تصميم گرفته ام كه مدتي اينجا براي تو بنويسم... مي داني دختركم اسم اينجا هست: "نقش خيال". اينجا يكي از جاهايي است كه من خيالهايم را در آن نقش مي زنم... راستي تو كه اصلا" نمي داني خيال چيست ماماني! مي داني؟... شايد هم خيالات امروز تو محدود شود به تكانهاي ظريف دست وپايت و صداهايي كه از اين بيرون مي شنوي. نمي داني چه حس غروري دارم از اين كه صداي من صداي غالبي است كه تو را به سرزمين خيال و روياهاي كوچولويت مي فرستد... و من شايد حسودم و مي ترسم از زماني كه صدايي روي صداي من بلند مي شود، شايد تعجب كني ولي سعي مي كنم اين روزها صدايم آرامتر باشد و ملايمتر تا محرك هيچ صدايي براي بلندتر شدن نباشد... مهم اين است كه تو بشنوي و آرام باشي و خوش خيال!... داشتم از خيال مي گفتم و نقش خيال و تو كه اين روزها يكي از نقشهاي پررنگ خيال من هستي، پس بايد برايت بنويسم... راستي اين روزها كه تو در من زندگي مي كني از همه چيز خبر داري؟ همهء حرفهايم را مي شنوي؟ همهء فكرهايم را مي خواني؟ از رازهاي دلم خبر داري؟... واي ماماني! يادت باشد رازدار باشي و وقتي كه بزرگ شدي برايم بگويي كه چقدر يادت مانده!... هر چند اطمينان دارم از زماني كه بتوانم بغلت كنم و ببويمت برايت دنيايي از حرفها خواهم داشت ، فقط قول بده كه زود گريه نكني و خوب گوش كني كه من دلبسته ام به اينكه تو سنگ صبور و راز دار كوچولوي من باشي... واي دختركم! زودتر بيا!... من گفته بودم كه اين دنيا خوب نيست... گفته بودم كه گاهي تقويمش پس و پيش مي شود... گفته بودم كه ستاره هايش خيلي دورند... و گفته بودم كه من هيچ وقت از ديدن ديوانه ها تعجب نمي كنم، از اين تعجب مي كنم كه چطور باقي آدمها ديوانه نمي شوند... ولي حالا كه عزم آمدن كرده اي بيا دختركم!... كاش مي توانستم دنيا را براي آمدنت آرام كنم... اما زودتر بيا! شايد لااقل آن لحظه اي كه در آغوشم هستي دنياي هردويمان قدري آرام شود...
بعدا" بيشتر با تو حرف خواهم زد...
