می میرم برای خمار چشمانتان که میان این همه ظلمت و اندوه باز هم بی پلک بر هم زدنی سیاهی یلدا را می کاوید، نکند سپیدهء پنهان این شب زدگی رخ ننماید... ما که دیگر هیچ برایمان نمانده تا فخر کنیم و بنازیم وببالیم... نه برق سیاهی شرقی چشمانمان که دیریست غبار گرفته... و نه دودمان برترآریاییمان که امروزحتی نقشهایش هم بر روی سنگ نوشته ها و کتیبه ها و لوحها به تاراج رفته... دلخوش کرده بودیم به آیین هزارهزار سالهء این آخرین شب سیاه پاییزی که آن هم انگار سیاهیش میان سیاهی درد و دروغ گم شد وسنگینی غم هزار سالهء غیبت خورشید همچنان بر دلمان ماند...هوس طعم ترش و شیرین انار بمانَد که بشارت همیشهء حافظ هم این بار آرام نیاورد... من فقط دلتنگم برای خمار چشمانتان که تمام سیاهی یلدا را رام و آرام می کرد...
۱۰/۰۱/۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر