۹/۱۱/۱۳۸۸

شال گردن!

من هوای سرد را دوست دارم... من برف و باران را دوست دارم ... من سوز سرما را دوست دارم... من سر انگشتان یخ زده و نوک قرمز بینی و اشکی که از فرط سرما از چشمها جاری می شود را دوست دارم... و خوب می دانم یکی از دلایل این دوست داشتن بلند شدن نفسم از جای گرم است!... و یکی دیگر از دلایل این دوست داشتن لباسهای زمستانی است!... من عاشق پالتو و بارانی و پولیور و ژاکت و چکمه و دستکش هستم!... من می میرم برای شال گردن، برای شال گردنهای کلفت خوش رنگ... عشق من به شال گردن از دوم راهنمایی شروع شد که در درس حرفه و فن بافتنی را یاد گرفتم و من آن زمان اولین شال گردن زندگیم را بافتم!... یک شال گردن آبی که هم کوتاه بود و هم باریک و من آن را هدیه کردم به مادربزرگم که خیلی تند تند سرما می خورد... بعد از آن داستان شال گردن بافی های من شروع شد!... برای هر کدام از افراد خانواده به بهانه و مناسبتهای مختلف یک شال گردن بافتم و همین طور برای خودم... تب شال گردن بافی من بهار و تابستان فروکش می کرد و با رسیدن پاییز و زمستان دوباره شروع می شد... به هر کس که دوستش داشتم و دلم می خواست از من یادگاری داشته باشد شال گردن هدیه می کردم... گذشت و گذشت و من دور شدم از آن دخترک شال گردن بافی که عشقش را رج به رج می بافت و پنهان می کرد در دانه دانه کلاف کامواهای رنگی... تا دو سه سال قبل که باز یادم آمد راهی هست برای گرم شدن... راهی هست برای گرم کردن ... راهی هست که از میان دانه های محکم به هم تنیدهء رجهای شال گردن می گذرد... و باز بافتنم شروع شد... تند تند کارهایم را تمام می کردم و شب چونان مادربزرگها بساطم به راه بود و بازی شیرین میلهای فلزی و کلافهای پیچ در پیچ... اما تیک تاک پیاپی ساعت شماطه دار زمان که مدام نهیب دیر شدن ِ بیهودگیهای زندگی را می زد، مجالم نمی داد تا تمام کنم همهء احساسی که قرار بود در میان دانه های زیر و روی شال گردن آرام گیرد و شال گردنم نا تمام می ماند... و من از حرصم از نو یکی دیگر را شروع می کردم و باز تیک تاک و شتاب و ناتمامی... و امروز گوشهء اتاقم یک سبد جاخوش کرده که پر است از شال گردنهای نیمه کارهء سفید و خاکستری و آبی و قرمز و سبز و صورتی و انتظار نگاههایی که قرار بود دلشان با این رنگها گرم شود، و این دلهرهء مضحک که امروز آنها بدون شال گردنهای من حتما" سرما خورده اند!... و این منظرهء غم انگیزی است...!
پی نوشت:
کی اهمیت میده، اگه ماهیای برکه یه روزی گریه کنن؟
کی اصن می فهمه چشماشون تره؟
حالا تو تنهاتری یا ماهیا؟!

هیچ نظری موجود نیست: