرفم... مشكلات ماشين را يادداشت مي كند... سوييچ را تحويلش مي دهم و به سرعت بيرون مي روم... مي پرم توي تاكسي... آهنگي با كيفيت افتضاح دارد پخش مي شود: " بودم همه شب ديده به ره تا به سحرگاه... ناگه چو پري خنده زنان آمدي از راه... غمها به سر آمد، زنگ غم دوران از دل بزدودم... منتظرت بودم... منتظرت بودم".... با اين كيفيت بد بيشتر دوستش دارم... بوي خانهء مادربزرگم مي آيد... به اين فكر مي كنم كه:" من از زندگي چه مي خواهم؟..."
.............................
بعد از مدتها شيرجه مي زنم توي آب... با فشار سرم تا جايي كه جا دارد آب را هل مي دهم پايين شايد هم خودم را... چشمانم را باز مي كنم ... چقدر همه چيز آبي است... چقدر به كف نزديكم... چقدر من دارم ذوق مي كنم!... چقدر من سبك و آرام مي شوم وقتي بدنم را صاف مي كشم و هيچ حركتي نمي كنم و منتظر مي مانم تا برسم به سطح آب... كاش اين لحظه به اين زودي تمام نمي شد... كاش عمق استخر چند برابر مي بود... چقدر من همنوازي دستانم با آب را دوست دارم وقتي با دلم كوك باشند، اصلا" مي توانم همنوا با آنها زير لب بخوانم... سرم را از آب بيرون مي آورم... پشت پنجرهء شيشه اي برف مي بارد... سوز سرما را انگار حس مي كنم... دوباره فرو مي روم در آغوش آب... پايينتر و پايينتر مي روم و نفسم را تا آنجا كه توان دارم حبس مي كنم و بيرون نمي دهم و در دل ميشمارم... 1 2 3 4 5 ... نمي دانم به چند مي رسم كه حس خفگي شيريني پيدا مي كنم ... وقتي به ناچار نفسم را بيرون مي دهم و باز بدنم را صاف و كشيده و بي حركت مي گيرم تا برسم به سطح به اين فكر مي كنم كه :" زندگي از من چه مي خواهد؟..."

هیچ نظری موجود نیست: