عكست را گذاشته ام كنار تخت... روري چندين بار همين طور كه دراز كشيده ام مي گيرمش جلوي چشمانم و از دور و نزديك نگاهش مي كنم... سعي مي كنم از ميان پيكسلهاي سياه و سفيد به هم پيوسته پيدايت كنم... سعي مي كنم چشمهايت را مجسم كنم و بيشتر از آن حالت نگاهت را، چون توي كتابها نوشته اند كه از اين هفته پلك مي گشايي و نگاه مي كني... نوشته اند كه از هفتهء آينده صداي مرا مي شنوي و من مدام به فكر اولين كلامي هستم كه مي شنوي تا براي گوشهاي كوچولويت خوش نواتر باشد... چشمهايم را تار مي كنم تا از ميان اين عكس پر از نقطهء سياه و سفيد بهتر ببينمت و خيال كنم كه خوبي... آسوده اي... آرام خوابيده اي...
اين روزها كه به خاطر حفظ تو بايد در بستر بمانم مدام به تو فكر مي كنم... به روزهاي اولي كه خبردار ِ بودنت شدم كه چقدر ترسيدم... چقدر اشك ريختم... نه از آن دست ترسهاي هيجاني كه بر تمام مادران غالب مي شود... نه... دنيا را دوست نداشتم... از خودم بدم مي آمد... و تو... تو... كوچك دلبند من چقدر برايم ناشناس بودي و من سراپا ترديد بودم... به آن روز كه صداي قلب كوچولويت نمي دانم چطور از وراي ديوارهاي بي پنجرهء اطاق پزشك انگار پيچيد در تمام دنيا و روحم را تسخير كرد و من باورم شد كه اين روزها من دو قلب دارم، كه يكي براي آن ديگري مي تپد .... از همان روز يقين پيدا كرده ام كه با دو قلب روح دنيايم سرشارتر خواهد بود... از همان روز باور دارم كه با دو قلب بيشتر عاشق خواهم بود، عميقتر دوست خواهم داشت و هر روز شيداتر چشم باز خواهم كرد...
به اين روزها فكر مي كنم ... به نشانه هاي كوچكي كه هراس از دست دادنت را در من بيدار مي كند و آرزو مي كنم همان طور كه قرار است تو هفتهء آينده صدايم را بشنوي خدا هم صداي مرا همان زمان بشنود و كاري كند كه تو بماني... بمان كوچك دلبندم... قلب تازه ام را از من نگير...بمان و بگذار من عاشقانه تر زندگي كنم...
از ميان نقاط سياه و سفيد اشك و لبخند باز هم به تو نگاه مي كنم... لبهايم را مي گذارم جايي كه بايد قلبت باشد... مي بوسمت و باز آرام مي گويم خوب باش كوچك دلبندم... آرام بخواب و برايم بمان... بگذار من با دو قلب عاشقتر زندگي كنم...
ناتانائيل! تو هم بخواه كه بماند... بخواه كه من تو را با دو قلب هزاران بار بيشتر بخواهم و عاشقانه تر صدايت كنم... بخواه ناتانائيل...
